انتقادات و پیشنهادات سوالات و مشکلات کاربران مكاتبه با گروه مديريت
انجمن پايان نامه ها بخش درخواست مقاله مجله الكترونيكي انجمن
بهترين كاربران هفته (به زودي) بهترين مديران هفته ( به زودي) جايزه ويژه ماه (به زودي)

Page 2 of 6 FirstFirst 1234 ... LastLast
Results 11 to 20 of 52

Thread: رمان دالان بهشت |

  1. #1
    مدیر ویژه
    ☠βlack ℓightninℊ☠'s Avatar
    Join Date
    May 2012
    Location
    كشتي دزدان دريايي
    Posts
    5,713
    Thanks
    1,033
    Thanked 1,146 Times in 609 Posts
    حالت من : Delvapas

    رمان دالان بهشت |

    از درمانگاه که بیرون آمدم باخودم گفتم الا که مادر نیست، بهتر است به خانه ی امیر بروم. از گرما و ضعف داشت الم به هم می خورد، مثل آدم های گرسنه از درون می لرزیدم، دلم مالش می رفت و چشم هایم سیاهی. اصلا فکر نمی کردم مسمومیتی ساده آدم را این طور از پا در بیاورد. چند بار پشت سر هم زنگ زدم. ثریا که در را باز کرد کیفم را انداختم توی بغلش و با بی وصلگی گفتم:

    - در عمارت را هم این قدر طول نمی دهند تا باز کنن، واسه باز کردنِ در این آپارتمان فسقلی یک ساعت منو توی آفتاب نگه داشتی؟!

    ثریا که باتعجب و سراسیمگی نگاه میکرد گفت:

    - این وقت روز اینجا چه کار می کنی؟! قرار بود شب بیایی.


    با دلخوری گفتم:

    - اون از در باز کردنت، این هم از خوشامد گفتنت.... .

    از کنار ثریا که هنوز جلوی در ایستاده بود به زمت گذشتم. داشتم از گرما خفه می شدم، با یک دست موهایم را جمع کردم و با دست دیگر تقلا می کردم که دکمه های لباسم را باز کنم. ثریا دستپاچه، مثل کسی که می خواهد جلوی دیگری را بگیرد، عقب عقب راه می رفت و با عجله می گفت:

    - ببین مهناز جون چند دقیقه صبر.... .

    ولی دیگر دیر شده بود، وارد هال شدم و مثل برق گرفته ها یکدفعه خشکم زد. فکر کردم اشتباه می کنم، نمی توانستم باور کنم که درست می بینم.

    ممد روی مبل، روبروی برادرم امیر نشسته بود و روی مبل کناری اش هم یک خانم. امیر با صدای بلند گفت: «سلام. چه عجب از این طرف ها؟!» و با قدم های بلند سمت من آمد.

    انگار همه ی صداها و صورت ها را، جز صورت ممد، از پشت مه غلیظی می دیدم. هرکاری میکردم نمی توانستم خودم را جمع و جور کنم.

    دهانم خشک شده بود و چشم هایم، بی آنکه مژه بزنم، خیره در چشم های ممد، که الا سرپا ایستاده بود، مانده بود. با فشار دست امیر به زور تکانی به خود دادم و در جواب سلام ممد، با صدایی که به گوش خودم هم عجیب بود، فقط گفتم: «سلام.»

    باورم نمی شد. ممد بود، اینجا، روبروی من با همان چهره ی مردانه و معصوم، با همان چشمان مهربان و گیرا. چشم هایی که الا قدر مهربانی و گیرایی اش را می دانستم و چهره ای که سال ها آرزو داشتم تنها یک بار دیگر ببینمش، آرزویی که جز من و خدای من هیچ کس از آن باخبر نبود. چنان اساس ضعف می کردم که با خود می گفتم، آخرین لظه های عمرم است. لا به لای رف های امیر که ار من می خواست روی مبل بنشینم، صدای ممد را شنیدم:

    - فرزانه جان، بهتره دیگه زمت را کم کنیم.

    انگار صاعقه بر سرم فرود آمد. پس ازدواج کرده و این زنش است که «فرزانه جان» صدایش می کند، همان طور که روزی مرا صدا می کرد، همان طور که مدت ها بود ذره ذره جانم با یادآوری اش درد می کشید، از اساس ضعف، سادت، رنج، پشیمانی، خجالت و... چشمانم سیاهی رفت، فقط دستم را به طرف امیر دراز کردم و دیگر چیزی نفهمیدم.

    وقتی چشم هایم را باز کردم، ثریا را دیدم که با مهربانی و ملایمت صدایم می زد با تمتم قدرتم می کوشیدم خودم را جمع و جور کنم که دوباره با صدای فرزانه که می گفت: «مهناز خانم التون بهتره؟!» اساس تلخ و کشنده ی سادت به دلم چنگ زد. من ق نداشتم سادت کنم. اصلاً هیچ قی نسبت به ممد نداشتم، ولی چرا این دل لعنتی این جور می کرد؟ انگار تازه بعد از سال ها پرده هایی از روی چهره ی واقعی ام کنار می رفت و خودم را بهتر می شناختم. این من بودم که این طور از س وجود رقیب درهم شکسته بودم؟! نه، نه، هنوز هم امقم، چرا رقیب؟! من دیگر چه قی نسبت به ممد دارم، چه نسبتی با او دارم که این زن رقیب من باشد؟! ای خدا، من ناسپاسی کرده و با ماقت زندگی ام را تباه کرده بودم، ولی به جبرانش هشت سال سوخته بودم. دیگر کافی است. خدایا مرا ببخش.

    اشک ناخواسته توی چشم هایم لقه زد. ثریا با مهربانی گفت: «مهناز جان، گوش کن. اگه این شربت رو بخوری و یه کمی استرات کنی بهتر می شی، عرق نعنا و نباته.» بعد با مبتی خواهرانه برای نشستن کمکم کرد. دستم را دراز کردم که دستمال کاغذی را از ثریا که بالا سرم ایستاده بود بگیرم که باز چشمانم به چشمان ممد افتاد. ای خدا چه رنجی از نگاه این چشم ها به جانم می ریخت. این بار ممد پشت پرده ی اشک گم شد و فقط صدایش را شنیدم، صدایی که نفهمیدم خشمگین بود یا غصه دار؟! گفت: «امیر، من رفتم دنبال مرتضی.»

    شربت را خوردم و به توصیه ی ثریا که می گفت:« اگر یک ساعت بخوابی الت خوب خوب می شه.» چشمانم را بستم و با بسته شدن در اتاق، در تنهایی و سکوت ماندم. چشم هایم می سوخت و اشک بی اختیار بر گونه هایم جاری بود. بعد از سال ها می دیدم اشک نه قطره قطره، که سیل وار صورتم را خیس می کند. غلت زدم و سرم را توی بالش فرو کردم تا صدای ترکیدن بغضی که داشت خفه ام می کرد، صدای هق هق درماندگی ام بیرون نرود. مدام این فکر، مثل ماری که قلبم را نیش بزند، توی مغزم دوران می کرد: « ممد زن گرفته، ممد ازدواج کرده!...» قلبم می سوخت و آتش می گرفت و سیل اشک های بی اختیارم تی ذره ای از تلخی این آتش نمی کاست.

    از فشار ناخن هایم به کف دست هایم که برای خفه کردن صدایم مشتشان کرده بودم س می کردم دست هایم آتش گرفته و می سوزد. شقیقه هایم از فشار دردی که مثل پتک به سرم کوبیده می شد داشت منفجر می شد. توی تاریکی اتاق و لا به لای گریه ی بی امانم انگار ناگهان زمان به عقب برگشت و من مثل کسی که نامه ی عملش را جلویش گرفته باشند به گذشته پرتاب شدم، به ده سال پیش، به زمانی که شانزده ساله بودم. چدر خوشبخت بودم و درست به انداز خوشبختی ام یا شاید به علت خوشبختی، امق بودم.... .
    صدای مادربزرگم که با غر غر داشت دست و پایش را آب می کشید از توی یاط می آمد که: «هزار بار گفتم این کتری منو دست نزنین، بابا این کتری مال وضوی منه، مگه ریف شدم؟! والله من که نفهمیدم تو این خونه به چه زبونی باید رف زد!» مادرم جواب داد: «وا، خانم، من کتری رو برداشتم براتون آب کشیدم، گذاشتم اونجا.» خانوم جون گفت: «یعنی ما اختیار یه کتری رو هم توی این خونه ندریم؟!» مادرم با ناراتی گفت: «اختیار دارین همه ی این خونه اختیارش با شماست.» خانم جون که مثل همیشه زود پشیمان شده بود با لنی مسالمت جویانه گفت: «ننه، آدم که پیر می شه ادا و اطوارش هم زشت می شه، دست خودش که نیست، من این کتری که جایش عوض می شه ها، می ترسم دست ناپاک جایجاش کرده باشه، اتیاط پیدا کرده باشه، دیگه وضوم به دلم نمی چسبه، اگر نه...»

    صدای زنگ در رفشان را نیمه تمام گذاشت. من که آن سال به زور مادرم و خانم جون و به عشق همراهی زری رفته بودم کلاس خیاطی، داشتم با سجاف یقه ی لباسی که از بعد از ظهر وقتم را گرفته بود کلنجار می رفتم.

    از صدای مادرم که می گفت: «هول نشین خانم جون، نامرم نیست، مترم خانم هستن» فهمیدم مادر زری آمده. خانم جون با صدای بلند گفت: «به به، چه عجب، بابا همه وقتی مادرشوهر می شن این قدر سایه شون سنگین می شه؟!» متر خانم با خنده گفت: «نه به خدا خانم جون، کم سعادتیه و مریضی و گرفتاری.» خانم جون جواب داد: «خدا نکنه، گرفتاری و مریضی باشه، ما خواهون خوشی شماییم، خوش باشین به ما هم سر نزدین عیبی نداره.» و خلاصه صبت به اوال پرسی های معمولی کشیده شد.

    من همچنان دستپاچه سعی داشتم هر طوری هست سجاف یقه را به زور کوک هم شده برگردانم توی لباس و به بهانه ی جادکمه زدن سراغ زری بروم که یکدفعه با شنیدن صدای مترم خانم که گفت: «راستش خانم جون اگر اجازه بدین برای امر خیر خدمت رسیدم» خشکم زد، ضربان قلبم آن قدر تند شد که به سختی می توانستم رف هایشان را بشنوم. اساس می کردم الان صدای قلبم را توی یاط همه می شنوند. بیش تر از سر و صدای توپ بازی بی موقع علی برادر کوچکم که مثل خروس بی مل تو یاط سر و صدا راه انداخته بود رصم گرفته بود. صورتم داغ شده بود و نمی فهمیدم از خوشالی است یا خجالت و شاید هم هر دو.

    هزارجور فکر و سوال یکدفعه به مغزم هجوم آورده بود و من گیج توی دریای سوال ها غوطه می خوردم. یعنی مترم خانم می خواهد از من خواستگاری کند؟! برای کی؟! شاید پسر خواهرش! شاید از طرف کس دیگر و شاید... . یک دفعه از فکر این که شاید هم برای پسر خودش... . دلم هری ریخت. فکر این که عروس خانواده ی زری باشم و دیگر از بهترین دوستم جدا نشوم، فکر این که عروس خانواده کاشانی بشوم و مترم خانم که این قدر دوستش داشتم مادر شوهرم بشود و.... . ولی همین که یاد خود ممد افتادم، یاد چهره ی جدی و سختگیری هایش و این که زری توی برادرهایش فقط از او خیلی ساب می برد ترس برم داشت. در خانواده ی زری همه برای من آشنا بودند، غیر از ممد. اج آقا و مترم خانم آن قدر مهربان و صمیمی بودند که توی خانه شان اصلا اساس غریبی و مهمان بودن نداشتم. فاطمه خانم خواهر بزرگ زری و شوهرش آقا رضا، برادر بزرگش آقا مهدی و تی عروس تازه شان الهه و برادر کوچکش مرتضی که تقریبا هم سن و سال خود ما، یعنی یک سال و نیم از من زری بزرگتر بود، همه به چشم من مثل برادر و خواهر های خودم بودند. فقط ممد بود که هر وقت می دیدمش دستپاچه می شدم. آن هم از بس زری می گفت: «ممد بدش می آد آدم رف های بی خودی بزند یا بی خودی و زیاد بخنده، می گه دختر، باید خانم باشه و متین نه سر به هوا و جلف، باید رفتارش طوری باشه که همه مجبور بشن بهش اترام بگذارن و... .»

    توی این فکرها بودم که با صدای «چشم تماً، من امشب به اج آقا می گم» و تشکر و خداافظی مترم خانم به خودم آمدم. می خواستم بپرم بیرون و از مادر بپرسم موضوع چیه؟ ولی رویم نمی شد. می دانستم در آن صورت خانم جون می گوید: «وا خدا مرگم بده، چشم ها رفته مغز سر. دختر که این قدر پررو نمی شه تو باید الان هزار رنگ بشی....»

    این تجربه را از اولین خواستگاری که برایم پیدا شده بود به دست آورده بودم. وقتی که یکی از هم جلسه ای های مادرم از من برای برادرش خواستگاری کرد و مادرم برای خانم جون ماجرا را تعریف می کرد با کنجکاوی پرسیده بودم: «مامان کی؟» آن وقت بود که سرزنش های خانم جون سابی پشیمانم کرد و فهمیدم این جور وقت ها باید خجالت بکشم و به روی خودم نیاورم. این بود که الا هم که دیگر نه واسم جمع بود که کارم را اداه بدهم، نه کنجکاوی امانم می داد که صبر کنم، داشتم دیوانه می شدم.

    گوش هایم را تیز کردم بلکه از رف های مادر و خانم جون چیزی دستگیرم شود. از لا به لای رف های آهسته شان چند بار اسم ممد به گوشم خورد و شکم تبدیل به یقین شد. پس درست بود. از خوشالی نمی دانستم باید چه کار کنم. کاش زری عقلش برسد و بیاید اینجا! .لی نه تی با زری هم رویم نمی شد در این مورد بی رودربایستی رف بزنم.

    صدای پای خانم جون که آهسته آهسته روی کاشی ها کشیده می شد و اینکه می گفت: «مار، الا یا نصیب و یا قسمت، تا خدا چی بخواد.» دوباره مرا به خود آود. فوری سرم را زیر انداختم که یعنی دارم خیاطی می کنم. خانم جون گفت: «ننه جانماز منو ندیدی؟» می دانستم می خواهد سر از اوال من درآورد، چون جانماز خانم جون همیشه توی اتاق خودش بود. گفتم: «نه خانم جون» و چون سنگینی نگاه دقیق خانم جون را س می کردم و برای فرار از آن فوری گفتم:

    «می خواین جانمازتون رو بیارم؟!»

    - آره ننه، پیر شی ایشاالله.

    دیدم که با چه دقتی نگاهم می کند، همیشه همین طور بود. هر بار که صبت از خواستگار می شد، خانم جون انگار بار اول باشد که مرا ببیند، با دقت براندازم می کرد، مثل اینکه سعی می کرد از دید خواستگارها نگاه کند و همیشه هم مهر علاقه اش بر نظر انتقادی اش می چربید و به این نتیجه می رسید که: «قربون قدت برم مادر، دخترم مثل یک تیکه جواهر می مونه.»

    جانماز را که پهن کردم، خانم جون گفت: «دستت درد نکنه، ایشاالله سفید بخت بشی مادر. یکباره قرآن و مفاتی منم بیار، خودتم پاشو وضویت رو بگیر، نماز اول وقت با نماز مومن ها می ره بالا.» و من خندان ادامه دادم: «بله می دونم از وقت که بگذره بر می گرده و می خوره توی سر آدم» بلند شدم و خانم جون با لبخند گفت: «الله اکبر».

    رفتم بیرون، سر وض تا وضو بگیرم. چقدر آب زلال و خنک بود. چشمم به عکس خودم توی آب افتاد. موهایم از دو طرف صورتم روی شانه هایم ریخته بود. صورتم توی آب، چه روشن بود! یکدفعه دلم خواست خودم را توی آینه ببینم، امشب انگار تازه دلم می خواست بدانم چه شکلی هستم. دستم را از توی آب در آوردم و به طرف اتاق مادرم که یک آییه ی قدی داشت، دویدم. توی آینه با دقت خودم را نگاه می کردم، مثل کسی که می خواهد دیگری را بر انداز کند، قدم نسبتاً بلند بود و موهایم پرپشت و مشکی و صاف که تا زیر شانه هایم میرسید، رنگ پوستم، به قول خانوم جون، سفید مهتابی با چشمانی که رنگ چشم های آقا جون بود، عسلی روشن. فقط مژه های من بلند تر و برگشته تر بود. غیر از رنگ چشم هایم، بقیه ی چهره ام، گونه های برجسته، ابروهایم، شکل لب ها و بینی ام همه شبیه مادرم بود. چنان به دقت نگاه می کردم که انگار اولین بار بود همه ی این ها را می دیدم، نگاه کردم و با خودم گفتم: «راستی من خیلی شبیه مادرم هستم.»

    یک دامن دورچین مشکی با بلوز یقه هفت قرمز تنم بود، چرخی جلوی آینه زدم و ناگهان یاد رف معلم خیاطی ام افتادم که گفته بود «گودی کمر خیلی برای زن مهم است و به لباس ترکیب می دهد.» فوری دستم را روی کمرم گذاشتم. پف دامن و گشادی بلوز که زیر دستم گرفته شد خیالم رات شد، نه، گودی کمر هم داشتم.آن قدر غرق قیافه ی خودم شده بودم که نفهمیدم مادرم کی وارد اتاق شده بود و داشت نگاهم می کرد، وقتی گفت: «مهناز داری چه کار می کنی؟!» مثل کسی که موقع دزدی مچش را گرفته باشند پریدم هوا. دستپاچه و هول از اینکه نکند مادرم فکرم را خوانده باشد گفتم: «هیچی، هیچی، می خواستم ببینم، موهایم چقدر بلند شده. از اون دفعه که شما قیچی کردین نمی دونم چرا بلند نمی شه؟!»
    یہ وقتآیے،یہ رفآیے،...چنان آتیشت میزنہ کہ دوست دارے فریاد بزنے،ولی نمیتونے!
    دوست دارےاشک بریزے،ولی نمیتونے!تے دیگہ نفس کشیدنم برات سخت میشہ!
    تمام وجودت میشہ بغضے کہ نمیترکه..بہ این میگن"درد بے درمون"




  2. # ADS
    Circuit advertisement
    Join Date
    Always
    Location
    Advertising world
    Posts
    Many



     

  3. #11
    مدیر ویژه
    ☠βlack ℓightninℊ☠'s Avatar
    Join Date
    May 2012
    Location
    كشتي دزدان دريايي
    Posts
    5,713
    Thanks
    1,033
    Thanked 1,146 Times in 609 Posts
    حالت من : Delvapas
    صداي آه هاي گاه و بی گاهش نشان می داد که بیدار است، ولی از رفتارش مطمئن شده بودم که
    قصد صدا زدن و آشتی ندارد. با خودم در جنگ بودم که او هم پشتش را به من کرد. ناراتی ام چند
    برابر شده بود.
    مثل بچه اي که از آغوش مادرش دور مانده باشد پرپر می زدم و می دانستم که انتظار هم فایده ندارد
    این بار مثل همیشه نیست.
    ال بدي داشتم سعی می کردم خود را قانع کنم که نباید پا پیش بگذارم ولی دلم انگار جداي از من
    تصمیم گرفت و وادارم کرد بی اختیار به طرفش برگردم ، بی اعتنایی اش را نمی توانستم تمل کنم.
    صدایش زدم: ممد.
    بی آنکه برگردد، جدي گفت: بله؟
    رصم بیش تر شد.
    ممد صدایت کردم!
    باز همان طور بی اعتنا گفت: منم گفتم ، بله.
    یکدفعه انگار خون به مغزم هجوم آورد. عصبی پا شدم، نشستم و با صداي بلند و رص و بغض گفتم:
    ممد؟!
    آه عمیقی کشید و در الی که می نشست با همان لن جدي که الا عصبانی هم بود گفت: لازم
    نیس صدات رو بلند کنی همون دفعه اول هم شنیدم جوابت رو هم دادم. چیه؟ بله؟ بفرمایین!

    چانه ام از بغض می لرزید گفتم: چرا این جوري؟
    سرد گفت: چه جوري؟
    نه خیال کوتاه آمدن نداشت. این اولین باري بود که آن قدر سرد و سخت جلویم می ایستاد و من هم
    که اول به خیال خودم با شوخی شروع کرده بودم، الا نمی فهمیدم از چه این قدر رنجیده است.
    درمانده گفتم: خودت می دونی!
    - چی توي این جور رف زدن ناراتت می کنه؟
    با صدایی لرزان همان طور که سعی می کردم اشکم سرازیر نشود، گفتم: لنش.
    هیچ نگفت. در سکوت در الی که شقیقه هایش را با دست هایش فشار می داد آه کشید، اما باز هم
    چیزي نگفت. از لجم، مشتم را با رص روي بالش کوبیدم و گفتم: یعنی یک آره یا نه، این قدر
    سخته که به خاطرش با من این طوري رفتار می کنی؟
    سرش را بلند کرد. توي تاریکی نگاه چشم هایش را نمی دیدم و سر از اوالش در نمی آوردم و این
    بیشتر طاقتم را طاق می کرد. ادامه سکوتش برایم غیر قابل تمل بود و در ضمن بیش از پیش مطمئنم
    می کرد که این بار قضیه با دفعه هاي قبل خیلی فرق می کند. او از چیزي که من خبر نداشتم رنجیده
    بود و خیال نداشت به هیچ قیمتی کوتاه بیاید. من هم که درمانده بودم، هیچ جوري نمی توانستم بی
    اعتنایی اش را تمل کنم.

    بغضم ترکید . خودم را روي بالش انداختم و گریه کنان گفتم: باشه رف نزن مهم نیست، اگه براي
    تو مهم نیست برام منم فرقی نمی کنه.
    چند لظه طول کشید و بعد با صدایی آرام که همراه آه عمیقی از سینه اش بیرون آمد.
    صدایم زد: مهناز؟!
    خدایا ، توي این صدا چه بود که من را این طور مقهور و اسیر می کرد؟ از ترس اینکه ، مبادا دوباره
    نارات شود، بی اختیار فوري سرم را بلند کردم و موهایم را از صورتم کنار زدم.
    نزدیک من، در الی که روي یک دستش تکیه کرده بود نشسته بود.
    دست دیگرش را به طرفم دراز کرد و من مثل ماهی دور مانده از آب به مض این که دستم را توي
    دستش گذاشتم خودم را هم توي آغوشش انداختم و گریه کردم. همان طور که مثل یک بچه توي
    بغلش نگهم داشته بود.
    آرام توي گوشم گفت: یواش مادر اینا خوابن، صدات می ره بیرون. اگه من بدونم با این گریه و
    اشک هاي تو باید چه کار کرد، خیلی خوب می شه.
    لب برچیده سر بلند کردم و نگاهش کردم. لبخند به لب و آهسته گفت: یعنی من و تو، یک بار هم
    نمی شه بدون این که تو گریه کنی با هم رف بزنیم؟
    تقصیر خودته، تو که می دونی من زود گریه ام می گیره، چرا این قدر اذیتم می کنی که گریه
    کنم؟!

    یعنی منظورت اینه که من هیچی نگم ، همه چیز همیشه همونی باشه که تو می گی، الا چه درست،
    چه غلط ، تا تو گریه نکنی؟!
    سرم را تکان دادم و در الی که اشک هایم را با پشت دست پاك می کردم، گفتم: نخیر، منظورم
    این نبود.
    خیلی خب من دارم گوش می کنم. منظورتو بگو، بفهمم.
    مگه من چیکار کردم که باهام قهر کردي؟
    خندید. سرش را تکان داد و گفت: مثل بچه ها رف نزن، من باهات قهر نکردم. مثل کار خودت رو
    بهت نشون دادم، به چند دلیل همین.
    در الی که اخم هایم را درهم کرده بودم، گفتم: کدوم کار؟
    تو نمی دونی کدوم کار؟
    نخیر، نه کارهامو نه دلیل هاي جنابعالی رو.
    با این که می دونم که می دونی، باشه می گم. می گم که بیش تر در موردش فکر کنی، باشه؟ تو
    امروز از من یک سوال کردي، درسته؟ در مورد این سوال هم من ق داشتم نظرمو، مخالف یا موافق
    بگم، تی بی چون و چرا، درسته؟ در الی که من به خاطر ق خودم و این که شوهرت هستم و
    این رف ها هم نگفتم نه، ولی تو راضی نشدي.
    گفتم شب با هم صبت می کنیم، درسته؟
    یہ وقتآیے،یہ رفآیے،...چنان آتیشت میزنہ کہ دوست دارے فریاد بزنے،ولی نمیتونے!
    دوست دارےاشک بریزے،ولی نمیتونے!تے دیگہ نفس کشیدنم برات سخت میشہ!
    تمام وجودت میشہ بغضے کہ نمیترکه..بہ این میگن"درد بے درمون"




  4. #12
    مدیر ویژه
    ☠βlack ℓightninℊ☠'s Avatar
    Join Date
    May 2012
    Location
    كشتي دزدان دريايي
    Posts
    5,713
    Thanks
    1,033
    Thanked 1,146 Times in 609 Posts
    حالت من : Delvapas
    سرم را تكان دادم و او ادامه داد: و تو امشب دیدی كه من آن قدر خسته ام كه تی به مامان این ها هم سر نزدم ، درسته؟

    دوباره سرم را تكان دادم.

    ولی با این همه این مهمون كذایی این قدر برایت مهم بود كه مثل بچه ها پشتتو به من بكنی ، نه؟ اگر قرار باشه یك مهمونی برای تو، تی از خود منم مهم تر باشه ،تما زندگی خوبی بعد ها خواهیم داشت مگه نه؟

    پریدم وسط رفش: من فقط خواستم شوخی كنم.

    اگه واقعا هم شوخی كردی ، نه شوخی بجایی بود نه درست. این كه من عین همون كار رو باهات كردم هم، به خاطر همین بود كه زشتی كارت رو بفهمی و از همه این گذشته دوست دارم یك چیز برای همیشه یادت باشه.

    در الی كه موهایم را از روی پیشانی ام كنار می زد، با لنی ملایم اما مكم گفت: با همه این كه خودت می دونی چقدر دوستت دارم و با این كه می دونی اشك هات رو نمی تونم ببینم، ولی چیزهایی هست كه برای من قابل تمل نیست،بخصوص از سمت تو ، تی اگه به قول تو به قیمت قهر بین ما تموم بشه، منظورمو می فهمی؟ پس از اشك هایت هیچ وقت به عنوان سلا استفاده نكن و از قهر برای به كرسی نشوندن رفت.

    دوباره بهم برخورد. س كردم منظورش این است كه من به دروغ گریه می كنم. رنجیدم و خودم را از آغوشش بیرون كشیدم و گفتم: گریه كردن من دست خودم نیست، وقتی نمی تونم رفامو بزنم بی اختیار گریه می كنم.

    مهربانانه خندید: ولی دوست ندارم این جوری باشه، تو تصور كن با بچه مون بخوای رف بزنی ، مادری كه به جای جواب منطقی گریه تویل بچه اش بده ، خنده دار نیست؟!

    راست می گفت ، خودم هم از تصور خودم در آن قیافه خنده ام می گرفت ولی جلوی خود را گرفتم و با لجبازی گفتم: به خاطر اینم كه شده دیگه جلوی تو گریه نمی كنم.

    نه نشد، جلوی من ، نه ، جلوی هیچكس.

    نخیر ، فقط جلوی تو ، كه دیگه فكر نكنی می خوام سرت كلاه بگذارم.

    با لبخند گفت: من همچین رفی نزدم . در ضمن منظورم این نبود كه تو اصلا گریه نكنی . اون طوری تازه بدتر می شه كه . اون وقت همه فكر می كنن ، زن ممد یك دختر بچه لوسه ، مگه نه؟

    رویم را برگرداندم و گفتم: خیلی بد جنسی چرا همیشه باید ق با تو باشه؟

    این بار از ته دل خندید و گفت: الا دیدی اگه رف بزنی ، بهتر از گریه س؟!

    چه مهارتی توی تغییر فضا داشت. او تنها كسی بود كه از این كه مغلوبش شوم ، لذت می بردم. سرم را روی بازویش گذاشت و س كردم آرامش دنیا به قلبم اكم شد.

    خدایا ، چه قدرتی توی این وجود بود كه این طور به تمام هستی من كومت می كرد و در كنارش اساس می كردم به مطمئن ترین پشتوانه دنیا تكیه دارم؟

    داشت خوابم می برد كه ممد با صدایی آهسته گفت: در ضمت در مورد اون مهمونی هم ، فردا رف می زنیم.
    یہ وقتآیے،یہ رفآیے،...چنان آتیشت میزنہ کہ دوست دارے فریاد بزنے،ولی نمیتونے!
    دوست دارےاشک بریزے،ولی نمیتونے!تے دیگہ نفس کشیدنم برات سخت میشہ!
    تمام وجودت میشہ بغضے کہ نمیترکه..بہ این میگن"درد بے درمون"




  5. #13
    مدیر ویژه
    ☠βlack ℓightninℊ☠'s Avatar
    Join Date
    May 2012
    Location
    كشتي دزدان دريايي
    Posts
    5,713
    Thanks
    1,033
    Thanked 1,146 Times in 609 Posts
    حالت من : Delvapas
    خنده ام گرفت. اصل دعوا فراموشم شده بود و آخر سر هم دوباره، رف او شده بود فردا صبت می كردیم! ولی دیگر مهمانی مهم نبود، مهم ممد بود و آغوش گرمش كه برای من امن ترین جای دنیا بود.

    با آرامشی شیرین پلك هایم بسته می شد كه دوباره توی گوشم زمزمه كرد: هم شب بخیر، هم خداافظ ، من صب می رم كوه.

    خواب آلود گفتم: نه ، نرو .

    با خنده ای كه توی صدایش بود پرسید: برای تو چه فرقی می كنه؟ تو كه تا من برگردم هنوز خوابی!

    راست می گفت ، ولی با این همه دلم نمی خواست برود. پس دوباره با التماس گفتم: تو رو خدا ، فردا نرو ، چی می شه مگه؟


    اصلا به خاطر این كه تا الا منو بیدار نگه داشتی ، قت بود تو رو هم بیدار می كردم و به زور می بردم.

    دست پاچه و هول گفتم: نه ، نه ، ببخشید قول می دم تكرار نشه.

    ای خواب آلوی تنبل.

    لبخند زنان دستش را مكم در دستم نگه داشته بودم كه خوابی آرام وجودم را گرفت و چشم هایم روی هم افتاد ، خوابی خوش و سنگین كه تا نزدیكی های ظهر فردا ادامه پیدا كرد.

    با صدای ممد در الی كه آرام موهایم را نوازش می كرد و می گفت: پاشو خانم كوچولوی تنبل ، ظهر شد تو هنوز خوابی؟

    به زور چشم هایم را باز كردم. آفتاب كاملا اتاق را پر كرده بود و نور چشم هایم را می زد ، بالشی را بغل كرده بودم روی صورتم گذاشتم و مكم نگه داشتم تا ممد كه سعی می كرد آن را از روی صورتم بردارد ، موفق نشود.

    با التماس گفتم: ممد خواهش می كنم ، تو رو خدا، فقط یكخورده دیگه.

    با صدای سرال و شوخ گفت: چی؟ پاشو ، زود باش. می دونی ساعت چنده؟! من دیشب فقط چها ر ساعت خوابیدم ، تو خوابت می آد؟

    من كه چشم هایم هیچ جوری باز نمی شد ، همان طور كه بالش را مكم نگه داشته بودم ، گفتم: فقط یكخورده دیگه ، به خدا خوابم می آد.

    با التی قهر آلود بالش را رها كرد و گفت: باشه هر چقدر دلت می خواد بخواب ، من رفتم.

    مثل فنر از جا پریدم.

    كجا ؟!

    در الی كه برق شیطنت توی نگاهش بود گفت: سردرس هام.

    از فریبی كه خورده بودم هم رصم گرفت هم خنده. بالش را پرت كردم طرفش. خواب از سرم پریده بود.

    آن روز وقتی ممد دلالیش را برای نرفتن به مهمانی گفت بدون این كه كاملا منظورش را درك كنم و سر از مغز كلامش در آورم و در الی كه از درون قانع نشده بودم قبول كردم . طاقت بث دوباره را نداشتم . برایم توضی داد : مهناز اگه گفتم نه ، یكی از دلایلش یا بهتر بگم مهم ترین دلیلش اینه كه دوست ندارم پای تو به این مهمونی ها باز بشه. این شروع خاله بازی هایی است كه من اصلا وصله اش رو ندارم. جمع شدن یك مشت زن بی كار كه سرگرمیشون غیبت و به رخ كشیدن سر ولباس و چه می دونم طلا و جواهراتشون به همدیگه س و از بیكاری از چند روز قبل تو این فكرن كه چی بپوشن وچه كار كنن كه از بقیه بهتر باشن . ببین تو اگه این مهمونی رو بری بقیه هم توقع دارن كه دعوت هاشون رو قبول كنی و من می خوام اون ها از همین اول ساب تو رو جدا كنن. به نظر تو مسخره نیست آدم وقتشو برای این چیزها تلف كنه؟1

    شانه هایم را بالا انداختم. به نظر من مسخره نبود ، این چیزی بود كه از بچگی دیده و یاد گرفته بودم.

    ممد ادامه دد: چه اصلی ، چه فایده ای توی این مهمونی هاست؟ چی ممكنه به تو بده یا تو توی این جور مجالس یاد بگیری؟ خودت فكر كن ، یك مشت زن خودشون رو برای هم آرایش كنن و برن یك جا دو سه ساعت برای همدیگه ژست بگیرن یا رف های بی سر و ته بزنن و برگردن خونه.

    نا خود آگاه خنده ام گرفت. تا الا این جوری فكر نكرده بودم.

    ممد گفت: ببین خودت هم خنده ات می گیره و من دلم می خواد از الان همه بفهمن و دور تو رو خط بكشن ، این مهمونی اول رو كه بری شروع گله گزاری خاله خانباجی ها می شه كه خونه فلانی رفت ، خونه ما نیومد و.... مهناز ، من اصلا نمی خوام وقت تو و خودم صرف این رف های بی خود و بی اصل بشه . منظورمو می فهمی؟

    با سادگی گفتم : یعنی من دیگه هیچ وقت مهمونی نرم ؟!

    با لبخندی شیرین سرش را تكان داد و گفت : صبر كن . كم كم جاهایی می برمت كه دیگه به زور غل و زنجیر هم ا ضر نشی بری این جور مهمونی ها ، خانم كوچولوی ، من . بهت ق می دم، تو باید دنیاهای دیگه ای رو ببینی تا از این دنیا كه تویش بزرگ شدی ، فاصله بگیری و نگاهت از جلوی پایت دورترها را ببینه ، مگه نه ؟.

    نمی دانم چرا رف هایش وشتی گنگ در من به وجود می آورد، ترس و دلهره ای كه آدم در مقابل چیزهای ناشناخته و نامانوس پیدا می كند. بیشتر از این كه هیچ وقت برای رف هایش جوابی نداشتم اساسی تلخ از نادانی و دست و پا چلفتی بودن می كردم. این بود كه بدون این كه تی خودم هم متوجه باشم اخم هایم درهم رفته بود و نگاهم به پنجره خیره مانده بود .

    پرسید: چیه ؟ چرا این قدر فكرت مغشوش شده؟!

    متعجب گفتم : تو از كجا می دونی ؟!

    از نگاه اون چشم های قشنگت كه پر از نگرانیه.

    همان طور كه از جایم بلند می شدم شكلكی بچگانه در آوردم و خندان دور شدم. از این كه این قدر رات سراز افكارم در می آورد دستپاچه می شدم.

    او هم در الی كه می خندید گفت: ا ، صبر كن ، كجا؟ آخرین دلیل رو كه از همه مهم تره ، هنوز نگفتم.

    در را دوباره بستم و ایستادم : كنجكاو و منتظر.

    ممد با چشم هایی كه از شیطنت می درخشید ، شمرده و آرام گفت: و اما دلیل آخر.... كه باید باشه همون پنچشنبه دیگه بهت بگم.

    رصم گرفت. در الی كه دندان هایم را به هم فشار می دادم مثل گربه ای كه می خواهد چنگ بیندازد ، به او مله كردم. داری مسخره ام می كنی ، آره؟

    او هم در الی كه از ته دل می خندید و دست هایم را گرفته بود ، پشت سرهم می گفت : به خدا نه ، صبر كن . و سعی می كرد مرا كه با تمام قدرتم سعی داشتم دست هایم را آزاد كنم ، آرام كند.

    سال ها بعد ، از تصور تك تك آن لظه ها چنان سرتی وجودم را به آتش می كشید كه قابل گفتن نیست. تسلط شیرینی كه ممد دانسته یا ندانسته بر تمام وجودم پیدا كرده بود ، آرام آرام با هستی من قرین می شد و دوری از وجودش برایم غیر ممكن. و من سال ها بعد فهمیدم كه همه چیز در این دنیا فراموش می شود ، تغییر می كند و از بین می رود ، غیر از تسلط شیرین جان و رو آدم ها بر یكدیگر. اثری كه از این سلطه بر جان دیگری باقی می ماند ، تغییر نا پذیر و پایدار است . اما به شرطی كه این اثر زاییده عشق راستین و مبت واقعی باشد ، نه آنچه دیگران به غلط نامش را عشق می گذارند. عشق تماس مستقیم دو رو است كه بین تمام اروا این عالم همدیگر را می شناسند و درهم ل می شوند. نه آن هوس غرق در شهوتی كه باعث كشش جسم ها به سوی هم و بروز شور و التهابی زود گذر می شود و برخی آدم ها در اشتباهی مض آن كشش را عشق می پندارند و با این پندار غلط ، هم عشق و هم وجود خودشان را به لجنزار نفرت و انزجار می كشانند. برای همین است كه در عشق واقعی ، تملك و وصل یعنی به هم پیوستن شیرین دو جان كه تنها در كنار هم آرام و قرار می گیرند و از سلطه بی چون و چرایی كه بر هم دارند ، لذتی به عظمت همه مبت های عالم س می كنند. و در عشق شهوانی تملك و وصل یعنی پایان التهاب و فروكش اسا سی كه گهگاه تا مرز انزجار و نفرت هم پیش می رود.

    غروب پنجشنبه هفته بعد را خوب به خاطر دارم. اول دی بود و من كه ته دلم از این كه همراه زری نرفته ام دلگیر بودم ، چشم به راه ممد ، زیر كرسی ، كنار خانم جون نشسته بودم كه داشت شمرده شمرده از روی مفاتیش دعا می خواند. زانوهایم را بغل گرفته و در صدای زین خانم جون غرق شده بودم . علی كه تی سرما هم نمی توانست از جنب و جوش نگهش دارد ، داشت توی یاط با دیوار توپ بازی می كرد و مادرم مشغول آستركشی بقچه ای برای جهاز من بود .

    خانم جون نگاهی به من كرد و گفت: مادر اگه تو هم دو تا كوك به این بقچه هایت بزنی ، گناه نداره ها !

    می دانستم خانم جون از این كه كسی را دور و برش بیكار ببیند رص می خورد.

    با خنده گفتم : من بلد نیستم آستركشی كنم.

    خانم جون در الی كه سرش را با تاسف تكان می داد و از بالای عینكش نگاهم می كرد ، گفت : خوش به ال شوهرت ! مادر این قدر رات نگو بلد نیستم ، كار نشد نداره ، پاشو یك سوزن بگیر دستت یاد می گیری. خواستم جوابی بدهم كه صدای امیر كه مثل همیشه خندان و با هیاهو وارد شده بود نجاتم داد. امیر اول خم شد مادر را بوسید و بعد یكراست آمد سراغ خان جون و همان طور كه زیر كرسی می نشست سر خانم جون را هم بوسید.

    خانم جون با لبخندی پر مهر مفاتی را بست و گفت: دیگه فایده نداره ، شیطون اومد.

    مادر جون ، شیطون كه بغل دستت نشسته بود ، تازه خبر نداری امروز تولدش هم هست.

    من كه داشتم برای استقبال از ممد بیرون از در می رفتم هاج و واج به طرف امیر برگشتم كه ببینم منظورش به من است یه نه ، كه مكم با ممد كه دستش یك جعبه بزرگ شیرینی بود و رویش یك دسته گل خیلی قشنگ پر از گل های رز مریم ، برخورد كردم.

    ممد با سلامی بلند به مادر و خانم جون كه با تسین و پرسش نگاهش می كردند رو به امیر كرد و با خنده گفت: شد تو یك رف نیم ساعت توی دهنت بمونه؟

    امیر قاه قاه خندید و گفت : الا منم كه نمی گفتم از این ها كه دستته ، نمی فهمید ؟!

    توی خانواده ما گرفتن جشن تولد مرسوم نبود. همیشه بزرگ شدنم را با بالاتر رفتن سال های درسی ام ساب می كردم . برای همین این كه ممد روز تولدم را بداند ، یادش باشد و برایم جشن بگیرد خارج از انتظار بود ، نه تنها برای من ، برای همه .

    آن قدر ذوق زده و خوشال شده بودم كه فقط با یك دنیا عشق و تشكر نگاهش می كردم و كلامی كه بتوانم تشكر كنم پیدا نمی كردم.

    خانم جون در الی كه مرتب می گفت : مباركه ، مباركه . ایشاالله صد سال دیگه هر دو تون عمر با عزت بكنین. اضافه كرد آفرین به این شوهر . و بعد رو به من پرسید : راستی مادر به سلامتی چند سالت شد؟!

    امیر مهلت نداد و فوری گفت : هفده سال خانم جون ، سه سال دیگه باید به الش گریست!

    خانم جون گفت: لااله الا الله ، اون مثال مال قدیم ها بود بچه جون. اونم واسه دخترهایی كه تا اون سن ، شوهر نداشتن ، این كه دیگه شوهر داره!

    امیر خندان با چشم هایی سرشار از شیطنت گفت: پس باید دعایش رو به جون ممد كنیم كه خدا زد پس كله اش و اومد مهناز رو گرفت و ما را از گریه نجات داد.

    همین كه براق شدم جوابش را بدهم مادر میانه را گرفت و با شوخی و خنده های همه قضیه فیصله پیدا كرد.

    چقدر غروب آن روز اساس شادی و غرور می كردم. در كنار خانواده مهربانم و در الی كه دلم به عشق ممد و وجودش در كنارم گرم بود ، برای اولین بار تولدم را جشن گرفته بودم. شوخی های امیر و خوشالی همه ، شادی را چند برابر می كرد. این اولین جشن تولدم بود كه برای همیشه در ذهنم به خاطره ای شیرین و ماندگار تبدیل شد.

    یادم است ، آن شب هوا خیلی سرد بود. برف ریزی می بارید و من خوشال از این كه فردا مدرسه ندارم ، قبل از خواب ، پشت پنجره اتاقم ایستاده بودم و یاط را كه پوشیده از برف می شد نگاه می كردم . منتظر ممد بودم كه رفته بود خانه شان سری بزند . وقتی آمد او هم بی صدا كنارم ایستاد ، در الی كه دستش را دور شانه ام لقه می كرد ، بازویم را گرفت و ساكت به یاط خیره شد .

    چند دقیقه كه گذشت پرسید : مهناز ، یادته اون هفته بهت گفتم یك دلیل رو باید همون روز بهت بگم ؟!

    برگشتم و پرسان توی چشم هایش نگاه كردم تا ببینم منظورش چیست باز قصد شوخی داره یا نه.

    از نگاه كنجكاو و مرددم خنده اش گرفت . خم شد پیشانی ام را بوسید و گفت : وقتی چشم هات این جوری كمین می كنن مچمو بگیرن ، نمی دونی چقدر صورتت دوست داشتنی می شه . نترس نمی خوام سر به سرت بگذارم . فقط می خواستم بگم ، دلیلش این بود كه دوست داشتم روز تولدت پیش خودم باشی این ق رو نداشتم ؟!

    دستش را به طرف من كه هنوز با تردید نگاهش می كردم دراز كرد و گفت: الا اینم برای تشكر هم از این كه به خاطر من مهمونی نرفتی هم به خاطر درس هایت كه خوب خوندی و از همه مهم تر برای این كه خانم خوشگل من ، هفده ساله شده.

    مبهوت نگاهش می كردم. بعضی وقت ها دوست نداشتم بگویم ، دلم می خواست فریاد بزنم كه ، دوستش دارم . وجودم غرق مهر بود و ق شناسی . با عجله در جعبه كوچكی را كه توی دستم گذاشته بود باز كردم. داخلش یك گردنبند با زنجیر بلند نقره ای رنگ بود. یك قلب كه از دو طرف به یك زنجیر با ساختی ظریف وصل بود. روی قلب پر از كنده كارهای ظریف و ریز بود كه در مقابل نور تلا لویی خیره كننده داشت و به نظر پر از نگین می آمد.

    ذوق زده و خوشال تا خواستم گردنبند را به گردنم بیندازم ، پرسید : نمی خوای تویش رو ببینی؟

    با تعجب پرسیدم : توی چی رو ؟!

    طرف راست پایین اننای قلب را فشار داد و من در كمال ناباوری دیدم درش باز شد و دو تا قلب كنار هم قرار گرفت ، در الی كه بینشان یك صفه بسیار ظریف بود كه با مفتولی نازك از وسط به دو طرف وصل بود ، درست مثل این كه وسط آن دو تا قلب ، یك صفه كاغذ باریك باشد.

    روی آن با خطی خوش نوشته بود :

    مرا عهدیست با ماهی ، كه آن ماه آن من باشد مرا قولیست با جانان ، كه جانان جان من باشد


    از آن همه زیبایی و ابتكار آن قدر سر ذوق آمده بودم كه بی اختیار دست به گردنش انداختم و سر و صورتش را غرق بوسه كردم. هیجان زده بودم ، دلم می خواست گردنبند را به همه نشان دهم.

    با عجله گفتم : برم به مامان این ها نشون بدم ، بیام.

    با لبخند بازویم را گرفت و نگهم داشت و گفت : چی ؟ الان ؟ نه ، همه رفتن بخوابن ، باشه فردا.

    ولی من ، بی قرار اصرار كردم : نه هنوز خواب نیستن زود....

    رفم را برید و همان طور خندان و در الی كه سعی می كرد نگهم دارد ، گفت : عزیز دلم تا فردا این گردنبند فرار نمی كنه ، نه مادر این ها.

    بعد دستش را جلو آورد و در آن رابست . در كه بسته می شد باید از نزدیك خیلی دقت می كردی تا شیار بین دو قلب را ببینی.

    در ضمن می خواستم بگم ، اینو به هر كس نشون می دی ، درش را نمی خواد باز كنی ، باشه؟

    چرا؟!

    برای این كه چیزی كه تویش نوشته مربوط به توست نه كس دیگه و من دوست دارم غیر از من و تو كسی ازش خبر نداشته باشه. عیبی داره؟!

    سرم را تكان دادم چشم غرایی گفتم و دوباره مثل بچه ها از گردنش آویختم و بوسیدمش. چه شب قشنگی بود . آسمان برفی آن شب زمستانی برای من به قشنگی یك صب آفتابی تابستان گرم بود و وجودم پر از گرمای عشقی كه زندگی ام را پر كرده بود.

    مبتی كه گهگاه اساس می كردم وجودم گنجایش تملش را ندارد. س سعادت شیرینی كه برای هر انسانی می تواند بهشتی مجسم در این دنیا باشد و من سرمست این باده بی نهایت برای باقی عمر پایبند وجودی كه با زنجیرهای مهر و عاطفه من را به اسارت در می آورد.

    آن شب در الی كه عطر گل های مریم فضا را انباشته بود و با وجودی سرشار از عشق دست در دست ممد در سكوتی شیرین از پنجره ریزش برف ریز و تندی را نگاه می كردم كه مثل پرده ای پنجره را پوشانده بود ، به همه آنچه گذشته بود فكر می كردم. نمی دانم خود ممد می دانست با این كارها و رف هایش با من چه می كرد ، یا نه. ولی من ، سال ها بعد فهمیدم كه تك تك آن صنه ها رف ها و رفتارهایش چه طور ، مثل نقش روی سنگ ، برذهن و قلبم ك شده است.

    مثل خاطره آن روز و آن شب كه برای همیشه زنده و تازه توی ذهنم ماند و آن گردنبند كه یادگار آن خاطره و عزیزترین دارایی زندگی ام شد و تقریبا دیگر هیچ وقت از منجدا نشد و از گردنم در نیامد.
    یہ وقتآیے،یہ رفآیے،...چنان آتیشت میزنہ کہ دوست دارے فریاد بزنے،ولی نمیتونے!
    دوست دارےاشک بریزے،ولی نمیتونے!تے دیگہ نفس کشیدنم برات سخت میشہ!
    تمام وجودت میشہ بغضے کہ نمیترکه..بہ این میگن"درد بے درمون"




  6. #14
    مدیر ویژه
    ☠βlack ℓightninℊ☠'s Avatar
    Join Date
    May 2012
    Location
    كشتي دزدان دريايي
    Posts
    5,713
    Thanks
    1,033
    Thanked 1,146 Times in 609 Posts
    حالت من : Delvapas
    فردای آن روز ،وقتی زری با آب و تاب از مهمانی روز قبل می گفت، ته دلم اصلا س نکردم که دلم از نرفتن می سوزد، تازه از این که پیش ممد مانده بودم بینهایت راضی هم بودم.
    آن مهمانی به زری هم خیلی خوش گذشته بود و هم برایش سرنوشت ساز بود . چون چند روز بعد از طرف عمه پیغام دادند که یکی از هسایه هایشان می خواهند برای خواستگاری زری بیایند. خواستگار پسر یکی یکدانه خانواده ای متدین و خوشنام بود که در رشته پزشکی در انگلیس تصیل می کرد. قرار خواستگاری که گذاشته شد هرچه من و زری ذوق می کردیم ممد بی میل و مردد بود و مترم خانم دلشوره داشت.
    وقتی علت تردیدش را پرسیدم خیلی رات گفت: زری سنش کمه.
    با تعجب و یرت در الی که فکر می کردم زری همسن من است ، فقط طلبکارانه نگاهش کردم و چیزی نگفتم.


    با خنده گفت: می دونم! می دونم! دردسر همینه دیگه الان اگه من این رفو بزنم همه همین فکر رو می کنن.
    مطمئن نبودم فکرم را درست دس زده یا نه؟ مردد پرسیدم: چه فکری؟!
    همین که فکر می کنی زری همسن توست! مگه طلبکاریت به خاطر همین نبود؟!
    ماتم برد. به شوخی بازویش را نیشگون گرفتم و با اعتراض گفتم: کی گفته تو همیشه سر از فکرهای من در بیاری. شاید من نخوام تو بفهمی به چی فکر می کنم!
    همان طور که سعی می کرد دست هایم را نگه دارد خندان گفت: اولا که واض بود تو به چی فکر می کنی ، تازه غیر از من کی باید بدونه توی فکر تو چی می گذره؟!
    ا،شاید من نخوام.
    یکدفعه با لنی که دیگر تقریبا جدی بود گفت: مگه چیزی هم هست که تو بخوای از من پنهان کنی؟!
    - نه، ولی دوست دارم خودم بهت بگم، نه این که تو همه چیز را خودت بفهمی، این جوری اساس خنگی می کنم!
    در الی که با مبت مکم در آغوشم می گرفت و می خندید مثل کسانی که می خواهند بچه لوسشان را مجاب کنند، گفت: عزیز دلم ، چرا فکر نمی کنی از بس دوستت دارم و از بس تو ماهی و بی غل و غش، فکر تو می خونم ، این چه ربطی به خنگی داره؟
    شانه هایم را بالا انداختم و گفتم: نمی دونم راستی رفتو رف نیار، اول بگو ببینم مگه زری همسن من نیست، چرا می گی زوده ازدواج کنه؟!
    - الان اگه بگم وضع ما فرق می کرد، هم تو و هم بقیه می گین چه فرقی ؟ مگه نه؟ ولی مهناز فرقش اینه که من اگه تو رو نمیشناختم،یعنی اگه بهت علاقه پیدا نکرده بودم، غیر ممکن بود توی این سن و با دختری همسن تو ازدواج کنم. زری هنوز خیلی وقت داره، اگه درسش رو تموم کنه بعد ازدواج کنه، خیلی بهتره.
    در الی که وانمود می کردم بهم بر خورده گفتم: جنابعالی هم اجبار نداشتی با من و توی این سن ازدواج کنی.
    رویم را برگرداندم . سعی کرد صورتم را به طرف خودش برگرداند و گفت: خود بد جنست می دونی که اجبار داشتم.
    با الت قهرآلود پرسیدم: می شه بفرمایین چه اجباری؟!
    هنوز چانه ام را با دستش نگه داشته بود توی چشمانم خیره شد و گفت: تو نمی دونی؟!
    چرا من در هیچ التی طاقت نگاه های مستقیم ممد را نداشتم ، نمی دانم، انگار بند دلم پاره شود، دلم هری فرو ریخت و اساس کردم چیزی نمانده چشم هایم غرق اشک شود. دلم تاب نمی آورد . سرم را پایین انداختم و ته دلم فکر کردم خدا را شکر که مجبور شدی!
    ممد دوباره پرسید: جواب منو ندادی؟
    با الت قهر از جایم بلند شدم به سمت در رفتم و رویم را برگردانم و جدی گفتم: با این که علت اجبارت را نمی دونم... مکث کردم، دیگر در را باز کرده و تقریبا بیرون از اتاق بودم، چند لظه به ممد خیره شدم که منتظر بود و جدی نگاهم می کرد و فکر می کرد واقعا قهر کرده ام و ناراتم.
    بعد مثل بچه های تخس با صدای بلند و خنده گفتم: ولی خدا را شکر که مجبور شدی!!!
    ممد نیم خیز شد که دنبالم کند، در را بستم و فرار کردم. من شاخه ترد پیچکی بودم که آویخته به وجود ممد شکل می گرفت و لذت این آویختن با سرشتم قرین می شد. غافل از این که زندگی پیچک وقتی به چیزی آویخت ، جدای آن امکان پذیر نیست و اصلا یات پیچک یعنی آویختن!!
    روز خواستگاری زری رسید. خانواده ای مترم و متدین و فهمیده بودند که به گفته خودشان مهم ترین ملاکشان برای همسر پسرشان، شرافت و انسانیت بود. آن روز داماد ، که اسمش مسعود بود ،با مادر و دو تا از خواهرهایش برای خواستگاری آمده بود. مادرش زنی خوشرو بود و خواهر بزرگش بر خلاف کوچکتر زنی سرو زبان دار و شوخ. خود مسعود هم پسری بود قد بلند با قیافه ای معمولی که در نظر اول ، خیلی کم رو به چشم می آمد، ولی وقتی شروع به صبت می کرد طرز صبت سنجیده و با وقارش به سرعت باعث می شد آدم با اترام به او نگاه کند.
    آن ها با صداقت تمام گفتند که مسعود یک زندگی دانشجویی دارد و چون در رشته پزشکی تصیل می کند داقل تا هشت و نه سال دیگر به ایران برنمی گردد و در طول تصیلاتش ممکن است زندگی چندان راتی نداشته باشد و مسعود، تنها به دلیل تدین تصمیم به ازدواج گرفته است و سازگاری و همراهی مهمترین خواسته ای است که از همسرش دارد.
    شخصیت خانواده و خود مسعود آن قدر دلنشین بود که راه را بر مخالفت و انتقاد بست و زری تقریبا از همان جلسه اول، دلباخته شد و چون مسعود کم تر از دو ماه برای رفتن وقت داشت، کارهای ازدواج آن ها هم درست مثل من و ممد سریع انجام شد و قرار عقد را گذاشتند. همان روزها بود که با دقت در اوال امیر مطمئن شدم که از اول هم نظری به زری نداشته و این دس که فکرم در مورد علاقه اش به ثریا درست بوده بیش تر در ذهنم قوت گرفت.
    زندگی زری هم درست مثل من در مدتی کوتاه عوض شد. در زمانی کم تر از یک سال ما هر دو از الت دو دوست و دو همکلاسی در آمدیم و از عالم بچگی جدا شدیم. زری زنی شوهر دار می شد که به کشوری دور و غریبه می رفت و من در کنار ممد به کلی فراموش کرده بودم که سبب علاقه اولیه ام به خانواده آن ها اصلا وجود زری بوده است.
    دوباره انگار توی خانه ما هم عروسی باشد، برو و بیا و شور و شوق بود. جشن عقد زری در قیقت عروسی او هم مسوب می شد. چون شوهرش نمی توانست در فاصله پنج شش ماه بعدی که کار زری برای رفتن درست می شد، دوباره برگردد.به همین دلیل کارها بیشتر بود و جشن مفصل تر.
    و ما چه شور و اشتیاقی داشتیم از مدرسه که برمی گشتیم تمام وقتمان را کار و بث برای روز عقد می گرفت. البته تا وقتی که ممد نبود، من آزاد بودم. زمانی که برمیگشت، خواسته و ناخواسته مجبور بودم بروم سراغ درس هایم.
    یادش به خیر ، هنوز لباسی را که برای عقد زری دوخته بودم نگه داشته ام. به چه اشتیاقی آن لباس را به اکرم خانم سفارش دادم. این اولین عروسی و اولین باری بود که قرار بود به عنوان زنی شوهر دار توی مجلسی شرکت کنم و می توانستم به جای لباسی ساده و دخترانه، یک لباس زنانه از آن مدل هایی که همیشه دوست داشتم، بدوزم. با مشورت اکرم خانم، و البته دور از چشم ممد ، مدل و پارچه و رنگش را انتخاب کردم.
    روزی که برای پرو لباس رفتم چقدر راضی بودم. تا آن روز چنین لباسی نداشتم. یک لباس دکولته تنگ و چسبان بود که دامنی کوتاه تا بالای زانو داشت و رویش یک کت نیم تنه کوتاه با آستین های شمشیری و یقه ایستاده به رنگ مشکی.
    زری که خودش هم داشت لباسش را به کمک اکرم خانم می پوشید، ذوق زده گفت: مهناز، چقدر بهت می آد. چقدر قشنگ شدی، فقط خدا کنه ممد ایراد نگیره و بگذار ه بپوشی.
    با تعجب گفتم: چرا نگذاره همه زن هستن دیگه.
    اما ته دلم کمی شور می زد . یعنی ممکن بود به خاطر سینه باز و کوتاهی اش ایراد بگیره؟ولی خیلی زود واسم جمع لباس زری شد و موضوع را فراموش کردم. زری بدون آرایش هم توی لباس عروس خیلی زیباتراز قبل شده بود. خلاصه آن روز هردو مان غرق شادی بودیم و مرتب از اکرم خانم تشکر می کردیم. روز بعد هم همراه مادر و مریم برای خرید کفش رفتم و برای اولین بار، کفش پاشنه بلندی که به سختی می توانستم با آن راه بروم خریدم. همه این کارها را دور از چشم ممد می کردم و هروقت می پرسید: مهناز، بالاخره لباس تو چی شد؟
    می گفتم: صبر کن، روز عقد چی شده. بالاخره روز عقد زری رسید.
    اواخر بهمن ماه بود و برف ریز و سنگینی که از شب قبل می آمد هوا را خیلی سرد کرده بود. قرار بود خانه ما مجلس مردانه باشد و من مجبور بودم لباس ها و وسایلم را بگذارم خانه اج آقا. چون وقتی از آرایشگاه برمی گشتم مسلما خانه شلوغ بود و نمی توانستم به خانه خودمان بروم. لباس هایم را توی اتاق ممد گذاشتم و رویش را پوشاندم که اگر زودتر از من آمد ، لباس و کفشم را نبیند.
    هیچ وقت هیجانی که آن روز داشتم فراموش نمی کنم، شور و التهابی بی اندازه که همراه انتظاری شیرین از این پنهانکاری در وجودم رسوخ کرده بود و مرا به وجد می آورد. دو هفته یا بیش تر بود که منتظر این روز و دیدن عکس العمل ممد بودم.می خواستم ببینم وقتی مرا توی لباسی دید که خودم آن قدر دوست داشتم، چه واکنشی نشان می دهد. بارها توی ذهنم صنه برخورد او را در الی که چشم هایش از تسین می درخشید، مجسم کرده بودم. تصور جا خوردن ممد از زیبایی لباس و سن سلیقه ام در انتخاب آن، برایم شوفی بی نهایت داشت که به هیجانم می آورد .
    یہ وقتآیے،یہ رفآیے،...چنان آتیشت میزنہ کہ دوست دارے فریاد بزنے،ولی نمیتونے!
    دوست دارےاشک بریزے،ولی نمیتونے!تے دیگہ نفس کشیدنم برات سخت میشہ!
    تمام وجودت میشہ بغضے کہ نمیترکه..بہ این میگن"درد بے درمون"




  7. #15
    مدیر ویژه
    ☠βlack ℓightninℊ☠'s Avatar
    Join Date
    May 2012
    Location
    كشتي دزدان دريايي
    Posts
    5,713
    Thanks
    1,033
    Thanked 1,146 Times in 609 Posts
    حالت من : Delvapas
    آن روز ممد مرا به آرایشگاه رساند و گفت که ممکن است برای برگشتن خودش نتواند دنبالم بیاید و من باز بیشتر خوشال شدم. این طوری وقتی کاملا آماده می شدم مرا می دید!

    با امیر برگشتم خانه، فقط توی دلم خدا خدا می کردم که ممد هنوز لباسهایش را نپوشیده باشد. وقتی چشمم به کت و شلوارش که هنوز روی تخت بود افتاد خیالم رات شد. با عجله لباس و کفش هایم را پوشیدم، دست هایم به گوشم بود و داشتم با گوشواره کلنجار می رفتم که در اتاق به ضرب باز شد و مرا از جا پراند.

    برگشتم، ممد بود. من که هنوز دست هایم به گوشم بود با شوق و خوشالی سلام کردم وبا هیجان منتظر عکس العمل او شدم. ولی ممد، مثل برق گرفته ها ، همان طور که دستش به دستگیره بود خیره خیره، مثل کسانی که سخت جا خورده اند ، نگاهم می کرد.


    بعد از چند لظه یکدفعه برافروخته و عصبانی و با نگاهی خشمگین و صدایی بلند تقریبا فریاد زد: این چیه پوشیدی؟ این جوری می خوای بری بیرون؟ این لباسیه که دو هفته س داری ازش تعریف می کنی؟!

    گیج و درمانده شدم اصلا سردر نمی آوردم که منظورش چیست. همان طور دست هایم به گوشم بود. بهت زده و بی رکت مانده بودم. صدایش آن قدر بلند و لنش آن قدر تند بود که با هر کلمه انگار سیلی مکمی به صورتم می خورد. اساس می کردم گونه هایم آتش گرفته و می سوزد. خشمی که از چشم هایش شعله می کشید آن قدر سوزان بود که جرئت رف زدن را از من گرفته بود. او هم دوباره دهانش را باز کرد، ولی انگار خودش هم می ترسید نتواند جلوی عصبانیتش را بگیرد. رویش را برگرداند ، در اتاق را مکم به هم زد و رفت.

    چه شده بود؟ مگر لباسم چه عیبی داشت؟ چرا سلیقه او با همه و با خود من آن قدر فرق داشت؟ چرا همیشه عکس العملش بر خلاف انتظارم بود؟ جای شوق و اشتیاقم را غصه ای توام با انزجار گرفت. انزجار از خودم از لباسم و از همه انتظار و اشتیاقی که برای دیدن او و عکس العملش داشتم. دندان هایم را از ناراتی به هم فشار می دادم تا جلوی اشک هایی را که به چشمم هجوم می آورد، بگیرم.

    رویم را برگرداندم و چشمم به خودم توی آینه افتاد و یک آن با یرت فهمیدم فریادش برای چه بوده! هنوز کتم را نپوشیده بودم. و تما او فکر کرده بود لباسم من تنها همان است و می خواهم با آن سینه و سرشانه برهنه بیرون بروم.

    سرم را بالا گرفتم که اشکم سرازیر نشود. از لباسم و از خودم بدم آمده بود. کاش می توانستم برگردم خانه خودمان. برای چند لظه دلم خواست هیچکس، تی ممد را هم دیگر نبینم. بد جور توی ذوقم خورده بود، س بدی داشتم ، اساس آدم های ابلهی که به خاطر هیچ و پوچ هیجانی بی نهایت دارند و دست آخر به تمسخر گرفته می شوند.

    می توانست لا اقل از من سوال کند. تی اگر لباسم فقط همین هم بود چه قی داشت این جوری لگد مالم کند؟ وجودم را غصه و خشم با هم گرفته بود. س آدم های سیلی خورده ای که قارت تمل سیلی از پا در می آوردشان، نه درد آن. توی گرداب رنجی که برایم ناشناخته بود دست و پا می زدم. تا الا ممد را آن طور خشمگین و با آن لن کوبنده و از همه بد تر رو گردان از خودم ندیده بودم. هیجان و عجله ام برای این که مرا زود تر ببیند، باعث شده بود از خودم بدم بیاید. رفتار او توهینی بی نهایت برای قلب مشتاق من بود که مرا از پا در می آورد . دوباره در باز شد، برخلاف انتظارم ممد برنگشته بود.

    مترم خانم بود که شتابزده می پرسید: مهناز جون هنوز اضر نشدی؟ مادر قربونت برم، زود باش همه اومدن، مهمون ها سراغ عروس هام رو می گیرند، تو بیا، آبرومو بخر.

    خود را جمع و جور کردم و پرسیدم: مگه الهه نیومده؟

    ای مادر اون بود و نبودش غیر از دق دادن من چه فایده ای داره؟ اومده مثل برج زهرمار توی اتاق مهدی بست نشسته.

    بعد در الی که بیرون می رفت، اضافه کرد: الهی فدات شم فقط زود باش.

    کتم را برداشتم تی نیم نگاهی هم به خودم توی آینه نکردم. دیگر دلم نمی خواست نه خودم نه آن لباس را ببینم. خانه پراز مهمان بود و من در الی که دلم را رنجی بی اندازه می فشرد به هر زمتی بود باید لبم به لبخندی ساختگی باز می شد تا همراه فاطمه خانم و مترم خانم از مهمان ها پذیرایی کنم. از تسین و تعریف دیگران الم منقلب می شد و نا خود آگاه تصویر ممد با آن خشم درنظرم مجسم می شد.

    با دیدن قیافه درهم الهه فکرکردم نکند او هم با آقا مهدی رفش شده باشد. ولی وقتی جواب مراهم با لنی سرد و نگاهی پراز بغض و کینه داد فهمیدم عصبانیتش تنها از آقا مهدی نیست. صدای هلهله برای وارد شدن زری مرا به طرف اتاق عقد کشاند. زری بی نهایت زیبا، توی آن لباس و با آن وقار، چقدر با زری آشنای من فرق داشت. چه رمزی توی ازدواج نهفته است که تی قبل از شروع زندگی، در الت های آدم ها تاثیر می گذارد؟

    چند لظه، غصه ام را فراموش کردم و شادی وجودم را پرکرد.

    چشم هایمان به هم افتاد، من غرق تسین او بودم و او مو تماشای من. با وقاری که از زری کمتر دیده بودم با سراشاره کرد که نزدیکش بروم و بعد با نگاهی پراز مهر و تسین گفت: مهناز چی شدی!

    دلم نمی خواست بشنوم، گفتم: از خودت خبر نداری. باورم نمی شد این قدر خوشگل بشی.

    توی گوشم گفت: غلط کردی، باورت نشه! من از اول خوشگل بودم تو خنگی که نمی فهمیدی!

    خنده ای از ته دل وجود هردومان را پر کرد. صدا زدند که داماد وارد می شود، می خواستند خطبه عقد را بخوانند و من با عجله از اتاق بیرون رفتم.

    چشمم به خانم جون و مادرم افتاد. مادر با رنجیدگی گفت: دیگه انگار نه انگار که مادر داری ، یک سراغ نگیری ببینی ما کجاییم ها؟

    صورتش را بوسیدم و گفتم: به خدا خودم هم الان اومدم.

    بعد در الی که از نگاه شیطان خانم جون که از بالای عینک به من خیره شده بود، خنده ام می گرفت به پذیرایی از مهمان ها مشغول شدم. باید کاری می کردم تا واسم پرت شود و غمی که دلم را می فشرد به چشم هایم راه باز نکند. عجیب بود، با این که بدجور از ممد رنجیده بودم، از این که با قهر از او دور بودم رنج می بردم. الا این از ماقت بود یا عشق زیاد، نمی دانستم.

    خانمی از اقوام شوهر زری با کنجکاوی پرسید: معذرت می خوام ، شما زن برادر عروس خانم هستین؟

    با رویی که نهایت سعی ام را برای گشاده بودنش داشتم، جواب مثبت دادم.

    ببخشید عروس بزرگشون؟!

    نه من عروس دوم هستم.

    آهان همون که هنوز ازدواج نکرده؟

    بله.

    هزار ماشاالله ! گفته بودن عرسشون خیلی قشنگه، فکر کردم باید شما باشین. خواستم مطمئن بشم. شما خواهرم داری؟

    زهر خندی صورتم را پوشاند. دوباره یاد قیافه عصبی و روگردان ممد افتادم. گرمم شده بود . غصه ای دلم را بی طاقت می کرد و اشک هایم که جلوشان را گرفته بودم مثل آدم های تب دار تنم را می سوزاند. در سمت ایوان را باز کردم. هوای سرو و سوز سرما، شاید کمی سوز دلم را آرام می کرد. سرما یکدفعه تا مغز استخانم نفوذ کرد و لرزشی خفیف به جانم انداخت. صدای اکرم خانم که همراه مریم تازه رسیده بودند مرا به خود آورد.

    مهناز درو ببند ، استخوان هایت گرمه، سرما می خوری.

    راست می گفت. استخوان هایم یخ کرده بود برگشتم و خوشال از آمدن مریم، کنارشان نشستم.

    مریم پرسید: چرا نمی ری سر عقد؟

    داماد که رفت، می رم.

    عکس نمی گیری؟!

    می گم که ، وقتی داماد بره.

    راستی ممد وقتی لباستو دید چی گفت؟!

    با خشم انگار مقصر او باشد، گفتم: هیچی ، چی باید بگه؟!

    مریم با لبخند گفت: همونی که زری گفت شده، آره؟!

    به جای جواب با خنده شکلکی در آوردم و از جایم بلند شدم.

    پاشو بریم پیش خانم جون. مامان رفته سر عقد، خانم جون تنهاست.

    ال بی قراری بدی داشتم که قابل تمل نبود. دلم آرام نمی گرفت و این میان فظ ظاهر کردن برایم بیشتر از همه چیز سخت.

    مریم از خانم جون پرسید: خانم جون مهناز خوشگل شده؟

    خانم جون با لبخندی غرق تسین و غرور گفت: بچه م خوشگل که بود.

    می دونم با لباس و آرایش می گم.

    خانم جون با خنده گفت: خوب اون که بله، مادر. از قدیم گفتن سرخاب سفیداب مرا زیبا کند! لباسشم که فقط مات موندم این کیسه مارگیری رو چطوری تنش کرده و چطور، نفسش بند نمی آد؟ الا واجبه لباس این قدر تنگ باشه؟! خوب این همه پارچه و دوخت و زمت ، اگه یکخورده گشادتر باشه، چند سال می شه استفاده کرد. این الان یکخورده آب بره زیر پوستش دیگه به درد نمی خوره.

    مریم خندان گفت: عوضش این جوری هیکلش ظریف شده!

    خانم جون با نگاهی ناباورانه از بالای عینک نگاهی به لباس و بعد مریم کرد و گفت: یعنی اگر دو انگشت گشادتر بود، دیگه هیکلش ظریف نبود؟ لا اله الاالله ، چه رف ها که ما توی این روزگار نشنیدیم.

    وصله شنیدن هر چیزی را که مربوط به آن لباس بود ، نداشتم.

    انگار چیزی به دلم نیش می زد. از جایم بلند شدم و دوباره سرم را به پذیرایی گرم کردم.

    فاطمه خانم صدا زد: مهناز جون بیا عکس بنداز.

    هروقت آقای داماد رفتن می آم.

    رفتن که مرم ها عکس بندازن، زود باش.

    تند راه رفتن با آن کفش ها به راستی که سخت بود. در الی که مجبور بودم به قول خانم جون خرامان خرامان بروم که نخورم زمین، وارد اتاق شدم و فاطمه خانم در را بست. همزمان با من ممد از در سمت ایوان وارد شد. در الی که سرم را بالا گرفته بودم، سعی می کردم چهره ای آرام داشته باشم. یک آن نگاهم به چشم هایش افتاد. این بار، نگاه او یرتزده بود و نگاه من ، خشمگین. زود سرم را پایین انداختم و در الی که دقت می کردم پایم را توی سفره عقد نگذارم به سمت زری و اج آقا و مترم خانم که بالای سفره بودند، رفتم.

    سلام آقا جون، چشم شما روشن.

    اج آقا با سلامی کشیده و بلند گفت: سلام به روی ماهت بابا. هزار ماشاالله. خانم ، یک عکس هم از من و عروسم بنداز که اگه یک عروس خوشگل توی دنیا باشه، عروس خودمه.

    زری با خنده و لنی رنجیده گفت: آقا جون پس من چی؟!

    آقا جون با مهربانی گفت: تو که دخترمی بابا، من عروسم رو گفتم.

    در الی که سنگینی نگاه ممد را اساس می کردم و می کوشیدم نادیده بگیرمش تا با بی اعتنایی تلافی کارش را کرده باشم، سرم را به انداختن عکس گرم کردم.

    هنوز عکس هایم را دارم. یک عکس با آقا جون و مترم خانم در الی که بینشان ایستاده ام و دست هردوشان در دستم است ، یک عکس با زری در الی که صورتمان را نزدیک هم گرفته ایم و می خندیم و عکس بعدی مترم خانم و آقا جون، یک طرف زری ایستاده اند و من طرف دیگرش.

    مترم خانم صدا کرد: ممد ، مادر، بیا جلو دیگه.

    ولی من رویم را برنگرداندم ، ممد نزدیک می شد و هجیان من برای آرام و بی تفاوت بودن، بیشتر.

    عکاس گفت: کمی نزدیک تر، کمی مهربون تر بایستید.

    آقا جون پشت سر مترم خانم ایستاد و ممد در الی که پشت سرم می ایستاد بازویم را گرفت. با همه رنجیدگی و ناراتی ام ، با همه خشمی که سعی داشتم به او نشان دهم، تماس دستش مثل آتشی گداخته بود که مستقیم با قلبم ارتباط پیدا کرد. رارت دستش و نزدیکی جسمش قرار و آرام را از من گرفت. عجیب بود الت قهر به جای دفع ، انگار کششم را به سمت او بیشتر می کرد. ولی هرطور بود باید جلوی خود را می گرفتم. نمی خواستم تسلیم شوم. در الی که دلم نمی خواست دیگران هم متوجه شوند، تمام سعی ام را برای عادی بودن رفتارم و در عین ال، نگاه نکردن به ممد می کردم.

    فاطمه خانم گفت: ممد یک عکس تکی هم بگیرین یادگاریه.

    و من ته دل چقدر از او ممنون شدم. کنار سفره، خانم عکاس داشت می گفت که چطور بایستیم. ممد همان طور که پشت سرم ایستاده بود فشار خفیفی به بازویم داد، سرش را پایین آورد و توی گوشم خیلی آرام گفت: چرا به من نگفتی که لباست فقط اون نیست؟

    در الی که تمام رنجیدگی و خشمم را توی نگاهم می ریختم، سرم را به عقب و بالا برگرداندم به چشم های مشتاق و پر از مبت و تسین ممد افتاد. دلم فرو ریخت، فوری رویم را برگرداندم ، ولی عکاس گفت: همون الت الانتون خیلی خوب بود. آقا، شما لطفا با دست چپ کمرشان را بگیرین و با دست راست دستشون رو. شما هم خانم، لطفا به التی که انگار به کنار سینه شون تکیه دادین بایستین و سرتون رو به سمت صورت ایشون بالا بگیرین . با لبخند توی چشم هم نگاه کنین، آهان، همین طور خوبه، چند لظه صبر کنین، آماده ؟!

    خدا می داند در آن چند ثانیه چه الی داشتم. نگاه پر مهر ممد را می دیدم و گرمای لبخندش رارت تنش و ضربان قلبش را زیر بازویم س می کردم و خودم با تمام وجود می خواستم خونسرد باشم و اختیارم را از دست ندهم. آن عکس هنوز هم جزو قشنگ ترین عکس های گذشته است که از دیدنش خونی گرم توی رگ هایم می دود و همان س آن روز را پیدا می کنم. هیجانی سرکش از عشقی که می خواستم مخفی اش کنم و مهری که با زجر می خواستم لا به لای خشم از دید او پنهان بماند.

    عکس را گرفتم، بدون لظه ای مکث، بازویم را از دست ممد بیرون کشیدم و بدون این که نگاهش کنم، از اتاق بیرون رفتم، در الی که سنگینی نگاهش را که ایستاده بود و نگاهم می کرد، اساس می کردم. آن شب چه الی بدی داشتم. بی قرار و دلتنگ بودم، تمام وجودم ممد را می طلبید و در عین ال نمی خواستم ببینمش. هیجان روی ام با سوزش گلو و سردرد و خستگی زیاد همراه شده بود. تنم داغ می شد و یخ می کرد و من بی تاب، خدا خدا می کردم مهمان ها زودتر بروند.

    سر انجام وقتی آخرین مهمان ها هم رفتند، همراه مادر و خانم جون راه افتادم که برگردم خانه.

    مترم خانم گفت: ممد رفته مهمان ها رو برسونه، کجا می ری؟ صبر کن الان می آد، الا چه عجله ای داری؟!

    با عذر خواهی خستگی را بهانه کردم و گفتم: راه که دور نیست. من با این لباس ها خیلی معذبم، الان برم که صب زودتر بیام کمک.
    یہ وقتآیے،یہ رفآیے،...چنان آتیشت میزنہ کہ دوست دارے فریاد بزنے،ولی نمیتونے!
    دوست دارےاشک بریزے،ولی نمیتونے!تے دیگہ نفس کشیدنم برات سخت میشہ!
    تمام وجودت میشہ بغضے کہ نمیترکه..بہ این میگن"درد بے درمون"




  8. #16
    مدیر ویژه
    ☠βlack ℓightninℊ☠'s Avatar
    Join Date
    May 2012
    Location
    كشتي دزدان دريايي
    Posts
    5,713
    Thanks
    1,033
    Thanked 1,146 Times in 609 Posts
    حالت من : Delvapas
    برگشتم به خانه. سرمایی که دوباره در آن مسافت کم به جانم ریخت الم را بدتر کرد. پیش خودم فکر کردم تما سرما خورده ام، لرزی که به جانم افتاده بود الم را بدتر کرد. خسته و خرد بودم ، تی وصله نکردم موهایم را باز کنم . اولین لباس گرمی که دم دستم بود، یادم است پولیور ممد بود پوشیدم و در الی که دندان هایم از لرزی شدید به هم می خورد زیر لاف از هوش رفتم. نمی دانم چقدر گذشته بود که با صدا و تکان آرام دست های ممد بیدار شدم.

    مهناز ، مهناز ، چی شده؟!در الی که در گرمایی سوزان دست و پا می زدم، چشم هایم را باز کردم. ممد لاف را کنار زده بود و چراغ روشن بود. با چشم هایی تب دار، نگاهش کردم. چقدر گذشته؟ کی آمده بود؟ یک دستش روی پیشانی ام بود و با دست دیگر نبضم را گرفته بود. انگار با خودش رف بزند، عصبی گفت: مثل کوره داره می سوزه.لاف را کاملا کنار زد و بیرون رفت و من بی ال چشم هایم را بستم. دوباره از اساس سرما و صدای مادرم چشم هایم را باز کردم. ممد دستمالی خیس روی پیشانی ام گذاشته بود و مادر نگران در الی که دستم توی دستش بود صدایم می زد: مهناز پاشو، مامان پاشو این قرص رو بخور.ممد پرسید: مادر، امروز الش خوب بود؟تا شب که چیزیش نبود الا اگه آدم بگه اون لباس مال این سرما نیست نارات می شه. صب هم با اون موهای خیس از موم دراومد و رفت بیرون، با این هوا سرما خورده.خانم جون که از سر و صدا بیدار شده بود و آرام نزدیک می شد پرسید: چی شده مادر؟نمی دونم خانم جون داره توی تب می سوزه.خانم جون با لن آرام همیشگی گفت: هول نشین مادر هیچی نیست چشمش زدن! برو فوری یک تخم مرغ دور سرش بچرخون . یک صدقه ام بگذار زیر سرش. الا خوبه من یکسره بهش آیه الکرسی خوندم و فوت کردم. از کی این طوری شدی مادر؟!ممد جای من جواب داد: من که اومدم خواب بود، از صدای ناله اش بیدار شدم دیدم تب داره.بعد نگران گفت: مادر ببریمش دکتر؟خانم جون گفت: ننه، نصفه شبه توی این برف؟ الا کو دکتر؟مادر گفت: آره مادر، باید صبر کنیم تا صب . فقط کمکش کن بشینه پاهاش رو بگذاریم توی آب، تبش بیاد پایین، الان قرص هم اثر می کنه.ممد کمکم کرد و نشستم پاهایم که توی آب سرد رفت، یکدفعه انگار آرامش به تنم برگشت، ولی چند لظه بعد دوباره لرزی بی امان به جانم افتاد که هیچ جوری آرام نمی شد. صدای ممد را بی قرار و عصبی شنیدم.مامان، لاف رو دورش بپیچین، می برمش دکتر.نه مادر جون، یک کم صبر کن الان آروم می گیره. نترس سرمای سخت خورده تا صب هم دو سه ساعت بیشتر نمونده ، بعد هم با این لرز که نمی شه بردش بیرون.لرز آرام آرام کم تر شد و من بی ال نفهمیدم کی خوابم برد. وقتی چشم هایم را باز کردم هوا روشن بود و اساس می کردم گلویم از سوزش و درد به هم چسبیده . با سرفه ای دردناک نیم خیز شدم و چشمم به چشم های سرخ از بی خوابی و صورت خسته ممد افتاد که با لبخندی مهربان دستش را روی پیشانی ام می گذاشت، گفت: الت بهتره؟ تب که داری؟ ولی مثل دیشب نیست. برم برایت یک لیوان شیر بیارم بخور، بریم دکتر.من که با یادآوری دیروز و دیشب ناخودآگاه اخم هایم توی هم رفته بود بدون این که جواب بدهم دوباره سرم را روی بالش گذاشتم و رویم را به طرف پنجره کردم. آرام صدایم زد. جواب ندادم. دوباره صدایم کرد.خانم بد اخلاق، با شما بودم؟با لنی قهرآلود و صدایی گرفته گفتم: بد اخلاق منم یا اونی که بی خودی داد می زنه؟!در الی که می خندید گفت: این قدر ناراتی که نمی شه صبر کنی ، بری دکتر و بیای، الت بهتر بشه، بعد قهر کنی؟!دلم برایش ضعف می رفت ولی با همان لن قهرآلود گفتم: نخیر نمی شه.با صدایی خسته گفت: خیله خب، پس گوش کن، روتو برگردون تا برایت بگم.بدون این که رویم را برگردانم گفتم: می شنوم، بفرمایین.با لبخندی که روی صدایش اثر می گذاشت نفس عمیقی کشید و گفت: من می خوام با خودت رف بزنم نه موهایت!خنده ام گرفت. در الی که سوزش گلویم همچنان آزارام می داد گفتم: نه صورتی که باعث بشه آدم فریاد بزنه و درو به هم بکوبه ، نبینی بهتره.هنوز رفم تمام نشده بود که با دست هایش مثل یک بچه، چرخاندم و وادارم کرد بنشینم، در الی که مثل همیشه بدون این که بخواهم از قدرتش لذت می بردم و در عین ال از درد استخوان هایم که از تب و لرز درد می کرد ناله ام بلند شده بود نشستم.پتو را دورم پیچیدم و گفت: تقصیر خودته، الا مثل یک دختر خوب گوش کن. خیله خب، ق با شماست. من اشتباه کردم. به خاطر این که زود قضاوت کردم. الا هم معذرت می خوام. خیلی هم معذرت می خوام، ببخشید. ولی باور کن اصلا اختیاری نبود. وقتی تو رو اون جوری دیدم، نفسم بند اومد . اصلا نمی تونستم، یعنی هیچ وقت نمی تونم تمل کنم تو همچین لباسی بپوشی. از تصور این که لباست تنها اون باشه و دیگران تو رو اون طوری ببینن، اصلا نفهمیدم چه کار کردم.با نا را تی گفتم: دیگران کی بودن؟! همه یک مشت زن بودن به فرض که لباسم تنها...رفم را قطع کرد و با شگفتی گفت: منظورت از این که همه زن بودن چیه؟ مگه قرار بود، کس دیگه ای باشه؟! این خودخواهیه، غیرته، دوست داشتن زیاد یا تعصب، هر چی که دوست داری اسمش رو بگذار ولی اینو یادت باشه نه الا نه هیچ زمانی، دوست ندارم کسی تو رو اون جوری ببینه، می تونی بفهمی؟ ولی با این همه، چون زود قضاوت کردم، معذرت می خوام، قبول؟ آهان راستی یادم رفت بگم لباستون بی نهایت قشنگ بود، وقتی موقع عکس انداختن آمدی توی اتاق بهتم زد. باورم نمی شد اون خانم کوچولوی عصبانی که دیگه تی نیم نگاهی هم اضر نبود بهم بکنه، خانم خوشگل خودمه.بعد در الی که به شوخی گونه ام را نیشگونی آهسته می گرفت، گفت: خوب خانم خانم ها ، من هم از خستگی تنم خورده، هم دلم برای شنیدن صدای شما بی نهایت تنگ شده، هم می خوام زودتر ببرمتون دکتر، بالاخره نمی خواهین رای دادگاه رو صادر کنین، تکلیف این بنده گناهکار معلوم بشه؟!دوستش داشتم چقدر؟ فقط خدا می دانست. رف هایش دلم را به آتش می کشید و برای آغوشش بی قرار می کرد و خوب معلوم بود که رای به قول او دادگاه چیست! و این قهر هم با پایانی خوش شد خاطره ای عزیز برای قلب به زنجیر کشیده من. ولی سرمای سختی که خورده بودم و با تشخیص دکتر معلوم شد آنژین است، سه روز تمام بستری ام کرد و توی آن سه روز آن قدر ممد به من مبت و توجه کرد که صدای امیر در آمد: بابا این قدر لوسش می کنی مریض شدن به دهنش مزه می کنه، هفته ای دو سه روز مریض می شه ها.ممد خندید و خانم جون در جوابش گفت: ما ببینیم شما که زن گرفتی وقتی مریض شد چه کار می کنین! به ممد آقام یاد می دیم.امیر خندان گفت: زن من مریض بشه؟! مگه من عقلم مثل ممد کمه که زن نازک نارنجی بگیرم!ممد قبل از این که من چیزی بگویم فوری گفت: در این که خانم شما پهلوان هستن که رفی نیست.امیر یکدفعه لبخند روی لبش ماسید و در الی که چشم غره ای غضبناک به ممد می رفت در جواب خانم جون که با کنجکاوی فراوان می پرسید مگه شما خانم ایشان را می شناسین؟!با طعنه و رص گفت:نه بابا، شوخی می کنه، در مقایسه با زن این معلومه، بقیه پهلوونن دیگه.بعد هم فوری از اتاق بیرون رفت و من و ممد را با خنده ای از ته دل و خانم جون را با نگاهی مشکوک و کنجکاو باقی گذاشت.یاد آن روزها به خیر. امیر راست می گفت، مزه آن مریضی هم برای همیشه توی ذهن من ماند. مبت و مهر بی نهایت، شعله ای فروزان است که زمستان ، سرما، غصه، قهر، دعوا و تی مریضی در پرتو گرمای آن دلچسب و گوارا می شود.چند روز بعد از بهبودی ام بود. یک روز که خسته از مدرسه برگشته بودم، کتابم را بر داشتم و رفتم توی اتاق خانم جون. در آن بعد از ظهرهای سرد زمستانی در الی که آفتابی کم جان اتاق را روشن می کرد، زیر کرسی خوابیدن عالمی داشت. زمستان ها خانم جون توی اتاقش کرسی می گذاشت و می گفت مادر این استخوان های پو سیده رو هیچی مثل کرسی گرم نمی کنه. این بود که زمستان ها اتاق خانم جون معمولا اتاق نشیمن همه می شد. من بیشتر روزها کتاب به دست می رفتم به اتاق خانم جون که مثلا درس بخوانم ولی هنوز صفه اول را نخوانده، خوابی شیرین چشم هایم را گرم می کرد و معمولا این خواب چند دقیقه ای آن قدر طولانی می شد که تا آمدن ممد طول می کشید.آن روز هم پشت کرسی خوابم برده بود که با صدای خانم جون بیدار شدم: پاشو مادر، پاشو که خسته شدی این قدر درس خوندی!از لن طعنه و شوخی خانم جون خنده ام گرفته بود، چشم هایم را نیمه باز کردم و نگاهم به ممد افتاد.او هم از رف های خانم جون لبخند به لب داشت و به دیوار تکیه داده بود و مرا نگاه می کرد. با دنباله رف های خانم جون که می گفت مادر الا گفتن درس بخونین دیگه نه این جور! بچه ام از ظهر که می آد این کتاب از دستش نمی افته! خنده ای که وجودم را پر کرده بود خواب را کاملا از سرم پراند.در الی که صاف می نشستم و موهایم را جمع میکردم با خنده سلام کردم. ممد همانطور که با نگاهی مثل نگاه معلم ها به شاگردهای تنبلشان نگاهم میکرد ، گفت:سلام خسته نباشی.خانم جون دوباره گفت: خسته که مادر، خودشو کشته، بیا مادر جون، بیا بنشین پیش خانم زرنگت! یک چایی بخور، خستگی ات در بره. ببین این استرات چه مزه ای داره که این خانم شما ازش دل نمی کنه.ممد در الی که خندان کنارم می نشست به شوخی گفت: خانم جون، من که نیستم ، شما وقتی می خواد بیاد زیر کرسی نگذارین.خانم جون گفت: که خوابش نبره؟! ای مادر، قربون شکلت ، آب دستی توی چاه ریختن فایده نداره، این جا نخوابه می ره توی اتاق خودش.من با الت قهر و گلایه گفتم: ا ، خانم جون ، خوب خسته بودم شما چرا به رف های ممد گوش می کنین.بعد در الی که اخم هایم را توی هم کرده بودم رویم را از ممد برگرداندم. خانم جون با لبخندی شیطنت بار گفت: ببخشید خانم، از این به بعد می گم دیگه رف ساب نزنه.بعد رو به ممد گفت: این از این خانم خانم ها، اون از اون یکی ، الان امیر هم بیاد صدایش در می آد. اون که دیگه الا اگه درس نمی خونه اقلا پا زیر پا نمی گیره تنش رات بشه.منظور خانم جون به علی بود که همیشه مشغول تکاپو و جنب و جوش بود. ممد رو به من که اخم هایم را توی هم کرده بودم ، گفت: می دونی چند روز دیگه تا امتان ها مونده؟! الا این چند روز اگه از شما خواهش کنم با همه خستگی تون شب ها زود تر بخوابی و روزها به درست برسی امکانش هست؟ خانم جون شمام قدیم ها رف اج آقا رو این جوری گوش می کردین؟!سر درد دل خانم جون باز شد: ای مادر جوون های الان چه می دونن زندگی یعنی چه؟ سختی چیه؟ روزگار یعنی چه؟ شوهر کدومه؟ رات و اضر و آماده همه چیز هست، نمی فهمن از کجا می آد، چه طور می آد، واسه همینه این چهار تا کتاب این قدر مهم شده، همه باید پس برن پیش بیان بلکه این شق القمر انجام بشه، زمان ما کجا و زمان شما کجا؟ همین عباس بابای این ها، نصف سن این ها رو هم نداشت که از صب علی الطلوع تا بعد غروب توی همین بازار عرق می ریخت و کار می کرد .خدا شاهده هنوز قدش به پیشخون مغازه نمی رسید، اونم با اون اوستاهای اون زمان که مثل شمر ، سر تو می چرخوندی کتک بود و چوب.اوستاها اگه مزد یادشون می رفت، کتک یادشون نمی رفت.اون بچگی کجا و این ها کجا. الان اگه به این علی آقا بگی. مادر نونت هست، آبت هست، همه چی ، ی و اضر، این چهار تا کتاب چه کاری داره که زیر بار نمی ری؟ بهش بر می خوره. ولی همین باباش خدا می دونه با چه خون جگری این الف و ب رو یاد گرفت. خدا ایشاالله عمر با عزت بهش بده، من موندم و یک بچه و یک مشت آدم خدا نشناس و یک دنیا مشکل.من یکدفعه پرسیدم: راستی خانم جون، چرا فقط آقا جون رو داشتین؟!تا آن روز هر وقت این سوال را می کردم خانم جون می خندید و می گفت آخه من یکه زا بودم ولی آن روز چون اساس کردم خانم جون دوست دارد رف بزند، دوباره این سوال همیشگی به ذهنم رسید.خانم جون با لبخندی کمرنگ در الی که از چشم هایش معلوم بود دارد به گذشته ها فکر می کند، گفت: والله چی بگم؟ آخه من، زن دوم نصرالله خان پدربزرگ را می گفت بودم. می دونی وقتی من شوهر کردم چند سالم بود؟ دوازده سالم بود و نصرالله خان 38 سالش بود.من که برای اولین بار این رف را می شنیدم ، از یرت دهانم باز مانده بود، با بهت گفتم: چند سال؟!خانم جون خندید و گفت: نه که الا فکر کنین اون خدا بیامرز پیمرد بود، نه بابا، خیلی هم سرال و جوون بود، من خیلی کوچیک بودم.

    همان طور یران پرسیدم: خوب الا چرا با این همه اختلاف سن، ازدواج کردین؟!
    یہ وقتآیے،یہ رفآیے،...چنان آتیشت میزنہ کہ دوست دارے فریاد بزنے،ولی نمیتونے!
    دوست دارےاشک بریزے،ولی نمیتونے!تے دیگہ نفس کشیدنم برات سخت میشہ!
    تمام وجودت میشہ بغضے کہ نمیترکه..بہ این میگن"درد بے درمون"




  9. #17
    مدیر ویژه
    ☠βlack ℓightninℊ☠'s Avatar
    Join Date
    May 2012
    Location
    كشتي دزدان دريايي
    Posts
    5,713
    Thanks
    1,033
    Thanked 1,146 Times in 609 Posts
    حالت من : Delvapas
    خانم جون آهی کشید و گفت:

    والله مادر قصه اش درازه.

    من اصرار کردم و ممد با نگاهی که یعنی (شاید خانم جون دوست نداره بگه) نگاهم کرد. اما خانم جون گفت:

    می ترسم شماها وصله تون سر بره. ولی بلاخره با اصرار من خانم جون شروع کرد.

    من خیلی کوچیک بودم که مادرم به رمت خدا رفت و پدرم دوباره زن گرفت. خوب هیچ زنی هم چشم دیدن بچه شوهر رو نداره. از طرفی هم، زن پدرم جوون بود و هی پشت هم بچه می آورد. اون دوره و زمونه هم مثل الا فراوانی نبود. پدر من هم وضعیتی نداشت، یک کاسب جزء بود که صب تا شب پی یک لقمه نون می رفت و خونه نبود.



    زن بابام هم خدا بیامرزتش، تا اون جا که می تونست به من ظلم می کرد و بازم چشم نداشت ببینتم. شوهرم رو هم خودش پیدا کرد. از فامیل های دور خودشون بود. زنش سر زا رفته بود و سه تا بچه داشت. خدا رمتش کنه، خود آقا هم وقتی منو دید قبول نکرد، گفته بود، این جای بچه منه. ولی زن بابام ول کن نبود. این قدر سعی و تلاش کرد، واسطه فرستاد، سن من رو بالا برد و چک و چونه زد تا به قول خود اون خدا بیامرز، آقا رو از رو برد. من این قدر سن و سالم کم بود و چشم و گوشم بسته، که اصلا نمی دونستم شوهر یعنب چی؟ منتظر بودم ببینم آخرش چی می شه؟! بللاخره زن بابام هم آقا رو راضی کرد هم پدر خدا بیامرزم رو. یک روز یک آقا آوردن خونه، یک قواره چادری، یک قواره پارچه، یک کله قند، یک ظرف باقلولا با یک انگشتر. صیغه رو خوندن و بقچه ام رو زدن زیر بغلم که با نصرالله خان برم. من از سن و سالم درشت تر بودم، ولی خوب عقلم هنوز بچه بود. خدا ایشاالله که نور به قبرش بباره، نصرالله خان هم درست مثل یک بچه منو برد خونه ش. آن قدر صبر و وصله کرد، آن قدر ندانم کاری هام رو تمل کرد تا بلاخره بعد از دو سه سال یواش یواش از آب و گل در اومدم و تازه می شد اسمم رو گذاشت زن. خدا خواهی بود که بچه های نصرالله خان رو مادر بزرگشون قبول کرده بود، اگه نه، با اون عقل ناقص من خدا عالمه اوضاع چه جور می شد. خلاصه رفته رفته هر چی عقلم رسید به اج آقا علاقه بستم، آخه ننه، آدمیزاد بنده مبته. منم که خدا وکیلی مزه راتی و طعم مبت رو توی خونه اج آقا چشیده بودم توی این دنیا فقط دلم به اج آقا خوش بود.

    چشم های خانم جون برق خاصی می زد، معلوم بود، هنوز با یادآوری گذشته، عشق به موجودی که جای پدرش بوده، وجودش را پر می کند، بعد از چند لظه خنم جون آهی کشید و ادامه داد:

    ولی اون جام زن بابا ولم نمی کرد. هر چند وقت یک بار می اومد، خوب گوشت تنم رو می لرزوند و می رفت. هر وقت می اومد توی دل منو خالی می کرد و می گفت: (پس چرا بچه دار نمی شی؟ این جوری پایت روی پوست خربزه س، اجی سه تا بچه داره، یعنی عرضه بچه دار شدنم نداری؟). بلاخره امله شدم و بچه م نموند. غیر از عباس خدا چهار تا بچه دیگه بهم داد که نموندن. به دنیا که اومدن نارس بودن و از بین می رفتن. خدا می دونه واسه هر کدوم چقدر گریه می کردم و اون خدا رمت کرده چقدر نازم رو می کشید و دلداریم می داد، تا بلاخره بیست و چهار، پنج سالم که شد خدا عباس رئ با هزار نذر و نیاز بهم داد. دیگه هیچی کم نداشتم. اون روزها دیگه پسرهای اج آقا بزرگ شده و رفته بودن در جره پدرشون. دخترش هم دیگه شوهر کرده بود. روزگار خوبی داشتیم که یکدفعه، سربند یک ندانمکاری شاگردها، جره و انبار اج آقا آتیش گرفت. یادم رفت بگم، اج آقا توی کار نخ و پنبه بود. خلاصه مادر، شعله اون آتیش به زندگی ما هم گرفت. یکدفعه اوضاع ما از این رو به اون رو شد. اون روزها پول توی دست مردم مثل الان فراوون نبود، ارزش داشت. چو که افتاد اجی ورشکست شده، اعتبارش کم شد، داد و ستدها خوابید و طلبکارها صف کشیدن. هیچی ، مادر جون در عرض یک سال ورق زندگیمون برگشت. اج آقا هر چی تلاش کرد و به هر دری زد، کارها جفت و جور نشد. خونه رو فروختیم که بلکه فرجی بشه ولی فایده نکرد. اج آقا از غصه کمرش خم شد و خونه نشین شد و دنباله اش مریض. خدا ایشاالله که نور به قبرش بباره، همچین که مریضی اش طولانی شد، یواشکی از بچه هایش یک خونه کوچیک خرید و به نام من کرد و گفت: من اون ها رو سر و سامون دادم، بعد از من، تو و این بچه سر گردون می شین. روزهای آخر، انگار خدا به دلش بندازه که رفتنیه، هی لالیت می طلبید و می گفت ( تو بچه بودی به پای من سوختی، اللا من که برم با یک بچه تو چه می کنی؟). و خدا می دونه که من چی کشیدم!

    چشم های مهربان خانم جون نم اشکی برداشت و ساکت شد. انگار دوباره داغ از دست دادن اج آقا برایش تازه شده بود و من که از غصه خانم جون و از شنیدن سرنوشتی که بار اول بود کاملا از آن با خبر می شدم، بغض گلویم را گرفته بود، بی اختیار دست ممد را مکم گرفتم. گیج و متیر یک لضه فکر کردم، اگر روزی ممد را از دست بدهم؟ یا وقتی پیر شدم، ممد زودتر از من برود؟ با خانم جون اساس همدردی کردم و اشک چشم هایم را سوزاند. تما پدر بزرگم هم همان قدر برای خانم جون عزیز بود ه که ممد برای من. اصلا تصورش را هم نمی خواستم بکنم. خانم جون آهی کشید و ادامه داد:

    یک زن جوون با یک بچه، نه یاوری نه پشت و پناهی. خونه داشتم، ولی خوب، خونه رو که نمی شد خورد و پوشید. آدم زنده زندگانی می خواد. آقام یک سر داشت و هزار سودا با شش سر عائله، دیگه اگه می خواست هم نمی تونست کاری برام بکنه. زن بابام هم از ترس این که من یک وقت فکر کمک از آقام رو نکنم، همون اول آب پاکی رو روی دستم ریخت. من هنوز جوون بودم و اج آقا نگذاشته بود آب توی دلم تکون بخوره. یرون مونده بودم و نمی دونستم باید چه کار کنم؟ خدا شاهده از تنهایی یعنی از شب و تنهایی توی اون خونه چقدر می ترسیدم. شب تا سپیده صب اشک می ریختم و بالای سر عباس که خواب بود می نشستم تا سر می شد. الا که یک وقت ها، عباس از ترسو بودن مهناز نارات می شه، بهش می گم مادر، دست خودش که نیست، اینم ارث و میراث مادر بزرگشه که به این بچه رسیده. اون روزها خوب من ازالای مهناز بزرگ تر بودم ، یک بچه هشت نه ساله داشتم ولی توی اون خونه، بعد از اج آقا وهم برم می داشت. شب تا صب چشم هایم مثل جغد باز بود تا بلکه آفتاب بزنه و هوا روشن بشه. این که می گن زن چراغ خونه س اشتباهه، مادر، خدا هیچ خونه ای رو بی مرد نکنه، که اگه کرد، صدتا چلچراغ هم نمی تونه روشنایی اون خونه باشه. زن اگه چشم و چراغ هم باشه به پشتیبانی مردشه و دلگرمی اون. بگذریم، خلاصه از اون جا که خدا یار غریبونه ، همون روزها خونه کناری مارو فروختن و یک همسایه جدید اومد که خدا ایشاالله اون روزی که همه یرونن، دستگیرشون بشه و روسفید شون کنه. آره مادر، این همسایه ما که یک پیرزن و پیرمرد بودن شدن برای من پدر و مادر و مونس و یاور و خلاصه همه کس. اگه گفتی اسم اون ها چی بود؟!

    به من خیره شد. من با تعجب و فکری مغشوش همان طور که اخم هایم توی هم رفته بود سعی می کردم واسم را جمع کنم که خانم جون خندید و گفت: دیگه این که این قدر فکر نداره، اج رمت و بانو خانم خدا بیامرز دیگه.

    بابا بزرگ مادر؟!

    خانم جون سرش را تکان داد : بله، خدا خواست که اون ها سبب خیر بشن و دست منو بگیرن. اج رمت واسطه شد و عباس رو گذاشت بازار، در جره اج قاسم بلورچی که تاجر چینی و بلور بود و الا این بچه چی کشید تا شد این اج عباس موسوی که رویش توی بازار قسم می خورن و این اعتبار رو به هم زد، فقط خدا می دونه و بس. همون سالها بازم، اج رمت یک زن و شوهر مطمئن رو پیدا کرد و دو تا اتاق هامون رو بهشون اجاره دادم و یکخورده زندگیمون سرو سامون گرفت و دیگه تنها نبودم. خودمم یواش یواش پیش بانو خیاطی و قرآن یاد گرفتم و بعضی وقت ها برای درو همسایه خیاطی می کردم و شب و روز هم دعا به جون اج رمت و بانو خانم می کردم. اینه که مادر یک وقت می بینی، صد پشت غریبه ، برای آدم از خواهر و برادر بهتر می شه.خلاصه زندگیمون کم کم روبراه می شد و عباس تقریبا هفده هجده ساله بود که از بخت بد یا نمی دونم از اون جا که هر که در این بزم مقرب تر است، جام بلا بیش تر می دهند، داماد اج رمت که پدر همین ملیه خانم باشه دور از این خونه و شماها ، درد بد گرفت و ناغافل از بین رفت. بیچاره مرضی خانم موند و سه تا دختر که دومیش همین عروس خودم بود. خلاصه مادر، مرضی خانم که اومد خونه اج آقا از اون جا که دردمون مشترک بود، شدیم دوست های جون جونی. و خوب بعدشم که معلومه، عباس بیست سه چهار سالش شده بود و گلویش پیش این ملیه خانم گیر کرده بود، منم که جونم برای ملیه و خانواده اش در می رفت مستاجر مون رو جواب کردیم وملیه خانم از خونه اج رمت اومد خونه ما و شد عروس گل من. بعد هم پا به پای شوهرش زمت کشید و خانمی کرد تا زندگی شد این که الا هست. هرچی خاک مادر و مادربزرگش است، عمر ملیه باشه. مادر جون، همه خانمی و بلند نظری مادرت به اون ها رفته.

    بعد رو به من اضافه کرد: دیگه از این جا به بعدشم که خودت دیگه می دونی و معلومه.

    من که غرق فکر و خیال، هنوز در رف های خانم جون غوطه می خوردم و به او خیره مانده بودم، با تعجب و گلایه پرسیدم: چطور تا الا این ها رو تعریف نکرده بودین؟!

    آهان، همینو می خواستم بگم. اولا که مادر، تو کی پرسیدی که من بگم؟ بچه ها فکر می کنن پدر و مادرشون از اول پدر و مادر بودن و زندگی همین طور بوده که اون ها الا دارن می بینن. تو خودت تا الا اصلا پرسیده بودی که من نگفته بودم؟! بعد از اون ، مادر، بابات یک عیبی داره که دوست داره از اون جا که خودش سختی کشیده، شماها رو لای پنبه بزرگ کنه. همه ش می گه سختی رو خودشون می رن توی زندگی می فهمن، الا نمی خواد غصه گذشته مارو بخورن. اینم که الا امروز من سر درد دلم باز شد به خاطر رف تو بود که واسه یک مدرسه رفتن و اومدن، می گی خسته ام و تازه اخم ها تو برای شوهرت توی هم می کنی که چرا، الا که تا غروب خوابیدم بهم مژدگونی نمی دی! مادر، والله به خدا، قدر زندگیتون رو، این راتی و جونیتون رو بدونین. خدا شاهده زمان ما زندگی این جور نبود. مرد باید واسه یک لقمه نون از جون مایه می گذاشت و زن اصلا نبایس رف می زد که اگه کاسه جای کوزه باشه بهتره، چه برسه به این که توقع کنه مثل شما واسه چهار تا کتاب نازش رو بکشن. زمان ما یک خشت اگه می خواستیم به زندگیمون اضافه کنیم، سختی ها داشت و داستان ها، صدامون هم در نمی آمد. از هزار تا یکی هم اسم طلاق رو نشنیده بود چه برسه بیاره. اما الا، همین که عروس و داماد می گن بله، عروسی و خرج عروسی پای پدر داماد است همه وسایل زندگی پای پد عروس . خونه ام اگه ندن که مفت و مجانی بشینین، بالاخره اول و آخر بازم کمک اون هاست. هیچی ، رات ، هلو بیا برو تو گلو.تازه می رن نمی تونن زندگی کنن، چرا؟ فوری می گن تفاهم نداریم.

    این به من گفته بالای چشمت ابروست، اون به من گفته پایین ابرویت چشم است. خوب این ها برای چیه؟! همین دیگه، همین که می گم. وقتی همه چی، اضر و آماده و زمت نکشیده بیاد دست آدم، معلوم که باید دندون اسب پیشکشی رو هم شمرد و از اون طرف هم بالاخره آدمیزاد سرگرمی می خواد، الا که نباید پی زندگی بدوه ، انگشت به زندگیش فرو می کنه و پی عیب و ایرا می گرده. از قدیم گفتن وقتی نه درد داری نه بیماری جوالدوز به خودت می زنی و می نالی. الان اگه زمان قدیم بود شم جای این که ور دل من زیر کرسی خوابیده باشی، باهاس دنبال بچه هات و شام شب و غصه ناهار فردا می دویدی. اسم اومدن شوهرت هم که می اومد، زهره ات می رفت که هنوز کارهایت روبه راه نیست.

    من معترض بودم و ممد خندان ، که خانم جون با خنده و چشمکی شیطنت بار به ممد ادامه داد:

    این ها رو برای شما هم گفتم آقا، این قدر به زنت آسون نگیر . چه معنی داره زن تا غروب بخوابه ، دروغ می گم؟!
    یہ وقتآیے،یہ رفآیے،...چنان آتیشت میزنہ کہ دوست دارے فریاد بزنے،ولی نمیتونے!
    دوست دارےاشک بریزے،ولی نمیتونے!تے دیگہ نفس کشیدنم برات سخت میشہ!
    تمام وجودت میشہ بغضے کہ نمیترکه..بہ این میگن"درد بے درمون"




  10. #18
    مدیر ویژه
    ☠βlack ℓightninℊ☠'s Avatar
    Join Date
    May 2012
    Location
    كشتي دزدان دريايي
    Posts
    5,713
    Thanks
    1,033
    Thanked 1,146 Times in 609 Posts
    حالت من : Delvapas
    ممد با خنده ای از ته دل با خانم جون همداستان شده بود و من در الی که با سرو صدا و شلوغی مخالفتم را اعلام می کردم سعی داشتم با نیشگون های مکمی که از بازوی ممد می گرفتم ساکتش کنم.

    خانم جون خندان گفت: بفرمایین ، الا دیدی؟ بدهکار هم نشی خیلیه، اینه که مادر بهت می گم زنت رو نباید این قدر لوس کنی دیگه.

    آن روز چقدر رص خوردم و خانم جون و ممد خندیدند. آن شب در الی که ممد داشت مسئله هایم را ل می کرد، یک دست زیر چانه ام بود و در ظاهر به رف هایش گوش می کردم، ولی واسم جای دیگر بود پیش رف های خانم جون و گذشته عزیزانم که من تازه به آن پی برده بودم و در جواب سوال ممد که پرسید یاد گرفتی یا نه؟ با گیجی سرم را تکان دادم.

    چند لظه نگاهم کرد بعد در الی که خودکار را زمین می گذاشت و کتاب را می بست گفت: نخیر ، نفهمیدی.

    بعد دستم را از زیر چانه ام برداشت و صاف نشاندم.

    خوب الا می شه بپرسم به چی فکر می کنی؟

    دستپاچه گفتم: هیچی به خدا، داشتم گوش می کردم.

    بدون این که چیزی بگوید، ناباورانه و سرزنش آمیز توی چشم هایم خیره شد. فهمیدم فایده ندارد و در الی که سعی داشتم خودم را به مظلومیت بزنم که به سر هوایی مکوم نشوم، با یک لبخند تسلیم شدم و گفتم: خیله خب، به رف های خانم جون!

    و نمی شه به من بگی به رف هام گوش نمی کنی تا برای خودم مسئله ل نکنم؟!

    با نگاهی پر از شرمندگی نگاهش کردم و گفتم: ببخشید، معذرت می خوام.

    خندید و گفت: خوب یاد گرفتی سرو ته قضایا رو با یک نگاه مظلوم و یک ببخشید هم بیاری، نه؟ خوب الا بعد از این همه فکر به چه نتیجه ای رسیدی؟

    در الی که دوباره توی فکر فرو می رفتم گفتم: این که خانم جون و آقا جون چه زندگی سختی رو گذروندن.

    همین؟!

    خوب، آره.

    پس خوب فکر نکردی، اگه خوب فکر می کردی خیلی چیزهای دیگه هم دستگیرت می شد.

    می خواست دوباره درس را شروع کند که پرسیدم: مثلا چی؟!

    خودکار را زمین گذاشت، روی صندلی جا به جا شد رو به من نشست و گفت: مثلا این که آدم باید بخواد، تا بشه و بتونه. خانم جون می تونست راه آسون رو انتخاب کنه. بگه تنهام، کسی رو ندارم ، چه میدونم، جوونم و همون کاری رو بکنه که معمولا همه می کنن و با اولین کسی که پیدا می شد ازدواج می کرد، ولی نکرد. و یا مثلا وفاداری، وفاداری که یک زن می تونه نسبت به شوهرش داشته باشه، تی شوهری که دیگه نیست. وفاداری به مبتی که دیده و سال هایی که کنار همسرش گذرونده که با وجود جوونی، توشه باقی عمر طولانی خانم جون شده، یا این که عشق، سن و سال نمی شناسه، همونطور که در مورد خانم جون نشناخت و توانست با عشق به کسی که می توانست جای پدرش باشه، زندگیش را پر کنه. اونم با علاقه ای این قدر مکم و پا برجا. پس باز هم نتیجه می گیریم، آدم وقتی چیزی را با تمام وجود بخواد، قادر به انجام هر کاری می شه. و از همه این ها مهم تر، تلاشی است که به دنبال این خواستن به وجود می آید. همان طور که خانم جون تنها به پشتوانه مبت شوهر و عشق به فرزند و مهر مادری، تمام تلاشی را که از دستش بر می اومد انجام داد و موفق شد، این نشون می ده که صبر و تلاش و استقامت بالاخره به ثمر می شینه و ... و واض ترین و مهم ترین نتیجه هم این که: خود شما، خانم خانم ها ، چقدر توی زندگی، جلویی و خوشبخت و اون وقت؟ با انگشت به کتاب اشاره کرد برای خواندن این، بنده تا این موقع شب باید نازت رو بکشم که اونم، تازه لطف کنی! و اگه دلت خواست، فقط با دقت گوش کنی!!!...

    چرا نفهمیدم؟ چرا گول خوردم؟! مقصر خودم بودم یا اطرافیانم؟ اطمینان از مبت بی انتهای آن ها یا نداشتن دغدغه از دست دادنشان؟ یا اصلا عادت به همه آنچه داشتم، بدون این که اساس کنم هر کدام از داشته هایم به تنهایی گنجی گرانبهاست؟!

    چرا گوش هایم نمی شنید و چشم هایم نمی دید؟ مدت ها زمان لازم بود که بفهمم آنچه می شنویم و می بینیم مهم نیست، مهم وجود خود ماست و توانایی درکمان و این که چطوری نگاه می کنیم. همه نصای و رف های پخته دنیا، وقتی ذهن خام و کور باشد به کار نمی آید، همان طور که در مورد من نیامد. تا زمانی که روزگار به جبر چشم هایم را بینا و گوش هایم را شنوا کرد وقتی فهمیدم لذت بردن از نادانی، بهایی بسیار گزاف دارد که خیلی دیر شده بود.

    روز ها مثل برق گذشت و من که نمی دانستم این گذران برق آسا، روزهای خوشبختی من است که می گذرد و دور می شود، بی خبر از فردا، غرق روزهایی بودم که پایانی برایشان تصور نمی کردم. اشتباه همیشگی شاید تمام انسان ها را مرتکب شدم که در روزگار خوشبختی غرق می شوند و فردا را از یاد می برند. درست برعکس روزگار تیره روزیو بدبختی، که فقط چشم به فردا و امید به آینده دارند.

    سه هفته به عید مانده و امتان های ما شروع شده بود که آقا رضا از طرف بانک به اصفهان منتقل شد. هنوز آن روز غروب را به یاد دارم. مترم خانم در الی که زیر کرسی خانم جون بود، اشکریزان این خبر را داد و مادرم با آرامش همیشگی اش گفت:

    تو رو خدا مترم خانم، گریه نکن، خدا پشت و پناهشون، اج آقا زنده باشن. کدوم بچه برای پدر و مادرش مونده؟ این ها همه شون باید برن پی زندگیشون.

    مترم خانم گریان گفت: نگو ملیه خانم، اگر باد به گوشم رسونده بود که ممکنه فاطمه هم راه دور بره، هیچ وقت دیگه زری رو به غربت شوهر نمی دادم.

    مادرم گفت: قسمت هر چی باشه، آدم نمی تونه مانع بشه، قسمت زری هم این بوده. از اون گذشته، از این جا تا اصفهان که راهی نیست، شما می ری، اون ها می آن. دو سه سال که بیش تر نیست. چشم به هم بزنی تموم می شه. از اون طرف زنده باشن. پسرهایت. ایشاالله همین روزها آقا مهدی بچه دار می شه، سرت به بچه اون ها گرم می شه.

    مترم خانم که از دست الهه و رفتار هایش به تنگ آمده بود، یکدفعه انگار داغ دلش تازه شد و سردرد دلش باز. چون با گذشت دود سه سال از ازدواج آقا مهدی، الهه نه تنها بدبینی های گذشته را از بین نبرده بود، بلکه به اختلافات و کینه ها دامن می زد و مترم خانم که به قول خودش، دلش دریای خون بود ، روز به روز از غصه دچار بیماری های جور وا جور می شد. اج آقا با بی اعتنایی و نادیده گرفتن سعی می کرد نتیجه رفتار نا درست را نشان بدهد، ولی مترم خانم بیچاره با خون دل سعی می کرد ظاهر را فظ کند، ولی الهه لایق آن هم نبود. به همین دلیل با آمدن اسم مهدی، مترم خانم اشک به چشم آورد و گفت: چی بگم ملیه جون؟ چی بگم؟ اسم مهدی که می آد، خدا شاهده انگار یکی نیشتر به این قلب من می زنه. الا ما هیچی، من از ق خودم گذشتم و این دختره رو واگذارش کردم به خدا.جگرم از این کبابه که مهدی خودش هم زندگی خوشی نمی کنه، شده پوست و استخون. این دختره با این اخلاق و رفتار عوضی ، نمی دونم چه جوری این بچه رو خام کرد و به روز سیاه نشوند. برای رضای خدا، یکی نیست که این خانم ازش خوشش بیاد!

    همه یک عیبی دارن. از بخل و سادت روی همه عیبی ایرادی می گذاره. فکر می کنه این جوری خودش خوب نشون داده می شه. آخه یکی نیست بگه بی انصاف ، تو به چی می نازی؟ به قد و بالای رعنایت؟ به رخساره بی همتایت؟ به خلق ممدیت؟ من نمی دونم چی شد که مهدی این خاک رو دو دستی توی سرش ریخت که الا باید نون رو توی خون بزنه و بخوره.

    باز سیل اشک هایش روان شد.

    خانم جون گفت: مادر ، دعایش کن. مادری، دعایت گیراست ، جوونیه و جاهلی . الا کاریست شده.

    مترم خانم گفت: خانم جون، آخه دیگه راهی نیست که آدم امید به تموم شدنش داشته باشه. چاهیه که مهدی تا عمر داره باید تویش بسوزه و بسازه. خدا می دونه هروقت این ها رو می بینم انگار به جیگرم کارد می زنن. همچین به مهدی نگاه می کنه انگار بنده زر خریدشه. این دل بی صاب طاقت نمی آره، بگم اقلا نیان، من نبینم. پسره رو از مغازه باباش در به در کرد ، از فامیل بریدش، دیگه از برادر و خواهر و پدر و مادر نزدیک تر هست؟ هر وقت این دختر اومد یک ننگی به یکی از ما بست و یک رف و سرو صدا در آورد و رفت.

    مادرم در الی که خودش هم اشک به چشم داشت گفت: تو رو خدا مترم خانم، این جور خودتو داغون نکن، می دونم اولادته، دلت طاقت نمی آره، ولی از خودخوری کدوم درد چاره داره؟! جوون سرشون به سنگ می خوره عاقل می شن.

    مترم خانم در الی که سرش را تکان می داد ، گفت: دیگه چه فایده ؟ وقتی جوونی اون بچه و عمر ما رفت، دیگه چه فایده؟! الان شما، شاهدین چه اون موقع که با ما آشنا بودین، چه این چند وقته که مهناز عروس ما شده، از ما چی دیده؟! بابا، آدمی را آدمیت لازم است. اگه کسی روی مرز خودش رفتار کنه مگه دیگران چه دردی دارنکه باهاش نسازن. مگه ما غیر از اترام چی می خواهیم؟ الان مگه مهناز با زری و فاطمه چه فرقی می کنه؟ اونم همین طور. مهدی می گه به خاطر مخالفت های اول شما، از شما کینه به دل گرفته، خوب دختر ما از اول تو رو نمی خواستیم ، درست ، الا عوض این که کاری کنی مارو از فکر اول شرمنده کنی، باید مارو به این روز بنشونی؟ خدا شاهده شب و روز خودم رو نفرین می کنم که کاش قلم پایم خورد شده بود، نرفته بودم خواستگاری.

    مادرم با همدردی گفت: راستی هم که آب را از سرچشمه باید بست. دیگه الا کاریست شده و آبیست ریخته، چاره ای نیست.

    مترم خانم پریشان گفت: چه می دونستم ملیه خانم جون، گرگ بود، لباس میش پوشیده بود. به مهدی گفته بود من اصلا تو رو به خاطر خانواده ات و تعصبتون می خوام، هررنگی فکر کنی در آورد و این پسر منم گول خورد، هیچی ، من گیس سفید خام شدم.

    همین فاطمه و زری خدا می دونه چه اشکی می ریختن که خدا رو خوش نمی آد این ها را از هم جدا کنین. الا اولین کسانی که چشم نداره ببینه همین دو تا هستن. اون روز که می خواست مهدی رو خام کنه، عاشق تعصب و غیرت و خانواده اش بود. الا که خرش از پل گذشته ما شدیم بازاری و قدیمی و امل ، اون شده امروزی و فهمیده و عقل کل که کسر شانش است با ما نشست و برخاست کنه.

    خانم جون در الی که استکان چای را جلوی مترم خانم می گذاشت، گفت: هر چی شما بگی ق داری، من خودم به ملیه همینو می گفتم که اگه این دختره عقلش می رسید و طینتش خوب بود باید کاری می کرد که همچین خودش رو توی دل این ها جا کنه، از مخالفت روز اول پشیمون بشن. ولی با این همه مادر جون، جز صبر و دعا چاره ای نیست به خدا توکل کن. بالاخره، خدایی هست که جای ق نشسته. شما، یک مدت ، می دونم سخته، ولی مثل اج آقا دندون سرجیگر بگذار، سراغی ازشون نگیر، بگذار خودشون بفهمن فرق اترام و بی اترامی چیه.

    مترم خانم دوباره بغض کرد و گفت: د آخه خانم جون، درد همینه، این دختره هم فقط همینو می خواد، مهدی بشه مویز بی دم که هر بلایی دلش خواست سرش بیاره. خدا شاهده وقتی بچه ها دور هم جمعند و بگو و بخند این ها رو می بینم، انگار غذا خون می شه از این گلوم می ره پایین. منم پسر بزرگ کردم به یک امیدی، نه این که واسه دیدنش، بخوام منت بکشم.

    دوباره اشکش سرازیر شد و اشک همه ما هم بدنبالش.

    مترم خانم، چشمش که به چشم های گریان همه افتاد با شرمندگی گفت: تو رو خدا ببخشید، دم غروبی دل شما رو هم خون کردم. مهناز، زری پاشین مادر، پاشین برین سر درس هاتون. تقصیر منه که جلوی این زبونم رو نمی تونم بگیرم از بس که دلم پره.

    خانم جون که عینکش رو برداشته بود و با گوشه چارقدش داشت اشک هایش را پاک می کرد، گفت: ای بابا، آدم اگه درد دل نکنه که دلش می ترکه. خوب کاری کردی، اما مادر هر وقت دلت می سوزه همیشه به این فکر کن که از قدیم گفتن هر چه کنی به خود کنی، گر همه نیک و بد کنی. این دختره ام به شما نه، به خودش بد می کنه، الا تا کی و کجا نتیجه اش رو ببینه. فقط باید آدم صبر و چشم بینا داشته باشه و طاقت بیاره. مادر جون، ساب هیچی توی این دنیا گم نمی شه، خاطرت جمع. راستی الا فاطمه خانم کی به امید خدا راهی می شه؟!

    والله قراره آقا رضاامشب بره اصفهان، خونه ای که دست همکار قبلیش بوده ببینه، اگه مناسب و تر و تمیز باشه دیگه چند روزی بیشتر وقت نداره، باید اسباب ببرن.

    مادر با تعجب گفت: چطور با این عجله؟!

    می تونن بعد از عید هم برن، منتها آقا رضا رو که می شناسین صبر نداره، می گه الا که قرار به رفتنه زودتر برن بهتره . فاطمه که می ره، زری هم که می ره، مهدی هم که اون جور، مرتضی هم که بعد از عید می خواد بره سربازی، دیگه فقط مهناز و ممد واسه من می مونن. دیشب به اج آقا گفتم: سابی یکدفعه غریب می شیم. خدا را شکر بازم این دو تا پیشمون هستن.

    خانم جون، همان طور که ظرف نقلش رو دور می گرداند، گفت: خدا ایشاالله عمر طولانی به خودت و اج آقا بده مادر، زن و شوهر تا وقتی با هم هستن، هیچکدوم غریب نیستن . زن و شوهر ریشه زندگی هستن، بچه ها برگ و بار، برگ هم یک روز به شاخه س یک روز نیست، اصل ریشه س. ریشه که باشه و درخت سرجا، برگ و بار هم دوباره سرجایش برمی گرده. قول بهت می دم چند سال دیگه همشون با بچه هاشون برگردن و سرتون این قدر شلوغ بشه که دیگه واسه یکخورده تنهایی، دلت تنگ بشه.

    مترم خانم با لبخندی که صورتش را پوشانده بود گفت: تو رو خدا خانم جون، دعا کن خدا به همشون و بخصوص اول به فاطمه بچه های سالم بده، قدمشون روی چشم های ما.

    خانم جون گفت: به فاطمه هم بچه می ده صبر داشته باش. الا همه اش پنج شش ساله، دکترها هم که گفتن سالم هستن، دیگه غصه چی رو می خوری؟ هر چیزی یک ساعتی داره، منتها صبر ما کمه.

    مترم خانم گفت: آقا رضا هم همیشه همینو می گه، بازم خدا رو شکر دامادم خوب و با ایمانه. همه ش می گه هر چی خدا بخواد. تازه من و فاطمه رو هم اون دلداری می ده. من که همه ش راه می رم و دعاش می کنم.

    مادر گفت: همین براشون از صد تا دوا و دکتر بهتره، دعای خیر مادر، غیر ممکنه گیرا نشه.

    خانم جون یکدفعه ، در الی که برق شیطنت همیشگی به چشم هایش برگشته بود، با نگاهی به من زری گفت: والله مترم خانم ، من که می گم غصه که نباید بخوری هیچ، از الا به بعد بایس روزی چند دفعه خدا رو شکر کنی، هم ما یک یکی یکدونه داشتیم، هم شما یک ته تغاری که بالاخره از خونه بیرنشون کردیم و یک نفس رات کشیدیم. مادر، این ها همه جای شکر داره، مگه نه؟!

    با تایید مادر و مترم خانم و خنده هایشان و سرو صدای من و زری ، فضا تغییر کرد. خانم جون با روش همیشگی خودش، دوباره شادی و نشاط را به جمع ما برگرداند و مترم خانم، انگار غصه هایش را فراموش کرده باشد، با چهره ای آرام و مهربان و پر از آرامش از خانه ما رفت.
    یہ وقتآیے،یہ رفآیے،...چنان آتیشت میزنہ کہ دوست دارے فریاد بزنے،ولی نمیتونے!
    دوست دارےاشک بریزے،ولی نمیتونے!تے دیگہ نفس کشیدنم برات سخت میشہ!
    تمام وجودت میشہ بغضے کہ نمیترکه..بہ این میگن"درد بے درمون"




  11. #19
    مدیر ویژه
    ☠βlack ℓightninℊ☠'s Avatar
    Join Date
    May 2012
    Location
    كشتي دزدان دريايي
    Posts
    5,713
    Thanks
    1,033
    Thanked 1,146 Times in 609 Posts
    حالت من : Delvapas
    الا که به آن روزها فکر می کنم، می بینم نزدیکی دل ها و همراهی و مبتی که بین ما بود، در کوچک شدن غصه ها و کمرنگ شدن غم هایمان چقدر موثر بوده. این هم یکی از خصایص آدمی است. آدم همین قدر که اساس کند، دل هایی همراه و غمخوار هست که با او همدرد و شریکند، تی اگر این دل ها کوچک ترین کاری جز شنیدن غصه ها انجام ندهند و فقط بشنوند و همراه او و به خاطر او اشک به چشم بیاورند، مضطرب بشوند و از سر اندوه آه بکشند، انگار بار غم آدم خود به خود سبک می شود، چنبره غم سینه را آزاد می کند و اگر چه به سختی ، به هر ال کمر راست می کند. همین اساس همدلی برای سبک کردن بار غم چنان بجا و کاری عمل می کند که انگار نصف بیشتر مشکل ل شده.درست برخلاف این الت زمانی است که ممکن است کسی تی برای ل مشکلات قدم بردارد،

    ولی نه به میل و رضا و مهر ، بلکه به جبر و اکراه و از سر وظیفه و اجبار. آه که چقدر آن موقع ال آدم ها فرق می کند. مشکل ل می شود ولی به تلخی، همراه با س گزنده و نیشدار که به آدم اساس خواری و بی مقداری می دهد. رنجی جانفرسا بر جان آدم چنگ می اندازد، رنجی غیر قابل بیان که بر کوله بار رنج های نا گفته آدم افزوده می شود. چرا؟ شاید چون جوهره انسان پرورده مبت و مهر و عاطفه است. دست ناتوانی را که به مهر و از صمیم قلب به سمتش دراز می شود بردست های توانا اما دلمرده ترجی می دهد، مگر اندک دلمردگانی که مفهوم مهر و جوهره وجودی خودشان را گم کرده اند و همیشه کورمال کورمال در پی گم کرده خویش، نا دانسته، بیراهه هایی دور را راه راست می پندارند و هر روز بیش از دیروز در گمراهی سرت بارشان گم می شوند. چون نمی دانند که تی رنج در پرتو گرمای دوستی و همدلی و به پشتوانه چشم هایی که به خاطر اندوه ما نم اشک برمی دارند، زیباست و قابل تمل. آه که اگر این چیزها را آن روز ها می فهمیدم، چه قدر زندگی ام فرق می کرد. اگر می فهمیدم که معنای عشق فرمان روایی بی چون و چرا بر دیگری نیست، تی اگر با بزرگواری او این فرمانروایی ممکن شود، و معنای دوست داشتن ، در بند کشیدن و مالک مطلق دیگری بودن نیست.

    سلا اشک و ناز کردن و قهر و رفتارهای کودکانه از د که بگذرد، درست برعکس عمل می کند و ریشه مبت را از بیخ و بن می کند و از جا در می آورد.

    نظام این بر پایه درک و فهم و شعور بنا شده و برپاست، عدم درک و بی شعوری و کم عقلی در هر مرله ای از زندگی، از معمولی ترین روابط گرفته تا عشق های آتشین و ریشه دار، اگر مستمر و دائمی شود ، قاتل رابطه و عشق و دوستی است...

    دود ده روز بعد بود که ممد گفت پس فردا، همراه مترم خانم و فاطمه خانم به اصفهان می رود. آقا رضا همراه وسایل می رفت و ممد همراه مادرش.

    این خبر را در الی که سرش توی کتاب هایش بود داد و بعد هم گفت: نگاه کن ببین توی این سه، چهار روز چه امتانی داری؟ اگر مشکل داری بپرس.

    وای که آن شب چه سرو صدا و قیل و قال بیهوده ای راه انداختم. اصلا برایم قابل قبول نبود که ممد تنها و بدون من، آن هم برای چهار روز، به مسافرت برود. نه ماه از نامزدی ما می گذشت و من توی این مدت، تی یک روز کامل هم از ممد دور نبودم. فکر دوری اش برایم عذاب آور بود و سی بد، سی شاید مثل سادت یا نمی دانم مالکیت زیاد نسبت به او باعث می شد از این که ممد می خواهد همراه مادر و خواهرش برود، رصم بگیرد. انگار ممد ملک مطلق من بود، فکر می کردم لزومی ندارد متعهد به انجام کاری برای دیگران باشد. فکر می کردم چرا مرتضی نرود یا مهدی؟! یا لااقل من هم باید بروم. بهتش زده بود، معلوم بود کاملا جا خورده و اصلا توقع چنین برخوردی و رفتاری را نداشته و از طرفی با سابقه ذهنی بدی که از رفتار الهه داشت، آن شب موشکافانه می خواست سراز اوال من در آورد. اما رفتار من، واقعا از بدجنسی نبود، فقط نمی خواستم از ممد دور باشم و خوب همان طور که خواسته ام معقول و منطقی نبود، رفتارم و به دنبالش دلایلم هم غیر منطقی بود. مسلم بود که من به خاطر امتان هایم نمی توانم بروم، کمک کردن او به خواهرش هم امری معمولی و منطقی بود، ناراتی من از دوری او هم یک امر واض و طبیعی بود، نه یک مسئله لاینل.

    منتها من با لوس بازی هایم سعی داشتم این موضوع ساده را بغرنج و بزرگ کنم تا مجبورش کنم که نرود.

    موفق که نشدم، آخرش باز گریه بود و اشک های جاری من. ولی وقتی ممد بعد از ناز و نوازش، دوباره مکم و خونسرد گفت که باید برود، از آخرین هنری که بلد بودم، استفاده کردم. قهر کردم! آن قدر امق بودم که می خواستم با رفتار امقانه ام و مسخره ترین شکل ممکن به او ثابت کنم که از دوری اش ناراتم. آن شب و فردایش هر چه ممد سعی کرد با رف و دلیل و منطق مرا سر عقل آورد، خودم را بیشتر لوس کردم و در نتیجه اوقات او هم تلخ شد.

    شب آخر باز همان آش بود و همان کاسه . آن شب مادرم، مترم خانم و سایرین را برای شام دعوت کرده بود که شب آخر دور هم باشیم و من اصلا متوجه رفتارم نبودم یا در قیقت فکر می کردم رفتارم طوری است که هیچکس متوجه سردی رابطه ام با ممد نمی شود. غافل از چشم های تیز بین خانم جون که هم گرفتگی ممد را فهمیده بود و هم سرسنگینی های مرا.

    صب روز بعد، خانم جون که قرار بود ممد را برای راه افتادن زودتر از معمول بیدار کند، به در زد و من که خیلی قبل از این که خانم جون بیایید بیدار شده بودم، خودم را به خواب زدم!

    ممد بیدار شد و صدایم زد. مهناز نمی خوای نماز بخونی ؟ من دارم می رم.

    جواب ندادم.

    می دونم بیداری، یعنی خداافظی هم نمی خوای بکنی؟!

    باز هم چیزی نگفتم. یکخورده ساکت شد. سنگینی نگاهش را اساس می کردم و طاقتم داشت تمام می شد که خم شد و موهایم را از صورتم کنار زد، گونه ام را بوسید، یک دست آرام به موهایم کشید و گفت خداافظ و رفت.

    در را که به هم زد، اشکم سرازیر شد و سرجایم نشستم، یک لظه خواستم بدوم دنبالش، صدایش کنم و معذرت بخواهم و بگویم اشتباه کردم، ولی صدای به هم خوردن در یاط به من فهماند که دیر شده.

    جلوی مترم خانم و بقیه، دیگر ممکن نبود. توی دریایی از غصه و رنج غوطه می خوردم و نمی دانستم چه کنم که در باز شد و خانم جون وارد شد و در رابست. دستپاچه اشک هایم را پاک کردم و سلام کردم. خانم جون که به زمت نزدیک می شد گفت علیک سلام و بعد همان طور که لبه تخت می نشست، همراه ناله ای که از درد پایش می کرد، بی مقدمه گفت: این کار رو کردی، اما کار درستی نبود!

    هاج و واج خودم را به آن راه زدم و گفتم: کدوم کار؟!

    همین که شوهرت رو با قهر و تهر و کم ملی راهی کردی.

    با تعجب گفتم من؟ و پیش خودم فکر کردم، خانم جون چطوری از اتاق در بسته و روابط ما با خبر شده؟!

    خانم جون در الی که توی چشم هایم خیره می شد گفت: آره دیگه ، پس کی؟ مادر، دیگه تو، سرمن که کلاه نمی تونی بگذاری. یعنی هیچ بچه ای سر پدر و مادر و بزرگ ترش نمی تونه کلاه بگذاره. منتها جون پدر و مادر، عاشق بی عارن، خیلی چیزها رو به روی خودشون نمی آرن. اما ننه، من آفتاب لب بومم، شاید اگر الا نگم، فردا اجل مهلت نده.

    پریدم وسط رفش: خدا نکنه، خانم جون.

    این ها همه ش تعارفه، آدمیزاد عمر نو که نمی کنه، بالاخره عده ای باید برن که عده ای دیگه دنیا بیان. الا این ها به کنار، مادر رف توی رف نیار واسم پرت می شه.

    بعد همان طور که زانوهایش را با دست فشار می داد گفت: چند وقته که می خوام این رف ها رو بگم، اما امروز، دیگه عزمم جزم شد و دیدم وقتشه. ببین مادر جون، فکر نکن چون شوهرت دوستت داره و نازت رو می کشه یا خانواده اش دوستت دارن ، دیگه میخت رو کوبیدی و هر کاری دلت خواست می تونی بکنی.

    پسره می خواد بره سفر، دو روزه خونش رو توی شیشه کردی که چی؟! که می خواد بره کمک خواهرش؟ الا اگه چند صبا دیگه زن امیر واسه این که می خواد بیاد کمک تو، این کارو می کرد، صورت خوشی داشت؟ تو خوشت می اومد؟

    با عجله رف خانم جون رو قطع کردم وگفتم: به خاطر این نبود...

    خانم جون رفم را برید: واسه چی بود؟ واسه این که داره دور می شه و دلت تنگ می شه؟! آخه مادر جون، آدم این جور به مردش الی نمی کنه که می خوادش.

    دوست داشتن، شوهرداری و زندگی کردن راه و رسم داره. اول همه، اینو بدون هرقدر برای تو سخته از اون دور بشی، برای اون دو برابر تو سخته.

    مرد وقتی زن می گیره و صاب همسر و همبالین می شه برایش خیلی بیشتر سخته که از زنش دور بشه. خصوصا مرد نجیب و سربه راهی مثل شوهر تو.

    دوما زن اگه زن باشه با خوش خلقی کاری کنه که مردش از دوری غصه ش بشه نه با کج خلقی و اخم و تخم. تو اگه خون هم به پا شده بود باید با روی خوش شوهرت رو بدرقه می کردی و با اوقات خوش راهیش می کردی،که این اولین سفری که می خواست بعد از زن گرفتن بره همیشه یادش باشه.

    مهناز، زندگی همه ش قربون و صدقه نیست. تا نری توی زندگی خودت، دستت نمی آد چه زیر و زبرهایی داره.

    خیلی مونده که بفهمی توی زندگی،زن اگه زن نباشه، شیرازه زندگی به هم بند نمی شه.

    زن باید همدل و همزبان و همپای مردش باشه، توی خوشی و ناخوشی. این در رو می بینی؟ اگه لولایش توی هم چفت نشه، که هیچی، در اصلا به درد نمی خوره و باز و بسته نمی شه ، ولی اگه چفت شد باید روغن داشته باشه، وگرنه یکسره قژ و قوژش گوش رو کر می کنه.

    واسه زندگی هم این زنه که با نرمش باید روغن زندگی بشه تا زندگی بی سر و صدا بجرخه. مادر جون با همه این که می گن مرد همه کاره س و فلان و چنانه، ولی من می گم زن اگه بخواد می تونه یک مرد فلج رو راه بندازه، اگه نخواد می تونه یک مرد سالم رو هم از پا بندازه، مادر، به یال و کوپال و اهن و تلپ مردها نگاه نکن. مرد اگه دلش از خونه ش و زنش قرص و خوش نباشه، بیرون از خونه ام نمی تونه ترقی کنه و واسشو جمع کارش کنه. این که از این .

    رف دیگه ام اینه که به پشتی مبتی که شوهورت بهت داره نتازون. همیشه این رف من یادت باشه، از اون مرد عاشق تر و مجنون تر نیست که عاقبت از زن بد خلق و ندونم کار و غرغرو فراری نشه. مثلا همین امروز، مادر جون تو باید پا می شدی و نه فقط شوهرت، مادر و خواهر شوهورت رو هم بدرقه می کردی، الان وقتی از اون عروسشون می گن، فکر نکن دیگه تو همچی تمومی. همیشه می گن کجا رف خودتو شنیدی؟ اون جا که رف مردم رو شنیدی. وقتی از اون یکی می گن تو باید واستو جمع کنی که اشتباه نکنی و یک جور دیگه اون هارو دل چرکین نکنی.

    هیچ وقت یادت نره. توی این دنیا همیشه اترام، اترام می آره و مبت هم مبت. برعکسش هم درست همون طور. الا تو این دفعه این رفتارو کردی مادر شوهر و خواهر شوهورت هم یا فهمیدن یا نه. شوهرت هم یا نازت رو کشید و رفت یا به قهر و بالاخره با ناراتی رفت. ولی فکر نکن همیشه در روی یک پاشنه می چرخه . فکر چهار صبا دیگه ت هم باش تا ابد که شماها این جا نیستین و توی یک اتاق و چشمتون فقط توی روی هم. این قدر که سر گله گذاری و دل چرکینی توی زندگی آدم باز بشه، دیگه بستنش آسون نیست. یک جوری زندگانی کن که الا نمی گم از همه بهتر ولی اقلا خیلی جای عیب و ایراد نداشته باشی و شوهرت و خانواده اش توی اعمال و رفتارت خیلی کمبود ببینن، اونم با این شوهر عقل رس و دانا که تو داری. بابات روز اول می گفت تو سن و سالت کمه، ولی من قبول نکردم. مادر جون اگه آسمون هم زمین بیاد من این رفو قبول ندارم. فهم و شعور کاری به سن و سال نداره. خدا چشم داده، چاه هم داده. اگه سن تو اندازه من هم بشه، وقتی نخوای از فهمت استفاده کنی، هیچ فایده ای نداره. خلاصه که مادر قدر شوهورت رو، جوانیش رو، آقایی و جمال و کمال و خانواده اش رو بدون. هر کدوم این ها، تک تک دنیا ارزش داره، چه برسه به این که همه رو با هم داره. الا اگه نتونی این زندگی همه چی تموم رو به سرو سامون برسونی، خودت بگو اسمش چیه؟ در ضمن اینم یادت باشه، ناز کردن هم دی داره از د که بگذره به جای عزیز شدن، آدمو خوار می کنه. الا خود دانی...

    آن قدر مو رف های خانم جون بودم که وقتی رف هایش تمام شد همان طور ساکت خیره به خانم جون ماندم. خانم جون در الی که باز نگاه شیطان و با نمکش به چشم هایش برگشته بود، گفت: چرا ماتت برده؟ قصه نخوندم که منتظر باقیش نشستی، پاشو دیگه داره آفتاب می زنه و همان طور که داشت به سختی بلند می شد گفت: پاشو نمازت رو بخون. هم واسه شفای این پای من دعا کن،هم واسه گوش های خودت، بلکه شنوا بشن. واسه عقلت هم دعا کن که بلکه در بیاد.

    ا، خانم جون!

    چیه، اگه اشتباه می گم، بگو اشتباه می گی.

    این را گفت و خندان دور شد. در آن تاریک روشن صب سرد زمستانی در الی که دلم بی نهایت گرفته بود، اساس می کردم چقدر این موجود ضعیف و مهربان و در عین ال استوار و مکم را دوست دارم.

    این موجود آرام، با وصله، دقیق و فهمیده که واسش به همه چیز و همه جا بود و مثل نسیمی از مهر و عطوفت به همه جای زندگی ما می وزید، دل هایمان را گرم می کرد و از چشم های کم سو ولی موشکاف و قیقت بینش هیچ چیز پنهان نمی ماند.

    خانم جون اشتباه می کرد، آفتاب لب بوم نبود خورشید فروزانی بود که شعاع و گرمای وجودش تمام اطرافش رادربر می گرفت و زندگی می داد. از جایم بلند شدم در الی که سرم از دوران رف های خانم جون و غصه رفتن ممد منگ و گیج بود، با دلی گرفته به نماز ایستادم، ولی یف که رف خانم جون را که گفت برای عقل و گوش خودم هم دعا کنم نادیده گرفتم و از یاد بردم. هنوز تلخی آن سه روز و سه شب بعدی را به یاد دارم ، چقدر اساس دلتنگی و بی قراری می کردم. شب ها توی اتاق خانم جون از بی خوابی ، آن قدر زیر کرسی از این دنده به آن دنده می شدم که صدای خانم جون را در می آوردم و روزها ال مرغ سرکنده را داشتم. ساعت ها به نظرم طولانی و کش دار می آمد. تازه می فهمیدم، چقدر به ممد عادت کرده ام، می فهمیده که به عشق او بوده که دوان دوان از مدرسه برمی گشته ام و ساعت ها را تا غروب می گذرانده ام. به عشق او بوده که غروب و موقع آمدنش، برای من آنقدر شیرین بوده است. می فهمیده که شب ها چقدر طولانی و سرد و خاموش است و من بدون ممد، انگار توی خانه خودمان غریب و سرگردانم.
    یہ وقتآیے،یہ رفآیے،...چنان آتیشت میزنہ کہ دوست دارے فریاد بزنے،ولی نمیتونے!
    دوست دارےاشک بریزے،ولی نمیتونے!تے دیگہ نفس کشیدنم برات سخت میشہ!
    تمام وجودت میشہ بغضے کہ نمیترکه..بہ این میگن"درد بے درمون"




  12. #20
    مدیر ویژه
    ☠βlack ℓightninℊ☠'s Avatar
    Join Date
    May 2012
    Location
    كشتي دزدان دريايي
    Posts
    5,713
    Thanks
    1,033
    Thanked 1,146 Times in 609 Posts
    حالت من : Delvapas
    روز چهارم بود. خسته و بی وصله از مدرسه برگشتم. موقع اذان ظهر بود و من که فکر می کردم باید تا فردا عصر که جمعه بود و ممد برمی گشت صبر کنم، دلتنگ و کج خلق وارد یاط شدم. خانم جون که تی سرمای زمستان هم جلو دارش نبود داشت طبق معمول سروض وضو می گرفت.

    سلام ، خانم جون.

    خانم جون سربلند کرد و با صورتی بشاش و صدایی سرال گفت: سلام به روی ماهت، چشم شما روشن.

    چند لظه طول کشید که معنای رف خانم جون را بفهمم، بعد یکدفعه هول و دستپاچه و مردد پرسیدم: ممد اومده؟!




    خانم جون خندان گفت: اومدن که اومد، ولی دوباره رفت.

    رفت.

    انگار آب یخ روی سرم ریختند، وا رفتم. دوباره پرسیدم: رفت؟ کجا رفت؟!

    خانم جون بلند بلند گفت: سوغاتی مارو داد و گفت می خواد بره یک زن دیگه بگیره که بلد باشه، مسافر رو چه جوری بدرقه می کنن!

    همزبان با آخر رف های خانم جون، ممد توی چهارچوب در راهرو ایستاد و من بی اختیار خانم جون و مادرم را که الا پشت شیشه اتاق خندان ایستاده بود، فراموش کردم. جیغی از شادی کشیدم و مثل بچه ها، دوان دوان به طرف ممد دویدم و از گردش آویختم و با هیجانی بی نهایت گونه هایش را بوسیدم و تازه بعد از چند لظه، از معذب بودن ممد، به خود آمدم و یاد خانم جون و مادرم افتادم و غرق خجالت شدم.

    وقتی خانم جون که داشت نزدیک می شد،طعنه زنان به ممد گفت: نه بابا، جای امیدواری هست!زنت اگه بدرقه بلد نیست ، لااقل استقبالش خوبه! . اساس کردم صورتم از خجالت آتش گرفت و بدون این که سرم را بلند کنم فرار کردم توی اتاقم.

    یادش به خیر، چه روز قشنگی بود. انگار دوباره جان گرفته بودم و غرق شادی، از دیدن ممد سیر نمی شدم و چقدر ممنونش بودم که در مورد رفتارم موقع رفتنش رفی نمی زد و شیرینی آن روز را از من نمی گرفت. برایم یک قاب خیلی قشنگ آورده بود. توی قاب روی یک کاغذ ابر و باد، یک مینیاتور زیبا از یک دختر دلفریب نقاشی شده بود که کنار یک درخت بید، در الی که با ریر لباسش، ایلی بین خودش و جماعتی که اطرافش بودند، به وجود آورده بود، صورتش را با چشمانی مخمور و نگاهی عاشقانه به سمت چهره مردی که تنها نیمرخش دیده می شد، نگاه داشته بود. دیدن عکس به لاظ رنگ های ملایم و ظرافتی که در نقاشی به کار رفته بود، در ضمن این س که دخترک از هیاهوی اطرافش به کل غافل است و مست دلداری شده که عاشقانه بهش خیره مانده، به آدم آرامش می داد. در اشیه زمینه، جا به جا این بیت ها را با خطی شکسته نوشته بودند:

    خوش است خلوت اگر یار، یار من است

    نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد

    من آن نگین سلیمان به هیچ نستانم

    که گاه گاه بر او دست اهرمن باشد

    و درست کنار پای دخترک این بیت را نوشته بودند:

    هوای کوی تو از سر نمی رود مارا غریب را دل سرگشته با وطن باشد

    قاب را که نگاه می کردم، ممد گفت: ببین، این دختره هم مثل من بوده، معلومه طرفش، همچین بفهمی نفهمی یکخورده بی معرفت بوده و مجبور شده برایش توضی بده و همان طور که آخرین بیت را نشان می داد پرسید: مگه نه؟!

    کنایه اش را به رفتارم قبل از رفتنش فهمیده بودم، اما خود را به آن راه زدم و خندان گفتم: نه ! اگه راست می گه و دلش این جوری هاست که می گه، چه واجب که بره سفر؟ خوب بمونه توی همون وطن، که توضی هم لازم نباشه.

    بعد در الی که ادای چند لظه قبل خودش را در می آوردم با همان لن خودش پرسیدم: مگه نه؟ و غرق شادی از اظر جوابی ام سعی می کردم از دست ممد فرار کنم که از جوابم خنده اش گرفته بود و همان طور که یک دستم را مکم نگه داشته بود، انگشت دست دیگرش را به علامت تهدید تکان می داد.

    هنوز هم ، یاد آن لظه ها و آن خاطره ها که می افتم، هیجان و گرمایی عجیب در رگ هایم جاری می شود که تنها اشک های لبریز از سرتم خاموشش می کند. تی مرور آن خاطره ها سبب می شود لهیب عشق پاک و سرشار از مهر و هیجان، نفسم را ببرد و هنوز هم، با آن که سالها گذشته است، برایم این سوال بی جواب مانده که اگر ممد جسم مرا هم تصرف کرده بود، اگر ما هم مثل بقیه، روابط عادی و سیر طبیعی و معمولی را طی کرده بودیم، باز هم آن کشش عمیق و س عجیب و علاقه بی پایان، بینمان با همان شدت باقی می ماند؟!

    نمی دانم چرا همیشه فکر می کنم که ارزش بی اندازه عشق و علاقه من و ممد، دوام همیشگی مبت او در قلب من و پر فروغ بودن آن علاقه و عشق تی بعد از گذشت سال ها و رفتن او، رنگ نباختن خاطرات و تصویر زیبای با هم بودنمان و ....

    خلاصه همه عظمت و زیبایی آن عشق، تنها به این خاطر بود که در ذهن من دوست داشتن با مهر، عطوفت، علاقه ای بی نهایت، کشش بی د و مرز روی، وابستگی و دلبستگی تام و شور و اشتیاقی وصف ناشدنی معنا شد. و این نتیجه هم تنها به دلیل ظرافت رو و رفتار ممد بود که به من در آن سن برانی و برای اولین بار در زندگی ام دوست داشتن و عشق را به دور از شهوت و تمنای جسمانی آموخت و من رفته رفته یاد گرفتم که تسلیم جسم در انتهای شیدایی و کشش روی تنها به منزله پیشکش کردن وجود خود به کسی است که فرمانروای هستی و رو انسان می شود.

    شاید آن سال ها و در آن سن، ممد هم با زجر، شهوت و خواست جسمانی را از خود دور می کرد و نمی دانست که این زجر و زمتکش در دراز مدت، چه دربودن چه در نبودنش، مرا عبد و اسیر همیشگی او نگه خواهد داشت.

    اگر من این قایق را آن روزهامی فهمیدم چقدر سرنوشتم فرق می کرد. منتها چون آن زمان من هم بدبخت نادانی بودم که فرق عشق واقعی و عشق صوری و جسمانی را نمی فهمید، مسیر را اشتباه رفتم و قدر گنجی را ندانستم که آسان به دست آورده بودم، تا وقتی که از دستش دادم و دیگر هیچ وقت نه سرت و داغ از دست دادن آن راتم گذاشت و نه توانستم به عشق صوری راضی شوم و داغ از دست دادن خوشبختی ام را فراموش کنم.

    بیش تر آدم ها فکر می کنند ، آنچه خیلی مهم و سخت است به دست آوردن خوشبختی و سعادت است، در الی که من الا مطمئنم آنچه خیلی سخت تر است فظ سعادت است و نگهداری خوشبختی، خود خوشبختی ممکن است با مساعدت الهی یا شانس یا تقدیر و یا.... به دست بیاید ولی آنچه مسلم است فظ آن بدون عقل و تدبیر میسر نیست.
    یہ وقتآیے،یہ رفآیے،...چنان آتیشت میزنہ کہ دوست دارے فریاد بزنے،ولی نمیتونے!
    دوست دارےاشک بریزے،ولی نمیتونے!تے دیگہ نفس کشیدنم برات سخت میشہ!
    تمام وجودت میشہ بغضے کہ نمیترکه..بہ این میگن"درد بے درمون"




Page 2 of 6 FirstFirst 1234 ... LastLast

Posting Permissions

  • You may not post new threads
  • You may not post replies
  • You may not post attachments
  • You may not edit your posts
  •  
طراحی توسط: مرجع حرفه ای ویبولتین
انجمن دانشجویان ایران در یک سال اخیر به وضعیت مقاله در ایران کمک شایانی کرده است.این انجمن هم اکنون به مرجع مقاله در ایران تبدیل شده است. از بودن در جمع صمیمی دانشجویان ایرانی لذت ببرید.
ارتباط با ما در مورد انجمن ارتباط با در مورد مارکت ورود به مدیریت انجمن ایمیل مدیریت انجمن : irdoc.net@gmail.com
تلفن همراه: 0933333333
تلفن ثابت: 00000000-0511

آیدی یاهو:
انتخاب كاربر برتر ماه انجمن دانشجويان ايران