انتقادات و پیشنهادات سوالات و مشکلات کاربران مكاتبه با گروه مديريت
انجمن پايان نامه ها بخش درخواست مقاله مجله الكترونيكي انجمن
بهترين كاربران هفته (به زودي) بهترين مديران هفته ( به زودي) جايزه ويژه ماه (به زودي)

Results 1 to 3 of 3

Thread: زندگی نامه خاقانی شَروانی

  1. #1
    خاله سايت
    یاقوت سرخ's Avatar
    Join Date
    Sep 2011
    Posts
    9,098
    Thanks
    2,217
    Thanked 2,817 Times in 1,449 Posts
    حالت من : Gig

    Lightbulb زندگی نامه خاقانی شَروانی

    زندگی نامه خاقانی شَروانی


    افضل الدین بدیل ابراهیم بن علی خاقانی قایقی شَروانی ملقب به سان العجم یکی از بزرگترین شاعران و از فول بلغای ایران است . لقب سّان ُالعَجَم را که بق در خور اوست ، عموی او کافی الدین عمر به وی داد و خاقانی خود چند بار خویشتن را بدین لقب خوانده و عوفی هم همین لقب را برای وی یاد کرده است ، اما لقب دیگر او افضل الدین عنوان مشهورتر او بوده است و معاصران وی او را به همین لقب می خوانده اند و خود هم خویشتن را بسبب همین لقب گاه افضل یاد می کرده است. اسم او را تذکره نویسان ابراهیم نوشته اند ولی او خود نام خویش را «بدیل » گفته و در بیتی چنین آورده است:


    بَدَل من آمدم اندر جهان سنائی را
    بدین دلیل پدر نام من بدیل نهاد


    پدر او نجیب الدین علی مروی درودگر بود و خاقانی بارها در اشعار خود به درود گری او اشارت کرده است و جد او جولاهه و مادرش جاریه ای نسطوری و طباخ از رومیان بوده که اسلام آورده. عمویش کافی الدین عمربن عثمان مردی طبیب و فیلسوف بود و خاقانی تا بیست و پنج سالگی در کنف مایت و ضانه ٔ تربیت او بود و بارها از قوق او یاد کرده و آن مرد فیلسوف را به نیکی ستوده و نیز چندی از تربیت پسر عم خود ویدالدین عثمان برخوردار بوده است و باآنکه در نزد عم و پسر عم انواع علوم ادبی و کمی رافرا گرفت چندی نیز در خدمت ابوالعلاء گنجوی شاعر بزرگ معاصر خود که در دستگاه شروانشاهان به سر می برد، کسب فنون شاعری کرده بود. عنوان شعری او در آغاز امر « قایقی » بود ولی پس از آنکه ابوالعلاء وی را بخدمت خاقان منوچهر معرفی کرد لقب «خاقانی» بر او نهاد. بعداز ورود بخدمت خاقان اکبر فخرالدین منوچهر بن فریدون شروانشاه خاقانی بدربار شروانشاهان اختصاص یافت و صلتهای گران از آن پادشاه بدو رسید. بعد از چندی از خدمت شروانشاه ملول شد و به امید دیدار استادان خراسان و دربارهای مشرق آرزوی عراق و خراسان در خاطرش خلجان کرد و این میل از اشارات متعدد شاعر مشهود است لیکن شروانشاه او را رها نمی کرد تا بمیل دل رخت از آن سامان بر بندد و این تضییق موجب دلتنگی شاعر بود تا عاقبت روی بعراق نهاد و تا ری رفت لیکن آنجا بیمار شد. در همان ال خبر مله ٔ غزان بر خراسان و بس سنجرو قتل امام ممدبن ییی بدو رسید و او را از ادامه ٔسفر باز داشت و ببازگشت به «بسگاه شروان» مجبور ساخت اما چیزی از توقف او در شروان و ضور در مجالس شروانشاه نگذشت که بقصد ج و دیدن امرای عراقین اجازت سفر خواست و در زیارت مکه و مدینه قصائد غرا سرود و در بازگشت با چند تن از رجال بزرگ و از آنجمله با سلطان ممدبن ممود سلجوقی ( 548 554 هَ . ق .) و جمال الدین ممدبن علی اصفهانی وزیر قطب الدین صاب موصل ملاقات کرد و با معرفی این وزیر بخدمت المقتفی لامراﷲ خلیفه ٔ عباسی رسید و گویا خلیفه تکلیف شغل دبیری به وی کرد ولی او نپذیرفت و در همین اوان که مصادف با دود سال (551 یا 552 هَ . ق) بوده است سرگرم سرودن تفةالعراقین خود بود . در دنبال سفر خود به بغداد، خاقانی کاخ مداین را دید و قصیده ٔ غرای خود را درباره ٔ آن کاخ مخروب بساخت و درورود به اصفهان قصیده ٔ خود را در وصف اصفهان و اعتذار از هجوی که مجیرالدین بیلقانی درباره ٔ آن شهر سروده و به خاقانی نسبت داده بود، پرداخت و کدورتی را که رجال آن شهر نسبت به خاقانی یافته بودند، و نموداری از آن را در قصیده ٔ جمال الدین عبدالرزاق می بینیم به صفا مبدل کرد. در بازگشت به شروان باز خاقانی به دربار شروانشاه پیوست . لیکن میان او و شروانشاه به علت نامعلومی ، که شاید سعایت ساعیان بوده است ، کار به نقار و کدورت کشید چنانکه کار ببس شاعر انجامید وبعد از مدتی قریب به یک سال به شفاعت عزالدوله نجات یافت . بس خاقانی وسیله ٔ سرودن چند قصیدۀ بسیۀ زیبای او شده که در دیوانش ثبت است . و او بعد از چندی در دود سال 569 هَ . ق . به سفر ج رفت و بعد از بازگشت بشروان در سال 571 هَ . ق . فرزندش رشیدالدین راکه نزدیک بیست سال داشت از دست داد و بعد از آن مصیبت دیگر بر او روی نمود چندانکه میل به عزلت کرد و در اواخر عمر در تبریز بسر برد و در همان شهر درگذشت و در مقبرةالشعراء ملۀ سرخاب تبریز مدفون شد. سال وفات او را دولتشاه 582 هَ . ق . نوشته است و آن را به اعداد دیگر نیز نقل کرده اند و از آنجمله در کتاب نتایج الافکار این واقعه بسال 595 هَ . ق . ثبت شده است . (کتاب دانشمندان آذربایجان مروم تربیت ص130و این قول اقرب بصواب است (سخن و سخنوران ، چ فروزانفر ص 349) خاقانی با خاقان اکبر ابوالهیجا فخرالدین منوچهربن فریدون شروانشاه و پسرش خاقان کبیر جلال الدین ابوالمظفر اخستان بن منوچهر که هر دو باستاد توجه و اقبالی تام داشتند و وی را براتبه و صلات جزیل می نواختند، معاصر بود. غیر از شروانشاهان خاقانی با امرای اطراف و تی سلاطین دوردستی مانند خوارزمشاه نیز رابطه داشت و آنان را مد می گفت و از این ممدوانند علاءالدین اتسزبن ممد خوارزمشاه ( 521 551هَ . ق .) که خاقانی او را در اوایل عهد شاعری خود مد گفته بود و نصرةالدین اسپهبد ابوالمظفرکیالواشیر و غیاث الدین ممدبن ممودبن ملکشاه (548 554) که خاقانی در سفر عراق او را دیدار کرد، و رکن الدین ارسلان بن طغرل(555 – 571 هَ . ق .) و مظفرالدین علاءالدین تکش بن ایل ارسلان خوارزمشاه و چند تن دیگراز شهریاران نوای مجاور شروان . از شاعران عهد خود خاقانی با چندتن روابطی بدوستی یا دشمنی داشت و از همه ٔ آنان قدیمتر ابوالعلاء گنجوی است که استاد خاقانی در شعر و ادب بود و او را بعد از تربیت دختر داد و بدربار شروانشاه برد. لیکن کارشان بزودی به نقار و هجو کشید و در تفةالعراقین خاقانی ابیانی در هجو آن استاد هست ، لیکن خاقانی پاداش این بی ادبی را به استاد از شاگرد خود مجیرالدین بیلقانی گرفت و از بدزبانی های او چنانکه باید آزرده شد. از معاصران خاقانی میان او و نظامی رشته های مودت بسبب قرب جوار مستکم بود و چون خاقانی درگذشت نظامی در رثاء او گفت :


    همی گفتم که خاقانی دریغا گوی من باشد
    دریغا من شدم آخر دریغا گوی خاقانی


    رشیدالدین وطواط شاعر استاد عهد خاقانی هم چندی با استاد دوستی داشته و آن دو بزرگ یکدیگررا ثنا گفته اند ولی آخر کارشان به جا کشید. فلکی شروانی هم از معاصران و یاران خاقانی بود و اثیر اخسیکتی که طریقه ٔ خاقانی را تتبع می کرده از معارضان وی شمرده می شد. علاوه بر این گروه خاقانی با عده ای دیگر ازشاعران و عالمان زمان روابط نزدیک و مکاتبه داشته وبر روی هم کمتر کسی از شاعران است که هم در عهد خودبه آن درجه اشتهار رسیده باشد که او رسید. از آثار خاقانی علاوه بر دیوان او که متضمن قصاید و مقطعات و ترجیعات و غزلها و رباعیات است مثنوی تفةالعراقین اوست که بنام جمال الدین ابوجعفر ممدبن علی اصفهانی وزیر صاب موصل که از رجال معروف قرن ششم بوده است سروده این منظومه را خاقانی در شر نخستین مسافرت خود به مکه و عراقین ساخته و در ذکر هر شهر از رجال و معاریف آن نیز یاد کرده و در آخر هم ابیاتی در سب ال خود آورده است . خاقانی از جمله ٔ بزرگترین شاعران قصیده گوی و از ارکان شعر فارسی است . قوت اندیشه و مهارت او در ترکیب الفاظ و خلق معانی و ابتکار مضامین جدید و پیش گرفتن راههای خاص در توصیف و تشبیه مشهور است ، و هیچ قصیده و قطعه و شعر او نیست که از این جهات تازگی نداشته باشد. قدرتی که او در التزام ردیفهای مشکل نشان داده کم نظیر است چنانکه در بسیاری از قصائد خود یک فعل مانند «برافکند» «برنخاست » «نیامده است » «نمی یابم» «بر افروز» «شکستم» و امثال آنها، یا یک فعل و متعلق آن مانند «درکشم هر صبدم » و «بر نتابد بیش از این » یا اسم و صفت را ردیف قرار داده است .مهارت خاقانی در وصف از غالب شاعران قصیده سرا بیشتر است . اوصاف مختلف او مانند وصف آتش ، بادیه ، صب ، مجلس بزم ، بهار، خزان ، طلوع آفتاب و امثال آنها در شمار اوصاف رائع زبان فارسی است ترکیبات او که غالباً با خیالات بدیع همراه و باستعارات و کنایات عجیب آمیخته است معانی خاصی را که تا عهد او سابقه نداشته مشتمل است مانند «اکسیر نفس ناطقه » برای «سخن » «دو طفل هندو» برای «دو مردمک چشم »، «سه گنج نفس » یعنی قوای سه گانه : متفکره و مخیله و افظه ، «مهد چشم » ، «قصر دماغ » و صدها ترکیب نظیر اینها که در هر قصیده و غالباً در هر بیت از ابیات قصیده های او میتوان یافت . خاقانی بر اثر ااطه ٔ بغالب علوم و اطلاعات و اسمار مختلف عهد خود، و قدرت خارق العاده ای که در استفاده از آن اطلاعات در تعاریض کلام داشته ، توانسته است مضامین علمی خاصی در شعر ایجاد کند که غالب آنها پیش از او سابقه نداشته است . برای او استفاده از لغات عرب در شعر فارسی مدود بدی نیست تی آنها که برای فارسی زبانان غرابت استعمال دارد. با تمام این اوال چیزی که شعر خاقانی را مشکل نشان میدهد و دشوار مینمایاند این دو علت اخیر یعنی استفاده از افکار و اطلاعات علمی وبکار بردن لغات دشوار نیست ، بلکه این دو عامل وقتی با عوامل مختلفی از قبیل رقت فکر و باریک اندیشی او در ابداع مضامین و اختراع ترکیبات خاص تازه و بکار بردن استعارات و کنایات مختلف و متعدد و امثال آنها جمع شود، فهم بعضی از ابیات او را دشوار می کند و با تمام این اوال اگر کسی با لهجه و سیاق سخن او خوگیرد از وسعت دایره ٔ این اشکالات بسیار کاسته میشود. این شاعر استاد که مانند اکثر استادان عهد خود بروش سنائی در زهد و وعظ نظر داشته ، بسیار کوشیده است که از این یث با او برابری کند و در غالب قصائد کمی و غزلهای خود از آن استاد پیروی نماید، و از مفاخرات او یکی آن است که خود را جانشین سنائی میداند در قطعه ای بمطلع ذیل:


    چون فلک دور سنائی در نوشت
    آسمان چون من سخن گستربزاد


    و شاید یکی از علل این امر ذوق و علاقه ای باشد که در اواخر ال بتصوف اصل کرده و بقول خود درسی سال چند چله نشسته بود. خاقانی در عین مدای مردی ابی الطبع و بلند همت و آزاده بود و با وجود نزدیکی بدربارهای معروف و علاقه ای که از جانب شروانشاه و خلیفه بتعهد امور دیوانی از طرف او شده بود، همواره از اینگونه مشاغل که به انصراف او از عوالم معنوی می انجامید اجتناب داشت بر رویهم این شاعر از باب علم و ادب و مقام و مرتبه ای بلند و استادی و مهارت در فن خود در شمار شاعران کم نظیر و از ارکان فارسی است و شیوه ٔاو که در شمار سبکهای مطبوع شعر است ، پس از وی موردتقلید و پیروی بسیاری از شاعران پارسی زبان قرار گرفت. (از تاریخ ادبیات دکتر صفا ج 2 صص 776 – 784) برای کسب اطلاع بیشتر از خاقانی میتوان بمآخذ زیر که درپاورقی ج 1 آتشکده ٔ آذر چ سادات ناصری آمده است رجوع کرد:


    آثارالبلاد قزوینی ، بستان السیاه ص 324، بهارستان جامی ، تاریخ ادبیات دکتر شفق ، تاریخ ایران سایکس ، تاریخ گزیده ص 818، تذکره ٔ خلاصة الافکار، تذکره ٔ دولتشاه سمرقندی چ لیدن صص 78 83 و صص 70 و 71 و چ هند ص 39، دانشمندان آذربایجان ، ریاض العارفین چ 2 صص 317 تا 326، سخن و سخنوران ، شعر العجم شبلی نعمانی ج 5 صص 6 9، خاقانی شروانی به قلم عبدالرسول خیام پور چ تبریز سال 1327 هَ . ش . شرو خاقانی از عبدالوهاب سینی و ممدبن داود شادی آبادی ، طرائق القایق چ تهران ج 2 ص 280، عرفات العاشقین ، لباب الالباب ، مجالس المؤمنین قاضی نوراﷲ شوشتری مجلس دوازدهم ، مجله ٔ ارمغان سال 5 و 6 شر ال خاقانی به قلم ناص ، مجله ٔارمغان سال 23 شماره ٔ اول مقاله ٔ استاد سعید نفیسی راجع به شروان ، مجله ٔ یادگار سال 4 شماره ٔ 9 و 10 بسیّات خاقانی به قلم نوائی ، مرآت الخیال چ هند ص 29،مقدمه ٔ دائق السر رشید وطواط به قلم عباس اقبال آشتیانی ، مقدمه ٔ دیوان خاقانی از مروم عبدالرسولی ، مقدمه ٔ دیوان دکتر ضیاءالدین سجادی ، مقدمه و شر قصیده ای از شیخ آذری در جواهر الاسرار ضمیمه ٔ مسییه اشعةاللمعات ، نتایج الافکار، نفات الانس ص 546 و 547، هدیة الاباب فی ذکر المعروفین بالکنی و الالقاب و الانساب مروم اج شیخ عباس قمی( ص 129که او را شیعه دانسته است .)


    خاورشناسانی که درباره ٔ خاقانی تقیقات کرده اند: خانیکوف (روزنامه ٔ آسیائی ماههای اوت و سپتامبر 1836 و مارس و آوریل 1865 م .)، مینورسکی (قصیده ٔ مسییه رساله ای به انگلیسی چاپ سال 1945 م .)، کارل زالمان (رباعیات خاقانی) ، هرمان اته که از خانیکوف استفاده کرده است . ادوارد برون (که تقیقات خانیکوف را در تاریخ ادبیات خود آورده است ). گ : چایکین و آ: ولدیرف نقل از رساله ٔ مینورسکی . پرفسور یوری مار تقیقاتی درباره ٔ قصیده ٔ مسییه دارد. (نقل از پاورقی آتشکده ٔ آذر ص 150و 151.)
    ما آدمها موجوداتــــ ِ عجیبـے ـهستیمـ. وقتـے مـے گوییمـــ تنهایمـــ بگذار یعنـے ... بیش از ـهمیشه بــ ِ وجودت اتیاج دارمــ... !!!

  2. # ADS
    Circuit advertisement
    Join Date
    Always
    Posts
    Many



     

  3. #2
    خاله سايت
    یاقوت سرخ's Avatar
    Join Date
    Sep 2011
    Posts
    9,098
    Thanks
    2,217
    Thanked 2,817 Times in 1,449 Posts
    حالت من : Gig
    ويژگي سخن

    خاقاني از جمله بزرگترين شاعران قصيده گوي ايران و يكي از بزرگان ادب فارسي است . قصيده هاي او و ساير اشعارش از شيوايي و فصات و تعبيرات و كنايه هاي بسيار ظريف و مشكل برخوردار است كه براي فهم آن مانند اشعار انوري به تفسير مشرو نيازمند است . خاقاني به علت اينكه در اغلب علوم و اطلاعات زمان خود ااطه داشته توانسته است مضامين علمي خاصي در شعر ايجاد كند كه قبل از او اين روش در شعر سابقه نداشته و هم چنين او در شعر فارسي از كلمات و لغات عربي بسياري استفاده كرد كه تمام اينها سبب شده كه در ظاهر فهم اشعارش مشكل شود . او شاعري بسيار ساس و زود رنج بوده كه وادث و وقايع روزگار وي را سخت تت تاثير قرار مي داد تا آنجا كه در تمام قصايدش از بيوفايي مردم و بد روزگار شكوه مي كند چون او هم رنج زندان و هم ماتم از دست دادن عزيزان خود را ديده و همين امر باعث شده كه او مراثي را بسرايد كه اشعار مراثي او واقعا" ساده و از دل برآمده و نشان دهنده اساسات دروني او مي باشد .


    معرفي آثار

    او داراي ديوان اشعاري است كه شامل قصايد و مقطعات و ترجيعات و غزل ها و رباعيات است و يك مثنوي نامه به نام تفه العراقين دارد كه به نام جمال الدين ابو جعفر ممد بن علي اصفهاني وزير و از رجال معروف قرن ششم بوده سروده است كه اين منظومه را خاقاني در شر نخستين مسافرت خود به مكه و عراقين (عراق عرب و عراق عجم) سروده و در ذكر هر شهر از رجال و معاريف آن ياد كرده و در آخر هر كدام ابياتي را به مناسبت موضوع آورده است كه اين مثنوي نامه علاوه بر مشخصات ذكر شده داراي مضامين عارفانه نيز است .


    بنابر توصیۀ کتبی مروم دهخدا قصیدۀ مدائن خاقانی تماماً نقل می شود و برای این نقل دیوان خاقانی چاپ سجادی مورد استفادت قرار گرفته است:

    قصیدۀ مدائن خاقانی

    هان ای دل عبرت بین از دیده نظر کن هان
    ایوان مدائن را آیینه ٔ عبرت دان
    یک ره ز لب دجله منزل بمدائن کن
    وز دیده دوم دجله برخاک مدائن ران
    خود دجله چنان گرید صد دجله ٔ خون گوئی
    کز گرمی خونابش آتش چکد از مژگان
    بینی که لب دجله چون کف بدهان آرد
    گوئی ز تف آهش لب آبله زد چندان
    از آتش سرت بین بریان جگر دجله
    خود آب شنیدستی کاتش کندش بریان
    بر دجله گری نونو وزدیده زکاتش ده
    گر چه لب دریا هست از دجله زکاة استان
    گر دجله در آموزد باد لب و سوز دل
    نیمی شود افسرده نیمی شود آتشدان
    تا سلسله ٔ ایوان بگسست مدائن را
    در سلسله شد دجله ، چون سلسله شدپیچان
    گه گه بزبان اشک آواز ده ایوان را
    تا بو که بگوش دل پاسخ شنوی زایوان
    دندانه ٔ هر قصری پندی دهدت نونو
    پند سر دندانه بشنو زبن دندان
    گوید که تو از خاکی ما خاک توایم اکنون
    گامی دو سه بر ما نه و اشکی دو سه هم بفشان
    از نوه جغد الق ماییم بدرد سر
    از دیده گلابی کن درد سرما بنشان
    آری چه عجب داری کاندر چمن گیتی
    جغد است پی بلبل ، نوه است پی الان
    ما بارگه دادیم ، این رفت ستم برما
    بر قصر ستمکاران گوئی چه رسد خذلان
    گوئی که نگون کرده است ایوان فلک وش را
    کم فلک گردان یا کم فلک گردان
    بر دیده ٔ من خندی کاینجا ز چه می گرید
    گریند برآن دیده کاینجا نشود گریان
    نی زال مدائن کم از پیرزن کوفه
    نی جره ٔ تنگ این کمتر ز تنور آن
    دانی چه مدائن را با کوفه برابر نه
    از سینه تنوری کن وز دیده طلب طوفان
    این هست همان ایوان کز نقش رخ مردم
    خاک در او بودی دیوار نگارستان
    این هست همان درگه کو راز شهان بودی
    دیلم ملک بابل ، هندو شه ترکستان
    پندار همان عهد است از دیده ٔ فکرت بین
    در سلسله ٔ درگه ، در کوکبه ٔمیدان
    از اسب پیاده شو بر نطع زمین رخ نه
    زیر پی پیلش بین شهمات شده نعمان
    ای بس شه پیل افکن کافکنده بشه پیلی
    شطرنجی تقدیرش درماتگه رمان
    مست است زمین زیرا خورده است بجای می
    در کاس سر هرمز خون دل نوشروان
    بس پند که بود آنگه در تاج سرش پیدا
    صد پند نوشت اکنون در مغز سرش پنهان
    کسری و ترنج زر، پرویز و به زرین
    بر باد شده یکسر، با خاک شده یکسان
    پرویز به هر یومی زرین تره آوردی
    کردی ز بساط زر زرین تره را بستان
    پرویز کنون گم شد زان گم شده کمتر گوی
    زرین تره کو برخوان ؟ رو کم ترکوا برخوان
    گفتی که کجا رفتند آن تاجوران اینک
    زیشان شکم خاک است آبستن جاویدان
    بس دیر همی زاید آبستن خاک ، آری
    دشوار بود زادن ، نطفه ستدن آسان
    خون دل شیرین است آن می که دهد رزبن
    زآب و گل پرویز است آن خم که نهد دهقان
    چندین تن جباران کاین خاک فرو خورده است
    این گرسنه چشم آخر هم سیر نشد زایشان
    از خون دل طفلان سرخاب رخ آمیزد
    این زال سپیدابرو وین مام سیه پستان
    خاقانی از این درگه دریوزه ٔ عبرت کن
    تا از در تو زآن پس در یوزه کند خاقان
    امروز گر از سلطان رندی طلبد توشه
    فردا ز در رندی توشه طلبد سلطان
    گر زاد ره مکه توشه است به هر شهری
    تو زاد مدائن بر تفه ز پی شروان
    هر کس برد از مکه سبه ز گل مزه
    پس تو زمدائن بر تسبی گل سلمان
    این بر بصیرت بین بی شربت از او مگذر
    کز شطچنین بری لب تشنه شدن نتوان
    اخوان که زره آیند آرند ره آوردی
    این قطعه ره آورد است از بهر دل اخوان
    بنگر که در این قطعه چه سر همی راند
    مهتوه مسیا دل ، دیوانه ٔ عاقل جان

    اشعار خاقانی شَروانی

    (افضل الدین بدیل ابراهیم بن علی خاقانی قایقی شَروانی ملقب به سان العجم)
    *********
    تعداد ابيات : ٧
    اي آتش سوداي تو خون کرده جگرها
    بر باد شده در سر سوداي تو سرها 1
    در گلشن اميد به شاخ شجر من
    گلها نشکفند و برآمد نه ثمرها 2
    اي در سر عشاق ز شور تو شغبها
    وي در دل زهاد ز سوز تو اثرها 3
    آلوده به خونابهي هجر تو روانها
    پالوده ز انديشهي وصل تو جگرها 4
    وي مهرهي اميد مرا زخم زمانه
    در ششدر عشق تو فرو بسته گذرها 5
    کردم خطر و بر سر کوي تو گذشتم
    بسيار کند عاشق ازين گونه خطرها 6
    خاقاني از آنگه که خبر يافت ز عشقت
    از بيخبري او به جهان رفت خبرها 7
    *********
    تعداد ابيات : ٧
    طبع تو دمساز نيست عاشق دلسوز را
    خوي تو ياريگر است يار بدآموز را 1
    دستخوش تو منم دست جفا برگشاي
    بر دل من برگمار تير جگردوز را 2
    از پي آن را که شب پردهي راز من است
    خواهم کز دود دل پرده کنم روز را 3
    ليک ز بيم رقيب وز پي نفي گمان
    راه برون بستهام آه درون سوز را 4
    دل چه شناسد که چيست قيمت سوداي تو
    قدر تو چه داند صدف در شبافروز را 5
    گر اثر روي تو سوي گلستان رسد
    باد صبا رد کند تفهي نوروز را 6
    تا دل خاقاني است از تو همي نگذرد
    بو که درآرد به مهر آن دل کين توز را 7
    *********
    تعداد ابيات : ٩
    خوش خوش خرامان ميروي، اي شاه خوبان تا کجا
    شمعي و پنهان ميروي پروانه جويان تا کجا؟ 1
    ز انصاف خو واکردهاي، ظلم آشکارا کردهاي
    خونريز دلها کردهاي، خون کرده پنهان تا کجا؟ 2
    غبغب چو طوق آويخته فرمان ز مشک انگيخته
    صد شنه را خون ريخته با طوق و فرمان تا کجا؟ 3
    بر دل چو آتش ميروي تيز آمدي کش ميروي
    درجوي جان خوش ميروي اي آب يوان تا کجا؟ 4
    طرف کله کژ بر زده گوي گريبان گم شده
    بند قبا بازآمده گيسو به دامان تا کجا؟ 5
    دزدان شبرو در طلب، از شمع ترسند اي عجب
    تو شمع پيکر نيمشب دل دزدي اينسان تا کجا؟ 6
    هر لظه ناوردي زني، جولان کني مردافکني
    نه در دل تنگ مني اي تنگ ميدان تا کجا؟ 7
    گر ره دهم فرياد را، از دم بسوزم باد را
    دي است هر بيداد را اين د هجران تا کجا؟ 8
    خاقاني اينک مرد تو مرغ بلاپرورد تو
    اي گوشهي دل خورد تو، ناخوانده مهمان تا کجا؟ 9
    *********
    تعداد ابيات : ٨
    رفتم به راه صفت ديدم به کوي صفا
    چشم و چراغ مرا جائي ئشگرف و چه جا 1
    جائي که هست فزون از کل کون و مکان
    جائي که هست برون از وهم ما و شما 2
    صن سراچهي او صراي عشق شده
    جانهاي خلق در او رسته به جاي گيا 3
    از اشک دلشدگان گوهر نثار زمين
    وز آه سوختگان عنبر بخار هوا 4
    دارندگان جمال از سن او به سد
    بينندگان خيال از نور او به نوا 5
    رفتم که لقه زنم پنهان ز چشم رقيب
    آمد رقيب و سبک در ره گرفت مرا 6
    گفتا به ضرت ما گر اجت است بگو
    گفتم که هست بلي اما اليک فلا 7
    هم خود ز روي کرم برداشت پرده و گفت
    اي پاسبان تو برو، خاقانيا تو درا 8
    *********
    تعداد ابيات : ٧
    ز خاک کوي تو هر خار سوسني است مرا
    به زير زلف تو هر موي مسکني است مرا 1
    براي آنکه ز غير تو چشم بردوزم
    به جاي هر مژه بر چشم سوزني است مرا 2
    ز بسکه بر سر کوي تو اشک ريختهام
    ز لعل در بر هر سنگ دامني است مرا 3
    فلک موافقت من کبود درپوشيد
    چو ديد کز تو بهر لظه شيوني است مرا 4
    از آن زمان که ز تو لاف دوستي زدهام
    بهر کجا که رفيقي است دشمني است مرا 5
    هر آنکه آب من از ديده زير کاه تو ديد
    يقين شناخت که بر باد خرمني است مرا 6
    به دام عشق تو درماندهام چو خاقاني
    اگر نه بام فلک خوش نشيمني است مرا 7
    *********
    تعداد ابيات : ٧
    به سرا و مجلس خود مطلب نشاني ما
    چو تو بر نشان کاري چه کني نشان ما را 1
    گلهي فراق گفتم که نه نيک رفت با
    به کرشمه مهر برنه پس از اين زبان ما را 2
    به تو درگريخت خاقاني و جان فشاند بر تو
    اگرش مزيد خواهي بپذير جچان ما را 3
    به زبان چرب جانا بنواز جان ما را
    به سلام خشک خوش کن دل ناتوان ما را 4
    ز ميان برآر دستي مگر از ميانجي تو
    به کران برد زمانه غم بيکران ما را 5
    به دو چشم آهوي تو که به دولت تو گردون
    همه عبده نويسد سگ پاسبان ما را 6
    ز پي عماري تو چه روان کنيم مرکب
    چو رکيب تو روان شد چه مل روان ما را 7
    ما آدمها موجوداتــــ ِ عجیبـے ـهستیمـ. وقتـے مـے گوییمـــ تنهایمـــ بگذار یعنـے ... بیش از ـهمیشه بــ ِ وجودت اتیاج دارمــ... !!!

  4. #3
    خاله سايت
    یاقوت سرخ's Avatar
    Join Date
    Sep 2011
    Posts
    9,098
    Thanks
    2,217
    Thanked 2,817 Times in 1,449 Posts
    حالت من : Gig
    تعداد ابيات : ٧
    بر سر کرشمه از دل خبري فرست ما را
    به بهاي جان از آن لب شکري فرست ما را 1
    به غلامي تو ما را به جهان خبر برآمد
    گرهي ز زلف کم کن، کمري فرست ما را 2
    به بهانهي ديثي بگشاي لعل نوشين
    به خراج هر دو عالم، گهري فرست ما را 3
    به دو چشم تو که از جان اثري نماند با ما
    ز نسيم جانفزايت، اثري فرست ما را 4
    ز پي مصاف هجران که کمان کشيد بر ما
    ز وصال مردمي کن، شري فرست ما را 5
    مگذار کز جفايت دل گرم ما بسوزد
    ز وفا مفري کن، قدري فرست ما را 6
    به تو درگريخت خاقاني و دل فشاند بر تو
    اگرش قبول کردي، خبري فرست ما را 7
    *********
    تعداد ابيات : ٦
    گرنه عشق او قضاي آسمانستي مرا
    از بلاي عشق او روزي امانستي مرا 1
    گر مرا روزي ز وصلش بر زمين پاي آمدي
    کي همه شب دست از او بر آسمانستي مرا 2
    گرنه زلف پرده سوز او گشادي راز من
    زير اين پرده که هستم کس چه دانستي مرا 3
    بر يقينم کز فراق او به جان ايمن نيم
    وين نبودي گر به وصل او گمانستي مرا 4
    آفت جان است و آنگه در ميان جان مقيم
    گرنه در جان اوستي کي باک جانستي مرا 5
    مرقد خاقاني از فرقد نهادي بخت من
    گر به کوي او مل پاسبانستي مرا 6
    *********
    تعداد ابيات : ١
    اي پار دوست بوده و امسال آشنا
    وي از سزا بريده و بگزيده ناسزا 1
    اي سفته در وصل تو الماس ناکسان
    تا کي کني قبول، خسان را چو کهربا 2
    چند آوري چو شمس فلک هر شبانگهي
    سر بر زمين خدمت ياران بيوفا 3
    آن را که خصم ماست شدي يار و همنفس
    با آنکه کم ز ماست شدي يار و آشنا 4
    الق سزا گزيدي و قا که در خور است
    پيش مسي مائده و پيش خر گيا 5
    بوديم گوهري به تو افتاده رايگان
    نشناختي تو قيمت ما از سر جفا 6
    بيديده کي شناسد خورشيد را هنر
    يا کوزه گر چه داند ياقوت را بها 7
    ما را قضاي بد به هواي تو درفکند
    آري که هم قضاي بلا باد بر قضا 8
    اي کاش آتشي ز کنار اندر آمدي
    نه سن تو گذاشتي و نه هواي ما 9
    کم قضاي بود و گرنه چنين بدي
    خاقاني از کجا و هواي تو از کجا 10
    *********
    تعداد ابيات : ٦
    اري فيالنوم ما طالت نواها
    زمانا طاب عيشي في هواها 1
    به جامي کز مي وصلش چشيدم
    همي دارد خمارم در بلاها 2
    عراني السر ويک ما عراني
    رعاها الصبر ويلي ما رعاها 3
    به بوسه مهر نوش او شکستم
    شکست اندر دلم نيش جفاها 4
    بدت من بها في القلب نار
    کان صلي جهتم من لظاها 5
    خطا کردم که دادم دل به دستش
    پشيمان باد عقلم زين خطاها 6
    *********
    تعداد ابيات : ٣
    زين سپس خال بتان بس جرالاسود من
    زمزم آنک خم و کعبه در خمار مرا 1
    خانقه جاي تو و خانهي مي جاي من است
    پير سجاده تو را داده و زنار مرا 2
    باريا دين به بهشتت نبرد وز سر صدق
    برهاند همه زنار من از نار مرا 3
    نيست در زهد ريائيت به جو سنگ نياز
    واندرين فسق نياز است به خروار مرا 4
    اندران شيوه که هستي تو، تو را يار بسي است
    و اندرين ره که منم، نيست کسي يار مرا 5
    لاله مي خورد که از پوست برون رفت تو نيز
    لاله خوردم کن و از پوست برون آر مرا 6
    مي خوري به که روي طاعت بيدرد کني
    اندکي درد به از طاعت بسيار مرا 7
    گل به نيل تو ندارم من و گلگون قدي
    ميخورم تا ز گل گور دمد خار مرا 8
    ميخورم مي که مرا دايه بر اين ناف زده است
    نبرد سرزنش تو ز سر کار مرا 9
    چند تهديد سر تيغ دهي کاش بدي
    دست در گردن تيغ تو ليوار مرا 10
    از تو منت نپذيرم که ملکوار چو شمع
    تخت زرين نهي اندر صف ارار مرا 11
    منتي دارم اگر بر سر نطعم چو چراغ
    بنشاني خوش و آنگه بکشي زار مرا 12
    کس به عيار فرستادي و گفتي که به سر
    خون بريزد به سر خنجر خونخوار مرا 13
    وز پي آنکه ز سر تو خبردار شوم
    کس فرستاد به سر اندر عيار مرا 14
    تيغ عيار چه بايد ز پي کشتن من
    هم تو کش کز تو نيايد به دل آزار مرا 15
    تو نکوتر کشي ايرا تو سبک دست تري
    خيز و برهان ز گراندستي اغيار مرا 16
    کافر و مست همي خواني خاقاني مرا
    کس مبيناد چو او ممن و هشيار مرا 17
    جام مي تا خط بغداد ده اي يار مرا
    باز هم در خط بغداد فکن بار مرا 18
    باجگه ديدم و طيار ز آراستگي
    عيش چون باج شد و کار چو طيار مرا 19
    رخت کاول ز در مصطبه برداشتيم
    هم بدان منزل برداشت فرود آر مرا 20
    سفر کعبه به صد جهد برآوردم و رفت
    سفر کوي مغان است دگر بار مرا 21
    پيش من لاف ز شونيزيه شونيز مزن
    دست من گير و به خاتونيه بسپار مرا 22
    گوئيم ج تو هفتاد و دو ج بود امسال
    اين چنين تفه مکن تعبيه در بار مرا 23
    گوئيم کعبه ز بالاي سرت کرد طواف
    اين چنين بيهده پندار مپندار مرا 24
    من در کعبه زدم کعبه مرا درنگشاد
    چون ندانم زدن آن در ندهد بار مرا 25
    دامن کعبه گرفتم دم من درنگرفت
    درنگيرد چون نبيند دم کردارد مرا 26
    شيرمردان در کعبه مرا نپذيرند
    که سگان در ديرند خريدار مرا 27
    مغکده ديد که من رد شدهي کعبه شدم
    کرد لابه که ز من مگذر و مگذار مرا 28
    سوخته بيد منم زنگ زداي مي خام
    ساقي ميکده به داند مقدار مرا 29
    جرالاسود نقد همگان را مک است
    کم عيارم من از آن کرد مکخوار مرا 30
    *********
    تعداد ابيات : ٧
    درد زده است جان من ميوهي جان من کجا
    درد مرا نشانه کرد درد نشان من کجا 1
    دوش ز چشم مردمان اشک به وام خواستم
    اين همه اشک عاريه است اشک روان من کجا 2
    او ز من خراب دل کرد چو گنج پي نهان
    من که خرابه اندرم گنج نهان من کجا 3
    يار ز من گسست و من بهر موافقت کنون
    بند روان گسستهام انس روان من کجا 4
    گه گهي آن شکرفشان سرکه فشان ز لب شدي
    گرم جگر شدم ز تب سرکهفشان من کجا 5
    روز به روز بر فلک بخشش عافيت بود
    آن همه را رسيده بخش اي فلک آن من کجا 6
    نالهي خاقاني اگر دادستان شد از فلک
    نالهي من نبست غم دادستان من کجا 7
    *********
    تعداد ابيات : ١٣
    سر به عدم درنه و ياران طلب
    بوي وفا خواهي ازيشان طلب 1
    بر سر عالم شو و هم جنس جوي
    در تک دريا رو و مرجان طلب 2
    مرکز خاکي نبود جاي تو
    مرتبهي گنبد گردان طلب 3
    مائدهي جان چو نهي در ميان
    جان به ميانجي نه و مهمان طلب 4
    روي زمين خيل شياطين گرفت
    شمع برافروز و سليمان طلب 5
    اي دل خاقاني مجرو خيز
    اهل به دست آور و درمان طلب 6
    زهر سفر نوش کن اول چو خضر
    پس برو و چشمهي يوان طلب 7
    خطهي شروان نشود خيروان
    خير برون از خط شروان طلب 8
    سنگ به قرابهي خويشان فکن
    خويش و قرابات دگرسان طلب 9
    يوسف ديدي که ز اخوة چه ديد
    پشت بر اخوة کن و اخوان طلب 10
    مشرب شروان ز نهنگان پر است
    آبخور آسان به خراسان طلب 11
    روي به دريا نه و چون بگذري
    در طبرستان طربستان طلب 12
    مقصد آمال ز آمل شناس
    يوسف گم کرده به گرگان طلب 13
    *********
    ما آدمها موجوداتــــ ِ عجیبـے ـهستیمـ. وقتـے مـے گوییمـــ تنهایمـــ بگذار یعنـے ... بیش از ـهمیشه بــ ِ وجودت اتیاج دارمــ... !!!

Posting Permissions

  • You may not post new threads
  • You may not post replies
  • You may not post attachments
  • You may not edit your posts
  •  
طراحی توسط: مرجع حرفه ای ویبولتین
انجمن دانشجویان ایران در یک سال اخیر به وضعیت مقاله در ایران کمک شایانی کرده است.این انجمن هم اکنون به مرجع مقاله در ایران تبدیل شده است. از بودن در جمع صمیمی دانشجویان ایرانی لذت ببرید.
ارتباط با ما در مورد انجمن ارتباط با در مورد مارکت ورود به مدیریت انجمن ایمیل مدیریت انجمن : irdoc.net@gmail.com
تلفن همراه: 0933333333
تلفن ثابت: 00000000-0511

آیدی یاهو:
انتخاب كاربر برتر ماه انجمن دانشجويان ايران