انتقادات و پیشنهادات سوالات و مشکلات کاربران مكاتبه با گروه مديريت
انجمن پايان نامه ها بخش درخواست مقاله مجله الكترونيكي انجمن
بهترين كاربران هفته (به زودي) بهترين مديران هفته ( به زودي) جايزه ويژه ماه (به زودي)

صفحه 5 از 7 نخستنخست ... 34567 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 41 تا 50 , از مجموع 65

موضوع: در سایه ی آرزوها | میترا شفقتیان

  1. #1
    همكار سابق
    k!m!a آواتار ها
    تاریخ عضویت
    May 2012
    محل سکونت
    ahwaz
    نوشته ها
    8,217
    پسندیده
    406
    مورد پسند : 2,911 بار در 2,030 پست
    حالت من : Mashghool

    Heart Zip در سایه ی آرزوها | میترا شفقتیان

    رمان در سايه ي ارزوها
    نويسنده:ميترا شفقيان
    منبع:98ia
    خلاصه رمان:
    مهیا در سن 18 سالگی مادرش رو بر اثر سرطان از دست میده ،بعد از فوت مادرش ، پدر مهیا تقریبا فلج می شه .
    مهیا برای اینکه بتونه خرج خودش ،خواهراش و پدرش رو بده. بعد از قبولی در دانشگاه به دنبال کار می گرده .
    و در آخر توو خونه یه استاد دانشگاه جوون(جوان!) کار پیدا می کنه. اما مجبوره که ظاهرش رو تغییر بده و ...

    [فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند. ]
    خودم چندماه پیش خوندمش خیلیییی خوشم اومد
    خدایـــــــــا هرجا میریم و ظلمی میبینیــــــــم همه میگن نـگران نـباش خدا جای حــــق نشسته...!
    خدایــــــــا..... میشه از جای حق پاشی تا حــــق جای خودش بشینه....!




    قبل از اینکه اخـــــم کنی، کاملا مطمئــــــن شو که هیچ ســـــوژه ای برای لبـــــخند زدن وجود ندارد..


  2. # ADS
    نشان دهنده تبلیغات برای شما
    تاریخ عضویت
    همین الان !
    محل سکونت
    توی انجمن
    نوشته ها
    یه عالمه



     

  3. #41
    همكار سابق
    k!m!a آواتار ها
    تاریخ عضویت
    May 2012
    محل سکونت
    ahwaz
    نوشته ها
    8,217
    پسندیده
    406
    مورد پسند : 2,911 بار در 2,030 پست
    حالت من : Mashghool
    گفت:{قبل ازشروع کلاسم میخوام برم کلانتری،شاید اقا دزده شناسایی بشه.میدونی سایه میخوام به همسایه ها پیشنهاد بدم یک سرایدار انتخاب کنیم**مهیا گفت:{اره اقا اتفاقا خیلی خوبه ولی اقا چرا پریشب با اون همه سر وصدا کسی به دادمون نرسید؟**
    شروین گفت:چون از شانس بدمون هیچ کدوم خونه نبودن،ولی خب تو به چای همه به دادم رسیدی.**وبه ناگاه به مهیا خیره شد وگفت: {سایه یه دقیقه نگام کن ببینم**
    مهیا به سمت شروین برگشت وگفت:{بله بفرمایین**
    شروین گفت:حالا فهمیدم دختری که تو گتاب فروشی دیدم کی بود...توبودی سایه...اره درسته؟خودتی؟برای همینم اونقدر از دیدن من تعجب کرده بودی؟حالا اون جا چی کار میکردی؟
    _درسته خودم بودم .اومده بودم کتاب فروشیتونو ببینم
    _ولی من که ادرس نداده بودم
    -چرا اقا داده بودین.یادتون نیست؟حالا نمیخواین برین اقا ؟دیرتون میشه!
    شروین گفت:اره سایه راست میگی .حتما دادم .وگرنه تو ازکجا میشناختی؟فعلا خداحافظ. واز در خارج شد.
    که با خروج او مهیا نفس راحتی کشید وخدارا شکرکرد که به خیر گذشته است.
    ان شب شروین زمان باز گشت به خانه احساس دیگری داشت.احساس میکرد دوست دارد زودتر به خانه برسد،احساس میکرد دوست دارد زودتر مهیا راببیند،احساس میکرد کسی رادر خانه دارد که با تمام دخترهای دنیا تفاوت دارد.
    اری او سرتا پایش پراز احساس شور وعشق ودلدادگی شده وبه مهیا احساس قشنگی پیدا کرده بود.
    او با همه خصوصیات مهیا اشنا شده وبعداز دیدن قیافه واقعی او همه چیز برایش تکمیل شده بود.تصمیم گرفته بود مهیارا از نظر تحصیلات تا دیپلم برساند.اگر مهیا درسش راهم میخواند از نظر شروین بهترین همسر برای او بود.
    مهیا میتوانست اورا خوش بخت ترین مرد روی کره زمین کند،ولی حتی اگرمهیا درس هم نمیخواند بازهم شروین نمیتوانست از او دست بکشد.چون او با تمام وجود دلبسته اش شده بود،ولی جرئت این را که چیزی به او بگوید را نداشت.چون مهیا رابه خوبی میشناخت ومیدانست او دختر سر سختی است ودر مورد مردان هم خیلی بد بین است ولی باید سعی میکرد این بدبینی را از او دور کند ودرفرصت مناسبی با او درمورد احساس وعشقش صحبت کند.
    روزها میگذشت وشروین عاشق وعاشق تر میشد،و لی حتی جرئت اینکه مستقیم به چهره مهیا نگاه کند را نداشت.خیلی عادی میرفت وخیلی عادی می امد وهرشب طبق معمول به او درس میداد .
    یکی ازروز های جمعه بود که مهیا به قصد رفتن به خانه شان صبح زود از خواب بیدار شد وبعداز نرمشی به اندامش ازخانه خارج شد ولی به محض ورود به خانه حال پدر را وخیم دید. با دیدن حال پدر با عصبانیت برسر مهسا فریاد کشید که چرا زودتراز اینها به او خبر نداده است.ومهسا با دلخوری گفت که پدر به او اجازه همجین کاری را نداده است.مهیا با دیدن رنگ و روی پدر وحشت تمام وچودش را پر کرده واز ترس بی حس شده بود.دلش نمیخواست به هیچ عنوانی پدر را از دست بدهد بدون معطلی با شتاب از خانه بیرون زد وبا یک اتوموبیل کرایه ای به خانه باز گشت ،به کمک مرد راننده پدر راداخل ماشین خواباندند وبا سرعت راهی بیمارستان شدند .حال منصور چنان وخیم بود که مرد به ان صبوری ،صدای ناله هایش درفصای کوچک تاکسی پیچیده واشک مهیا رادراورده بود.
    مهیا مدام پدر را دلداری میداد واز او گلایه میکرد که چرا زودتر به او خبر نداده است ومنصور با ناله وصدای ضعیفی میگفت:
    -مهیا جان چیزیم نیست،تو خودتو ناراحت نکن
    به محض رسیدن به بیمارستان منصو رابستری کردند ومعاینات لازم را بر رویش انجام دادند که مشخص ش منصور یکی از کلیه هایش را ازدست داده است وبایدبرای از دست ندادن ان کلیه دیگر هرچه زودتر اوراعمل جراحی کنند.
    انروز بیماری پدر وعمل جراهی او موجب شد تا مهیا همه پس انداز ی ا که برای تغییر محل زندگیشان کنار کذاشته بود،صرف هزینه بیمارستان وتقویت پدر کند.
    یک هفته از روزی که مهیا از خانه شروین خارج شده بود میگذشت. او هنوز هم فرصت این را که به شروین خبر دهد یا حتی به دانشگاهش سربزند را پیدا نکرده بود.
    به حدی اعصابش به هم ریخته وافکارش پریشان بود که حتی تک زنگ کوچکی هم به شروین نزده بود. نمیدانست زنگ بزند وبه شروین چه بگوید؟شروین حتی خبر نداشت خانواده او درتهران زندگی میکنند.او حتی نمیدانست که مهیا مادر ندارد!
    انروزها مهیا مدام دراین اندیشه بود که چرا این زنگی واین سرنوشت با انها کنار نمیاید؟ چرا این سرنوشت مدام با انها سر جنگ دارد؟چرا روزگار تا میتواند بر پیکر انها ضربه میزند؟چرا ضربه هایش به قدری کاری است که انها را له میکند؟مگر معصوم تر وبیچاره تر از انها گیر نیاورده است؟چرا به یکباره سرنوشتشان ان قدر تلخ گشته است؟مگرانه چیز زیادی از این دنیا خواسته بودند؟ انها حتی به همان نداری ها. وهمان زندگی هم قانع بودند.ولی افسوس وصدافسوس که طالع نحسشان حتی اجازه اینکه انها بعد از افتادن برخیزند وبه خود ایند راهم به انها نمیداد وپی در پی انها را زیر ضربات تازیانه خود میگرفت که سوزش ضربه های این تازیانه ها بیشتر وبیشتر وفقط وفقط برپیکرخسته مهیا مینشست وپیکرش را میسوزاند.به طوری که سوزشش تا مغز استخوان هایش را هم خرد میکرد واز پای درش میاورد.
    ان روزها مهیا مدام با دلی پر از غم وغصه بالای سر پدرش مینشست وبه او امیدی تازه میداد وپدرش را بیشتر از هرچیز وهر کسی دراین دنیا دوست داشت.ان هم پدری که زمانی برای خودش مرد جذاب و موفقی بود،پدری که عاشق همسر وفرزندانش بود.پدری که از هیچ چیزی برای انها کوتاهی نکرده بود.پدری که شبها وروز های زیادی را برایشان دویده وخسته نشده بود وحالا همین پدر مانند تکه ای گوشت ،گوشه اتاق نمورشان افتاده ومثل شمعی سوزان قطره قطره اب میشد.و ذره ذره از بین میرفت اینک حتی روزگار نیز برپیکر باقی مانده او رحم نمیکرد وتکه تکه ان نیمه را نیز از او میگرفت
    مهیا همیشه از فکر اینکه پدر را هم ازدست بدهد دیوانه میشد وجود پدر برای او چون پشتی وتکیه گاه نرمی بود که با تکیه زدن بران لذت زیادی میبرد.از صدای گرمش،از حرف های قشنگش،از نوازش ها ی دستش واز بوسه های پدرانه اش تمام غم هایش را فراموش میکرد.حاضر بود برای خوشحالی پدر هر کاری بکند تا اورا غمگین نبیند.ولی مدام غم را که در چشمان پدر لانه کرده بود را میدید.
    مهیا بازهم پس اندازش را پس از ان همه زحمت کرده وباز هم نمیتوانست به این زودی ها محل ندگیشان را عوض کند.چرا دبختی دست از سرشان برنمیداششت؟چرا انهارا رها نمیکرد تا گریبان بینیازان را بگیرد؟ مگر چه خصومتی با انها داشت؟برای انها که دیگر چیزی باقی نمانده بود؟
    خودش هم نمید انست چرا به یکباره سرنوشتشان تا این حد شوم ونحس شده است.؟
    بعد از چند روز منصور را به خانه بردند،ولی بسیار ضعیف ورنجور شده بود وهمچون منصور،مهیا نیزبه خاطر دوندگی های شبانه روزی اش خسته لاغر به نظر میرسید.
    ازیک سو پرستاری از پدر ، از یک سو تمام شدن پس اندازش، واز سویی دیگر بیخبری از شروین، که همه وهمه ذره ذره اورا اب میکردند واز پای درش میاوردند.تمام وجودش بغض بود وغصه.
    در ست 20 روز از غیبت مهیا میگذشت وشروین از غم دوری وبیخبری از مهیا دیوانه شده بود مدام دلهره داشت که نکند اتفاقی برایش افتاده باشد !
    نکند اصلا نیاید! نکند او سخنی گفته باشد که موجب ناراحتی مهیا شده و اوقصد باز گشت به ان خانه را نداشته باشد؟
    این فکرها غصه ی اورا بیشتر وبیشتر میکرد. او تازه به دختری که به دلش نشسته بود رسیده بود.اوتازه بعد از سالها عاشق شده بود.او تازه برای اولین بار به دختری دل بسته بود.اگر او نمیامد جه میکرد؟پشیمان بود که چرا حتی از او شماره تلفنی هم نگرفته است.هرشب وقتی به خانه اش میرسید وچراغ ها یخانه راخاموش میدید، تمام غم عالم در دلش جمع میشد.
    وبالاخره بعد از 20 روز مهیا پدر را به مهسا سپرد وراهی دانشکده و ومحل کارش شد دلش به حال مهسا هم میسوخت.مگر او چند سالش بود که مدام باید پدر را تر وخشک میکرد وبه او میرسید.دلش از همه دنیا گرفته بود وپر از غم بود. تنها بود،تنهای تنها که کوهی از مشکلات سخت زندگی روبرویش قد غلم کرده بود واز جلوی چشمش کنار هم نمیرفت.تا گوشه ا ی از ان مشکلات را رفع میکرد، مشکل بزرگ دیگری اضافه میشد.در تمام طول این مدت عمو هایش حتی سرس هم به انها نزده بودند وخبری از برادرشان نگرفته بودند.اصلا انگار که کسی انها را نمیدید.مگر همه کور بودند؟مگر اخساس نداشتند ؟مگر انسان نبودند؟ مگر عاطفه نداشتند؟پس چرا حتی ذره ای نیز دست یاری به سوی انها دراز نمیکردند؟عموهایش وضع بسیار خوبی داشتند. ولی چه حاصل که رحم و شفقت در انها نبود.
    ان وز به محض پایان کلاسهایش بدون معطلی به سمت خانه شروین به راه افتاد.به اندازه تمام دنیا دلتنگ شروین بود.تپش قلب واحساسش بهخوبی به او میفهماند که چه احساس قشنگی به شروین دارد وهرگز نمیتواند بدون او به زندگیش ادامه دهد.مطمئن بود ان شب با دیدن شروین وصحبت با او تمام خستگی این مدت را از تنش بیرون خواهد کرد وغصه هایش را برای ساعاتی ساعاتی هرچند کوتاه فراموش خواهد کرد .با این افکار شیرین وارد خانه شد وخانه را خیلی شلوغ و وبه هم ریخته دید. بلافاصله مشغول تمیز کردن واماده کردن غذای ان شب شد. تابه هنگام شب چندین باربه خانه شان زنگ زد وحال پدر را از مهسا پرسید.بالاخره وقتی کارهایش تمام شدو وارد اتاقش شد،اشک زیادی پشت چشمانش سنگر گرفته اماده ی بهانه ای بودند تا به یک تلنگر هرچند کوچک،خودی نشان دهند.باز هم یاد پس انداز از دست رفته اش افتاد.چقدر برای ان پس انداز شب ه زحمت کشیده وروزها کار کرده بود تا خواهرانش را از ان محل نجات دهد واسایشی را برایشان فراهم کند.ولی بیماری پدر همه نقشه هایش را نقش بر اب کرده بود.
    یکی از همان روز هایی که منصور مریض شده بود،مهسا با خجالت وکلی من من، به مهیا گفته بود که تازگی ها پسری لات وبی سر وپا درمحل زندگیشان مدام مزاحمش میشود.ومهیا با حرف خواهرش تصمیم گرفته بود حق ان پسر را کف دستش بگذارد تا دیگرهوس مزاحمت دختران به سرش نزند.مدام نگران مهسا ومهدیه بود ونمیدانست چه کند
    باشنیدن صدای زنگ در وچرخش کلید ازافکارش کنده شد وفهمید که شروین پشت در خانه است.اشتیاق دیدار شروین اورا به کنار در کشاند وبرای لحظاتی غصه هایش را به دست فراموشی سپرد
    با دیدن شروین لبخندی زدو گفت:
    "سلام اقا خسته نباشین!مارو نمیبینین خوشین یا ناخوشین؟"
    ولی شروین با وجود اینکه ازامدن مهیا بسیار خوشحال شده بود،مانند غریبه ها حتی جواب سلام اورا نداد وبدون نگاه کردن به او وارد اتاقش شد.تصمیم گرفه بود این دختر را بدجوری ادب کندتا بار اخرش باشد بیخبر میرود واورا در انتظار میگذارد.
    مهیا از برخورد شروین وارفت وبهتش برد. ولی چیزی نگفت وشام را اماده کرد.از رفتار شروین خیلی دلش گرفت.بعد از 20 روز خستگی وغصه خوردن،توقع داشت شروین بهتر از اینها با اوبرخورد کند ولی او حتی نگاهش نکرده و جواب سلامش رانداده بود.
    بعداز اماده کردن میز شام به سمت اتاق شروین رفت واورا دراز کشیده وچشم سته روی تخت دید..با صدای ارامی رسید:
    "اقا چیزی شده؟"
    باز هم شروین جوابش را نداد.
    مهیا بامکث کوتاهی کوتاهی گفت:
    "اقا با من قهر کردین؟با شکمتون که قهر نکردین؟شام حاضره بفرمایین."
    شروین به همان حالت دراز کش با اخم گفت:
    "جمعش کن،خوردم."
    او حتی نیم نگاهی هم به مهیا نینداخت.در حالیکه دلش پر میکشید به او نگاهی هرچند کوتاه بیندازد وبا اوصحبتی کند وبه او بگوید که چقدر دلش برای او تنگ شده بوده اما غرورش اجازه نمیداد.
    مهیا بدون گفتن حتی کلامی حرف میز شام را جمع کرد وفنجانی چای به اتاق شروین برد وگفت:
    "حداقل چایی بخورید اقا"
    شروین دوباره با اخم گفت:
    "مگه نشنیدی چی گفتم؟چیزی نمیخورم!"
    مهیا با بغضی سنگین سینی چای را برداشت وبه سمت اشپزخانه رفت ومشغول کارهایش شد.ولی حتی بعداز پایان کارهایش نیز نتوانست بخوابد.مدام از این پهلو به ان پهلو میشد.مدام دربسترش غلت میزد.ولی بالاخره پلک هایش سنگین شدوبه خواب رفت.
    صبح زود دوباره ازخواب بیدار شد وصبحانه شروین را اماده کرد. ولی شروین بعد از اماده شدن بدون خوردن صبحانه وبدون حتی صحبتی با مهیا از خانه خارج شد.
    ان روز دوباره زمانی که مهیا از دانشکده به خانه برگشت،کارهایش را انجام دادوشامی اماده کرد ومشغول خواندن درس هایش شد.
    نه شب بود که باصدای زنگ در فوری کتابهایش را جمع کرد واز اتاق خاج شد با دیدن شروین دوباره جلو رفت وگفت:
    _سلام اقا.خسته نباشین !
    ولی شروین گویی اصلا اورا ندیده باشد،مثال افراد بیگانه از کنارش رد شد وبه اتاقش رفت.
    دوباره مهیا بغضش را فرو دادو چیزی نگفت.چقدر باید به خاطر فقر ونداری اش غرورش را میشکست؟ چقدر باید پیش هرکس وناکسی کوتاه میامد؟چقدر باید به خاطر احتیاجش جلوی این وان خم وراست میشد؟چقدر در پنهان اشک میریخت.
    چقدر باید اه میکشید؟چقدر باید ناله میکرد؟
    چقدر باید زار میزد؟او حتی اجازه ی اینکه به کسی دل ببندد راهم نداشت. او باید همه خواسته هایش را،علایقه هایش را،احساساتش را،زیر پاهایش له کرده وفقط له شدنشان را تماشا میکرد.حدااقل قبل از ان میتوانست اشک هایش را پشت عینکش پنهان کند،ولی حتی پیش شروین هم نمیتوانست به اشکهایش اجازه دهدتا به چشمانش یورش ببرندوانها را خیس کنند.مطمئن بود که اگرشروین ازعشق وعلاقع او به خودش اگاه شود،حتی یک روز هم به او اجازه ماندن درخانه اش رانمیدهد.
    او محتاج بود واقعا به این شغل احتیاج داشت.
    چه کسی فکرش را میکردکه روزی مهیا حتی محتاج شغل کلفتی هم بشود،ان هم او با ان همه تحصیلات وکارایی وهنر وسلیقه ای که داشت.ولی او در زمانه بدی زندگی میکرد.زمانه ای که نامردی بیداد میکرد، زمانه ای که کسی ، کسی را نمیدید.زمانه ایکه همه فقط به فکر خودشان بودندوبس.انگارکه همه برای پیشی گرفتن از یکدیگر مسابقه گذاشته وانگار هرکس بیشتر داشت،او برنده بود.
    دوباره میز شام را چید وبه کنار در اتاق شروین رفت وگفت :
    -شام حاضره اقا
    ودوباره شروین با بی اعتنایی گفت:
    -خوردم،جمعش کن،کار دارم.
    وسرش را به مطالعه کتابی مشغول کرد واز اتاقش خارج شد.
    مهیا بابغض میز را جمع کردووارد اتاقش شد،چقدر خود ا پیش شروین تحقیر شده میدید.
    چقدرخودش را خوار وخفیفمیدید. اگرنیازی نداشت،اگر فقط خودش بودوخودش،هرگز دیگر در این خانه نمیماند.
    ولی پدر وخواهرانش را چه میکرد؟مگرهمیشه شعارش این نبود که یک نفرفدای سه نفر،پس حق اعتراض هم نداشت وهمه ی این افکار وحرف ها بیهوده بود.
    با افکار پریشان ودرهمش مشغول خواندن درس هایش شد.به علت بیماری پدر ونرفتن به دانشگاه،از درس هایش هم عقب مانده بود.
    فردای ان شب ،دوباره صبح زود شروین بدون خوردن صبحانه وحتی صحبت با مهیااز خانه خارج شد.مهیا هم بعد از رفتن او با قیافه ای غمگین از خانه خارج وراهی دانشکده شد.
    در نظر او شروین با وجو د این زندگی مرفه چگونه میتوانست از زندگی خدمتکار خانه اش اطلاع داشته باشد؟چگونه میتوانست از خوار
    خدایـــــــــا هرجا میریم و ظلمی میبینیــــــــم همه میگن نـگران نـباش خدا جای حــــق نشسته...!
    خدایــــــــا..... میشه از جای حق پاشی تا حــــق جای خودش بشینه....!




    قبل از اینکه اخـــــم کنی، کاملا مطمئــــــن شو که هیچ ســـــوژه ای برای لبـــــخند زدن وجود ندارد..


  4. #42
    همكار سابق
    k!m!a آواتار ها
    تاریخ عضویت
    May 2012
    محل سکونت
    ahwaz
    نوشته ها
    8,217
    پسندیده
    406
    مورد پسند : 2,911 بار در 2,030 پست
    حالت من : Mashghool
    شدن خدمتکار خانه اش خبر داشته باشد ؟در مسیر راهش چشمش یه سیروس افتاد که او هم پیاده راهی دانشگاه بود .سیروس با دیدن مهیا به سمتش رفت و گفت : (سلام ، صبح بخیر !)
    مهیا با دیدنش لبخندی زد و گفت : (سلام ، پیاده ای ؟ بالخره به درد ما دچار شدی ؟)
    سیروی گفت : (آره ،ماشینم تو تعمیرگاهه !چطوری ؟ خوبی؟ چند روزه می بینم پکری ،چیزی شده ؟)
    مهیا گفت :چیزی نیست پدرم بیماره ، نگرانشم )
    سیروس گفت اگه کاری هست بگو انجام بدم .)
    مهیا گفت نه، ممنون ،بالاخره می دونی که ما دخترا بیشتر از شما پسرا به بابامون علاقه داریم و خیلی زود نگرانشون می شیم .)و بعد از طی مسیری با هم وارد دانشکده شدند .
    سیروس چقدر این دختر را دوست داشت ،فقط خدا می دانست . ولی مانده بود که چگونه به قبل او رخنه کند .مهیا با رفتارهای خواهرانه اش جلوی راه او سدی کشیده بود ، نفوذ ناپذیر . که این سد باعث می شد ، سیروس هیچگاه نتواند حرفهای دلش را به او بگوید .
    چند روزی هم گذشت ، ولی شروین هنوز هم با مهیا سر سنگین بود . آ« روز مهیا زمانی که کلاسهایش به اتمام رسید و از دانشکده خارج شد . دوباره با عجله راهیه خانه شروین شد . به محض رسیدنش به خانه باز هم همه جا را تمیز و شام را آماده کرد . کی دلخواه شروین را نیز تهیه دید و منتظر شروین نشتت . تصمیم گرفته بود که آن شب هر طوری که بود ، اعتصاب شروین را بشکند و او را به سخن گفتن وادارد .
    ولی آن شب شروین اصلاً به خانه نیامد . بلکه به خانۀ عمه اش نجمه رفت و آخر شب هم با یک تک زنگ کوتاه به مهیا خبر داد که شب به خانه نمی آید . کهبا این کارش مهیا را دمغ بر جای گذاشت .
    شروین نیز بسیار دلتنگ مهیا بود و دلش پر می کشید تا روبروی او بنشیند و به اندازۀ تمام روزهایی که او ندیده و با او سخن نگفته بود، با او سخن بگوید و به تماشایش بنشیند .
    آن بیست روز به قدری برای شروین سخت گذشته و بی تابش کرده بود ، که همان شب اول بعد از بازگشت و دیدن مهیا، قاطعانه با خو تصمیم گرفت که به مدت چند روز چنان رفتاری به مهیا نشان دهد که او بعد از آن ،بدون گفتن به او حتی یک روز هم غیبت نکند . ولی او هنوز مهیا را نشناخته و نمی دانست که او از خودش هم لجباز تر است . ولی شروین باز هم نیامد و آن شب را در خانه ی خاله اش ، طیبه گذراند .
    روز جمعه بود که مهیا صبح زود بدون این کهشروین را ببیند . به خانه ی خودشان رفت . با ورود به خانه با وجود اینکه حوصله ی حتی کلامی حرف را نداشت ، ولی بارویی گشاده کنار پدرش نشست و با او شروع به خوش و بش کرد وسر به سرش گذاشت ، تا شاید بتواند ذرهای روحیه ی او را تغییر دهد . با وجود اینکه متصور حالش بهتر از قبل بود ، وای هنوز هم ضعیف بود و مدام باید تقویت می شد . برای پدر کمی جگر درست کرد و به دستش داد، تا بخورد و کمی تقویت شود . پسته پوست گرفت و داد به دستش ، تا شاید بخورد و جان بگیرد .او دیگر نمی دانست که چه کند . هر چه سروته زندگی را می زد ، باز هم کم می آورد . و ازسوی دیگر رفتارهای سرد شروین بیشتر از هر چیز دیگری او را آزار می داد . تصمیم گرفته بود که اگر شروین باز هم به آن رفتارش ادامه دهد ، حتما خانه اش را ترک کند . شاید اصلا شروین دیگر به اونیازی نداشت ؟شاید بعد از از ماجرا ی آنشب و دیدن قیافۀ اصلی او خجالت کشیده بود تا او را اخراج کند ؟ شاید دنبال بهانه ای می گشت که آن بیست روز غیبت به دستش بهانه داده بود ؟
    دوباره روز شنبه صبح زود بود که مهیا با سپردن پدر و مهدیه به دست مهسا خانه را ترک کرد و راهیه بالای شهر شد .
    بعد از طی مسافتی و گذشتن از از خیابانهای متعدد و پر ترافیک ، با رسیدن به روبروی آپارتمانی که شروین در آنجا زندگی می کرد ، آه سردی کشید و زیر لب گفت : ( اگه امشبم شروین بهم بی محلی کنه ، دیگه نمی مونم.)
    با ورودش به راهروی ساختمان بدون سوار شدن به آسانسور ، پله ها را با پاهایی سنگین ، دو تا یکی کرد و خود را به سمت بالا کشید . داخل آپارتمان به قدری ریخت و پاش و به هم ریخته بود که نهایت نداشت . انگار که شروین با یان کارهایش حسابی با او لج می کرد .
    تا به هنگام بعد از ظهر مشغول تمیز کردن خانه شد و دوباره شامی تهیه دید و دسر دلخواه شروین را آماده کرد . د رتاریکی شب از پنجره ی اتاقش خیره ی ستارگان بود که با صدای چرخش کلید و زنگ در از اتاقش خارج و به کناردر رفت . گفت سلام آقا ، خسته نباشین !)ولی باز هم شروین بدون دادن جوابی به او ، وارد اتاق خودش شد .
    مهیا برایش چای و کیک برد و گفت آقا کیک رو که دوست دارین براتون درست کردم )
    شروین با لحن تندی گفت دیگه دوست ندارم ، برش دار ببر . )
    مهیا با صدا یی که به زحمت شنیده می شد ، گفت چشم آقا !)و بدون گفتن سخن دیگری به سمت آشپزخانه رفت . دوباره میز شام را آماده کرد ، هر چند مطمئن بود که آن شب نیز نخورده جمعش می کند .ولی وظیفه ای بود که او باید انجامش می داد . با قدمهایی سنگین به سمت اتاق شروین رفت .
    و گفت : ( آقا شامی که دوست دارین درست کردم .)
    شروین بدون اینکه نگاهی به او بیندازد . گفت : (غذا خوردم ، جمعش کن . دیگه ام مزاحم نشو ، کار دارم .)و خود را با نوشتن مطلبی مشغول کرد . مهیا بغض نشسته بر گلویش را قورت داد و گفت : (چشم آقا )و سریع از اودور شد .
    بلافاصله میز شام را جمع کرد و ظرفها را شست و به اتاقش رفت . نه دیگر امکان نداشت در ان خانهه بماند و خود را به زور تحمیل کند . با تمام بغضی که در گلویش نشسته بود ، کتابهایش را داخل ساکش قرار داد و مانتو اش را پوشید . در حالیکه قلبش به شدت گرفته بود . ساکش رابرداشت و به سمت در خروجی رفت . ولی باز هم از دلش نیامد بدون خداحافظی از شروین ، از آنخانه بیرون برود .
    به سمت اتاق شروین رفت واو را روی تخت درازکش دید که چشمانش نیز بسته بود . با صدای آرامی گفت : (آقا می بخشین ....)
    ولی شروین اجازه نداد . تا او حرفش را ادامه دهد . بدون این که چشمانش راباز کند گفت : ( مگه نگفتم مزاحم من نشو !)
    مهیا با بغض گفت : ( بله آقا می دونم هم مزاحمم ، هم احمق ، ولی مطمئن باشین دیگه این احمق مزاحمتون نمی شه .)وسراسیمه به سمت در آپارتمان رفت و از در خارج شد .
    شروین به محض شنیدن صدای در خروجی ، از جتیش پرید و از اتاق خارج شد . ولی هر چه مهیا را صدا زد ، هیچ صدایی نشنید . مطمئن شد که مهیا از خانه بیرون رفته است . با عجله کلیدش را برداشت و بلافاصله از خانه خارج و سوار اتومبیلش شد . حال خودش را نمی فهمید . اگر مهیا را گم می کرد چه ؟ اگر مهیا او را نمی بخشید چه ؟ بعد از طی مسیری چشمش به مهیا افتاد که ساک به دست منتظر اتومبیل ایستاده بود . با نفس عمیقی خدا را شکر کرد که به موقع او را دیده است . با ترمز پر سر و صدای کنار پایش توقف کرد و گفت : ( سایه سوار شو !)ولی مهیا با دیدن شروین با گاهمایی تند از کنار اتومبیلش دور شد و به راهش ادامه داد .
    شروین چندین بوق پیاپی زد . ولی مهیا حتی به او نگاه هم نکرد و به راهش ادامه داد . شروین با شتاب از اتومبیل پایین پرید و سمت مهیا دوید و با صدای بلندی او را صدا زد : (سایه معلومه داری کجا میری ؟)
    در حالیکه مهیا سرش پایین و به ساک درون دستش خیره شده بود با بغض گفت : (جایی که مزاحم نباشم ، جاییی که حضورم اضافه نباشه، جایی که بهم احتیاج داشته باشن ، جایی تحقیر نشم ، جایی که برای خودم و کارام ارزش قائل باشن ، جایی که غذاهام آخر شب تو سطل آشغال ریخته نشه ، جایی که حتی به عنوان کلفت اون خونه جواب سلاممو بدن ، جایی که .....)ولی گریه امانش نداد و شانه هایش از شدت گریه به لرزه در آمد و با همان حالت گریه گفت : ( اگه لازمم نداشتین خیلی راحت می تونستین عذرمو بخوایین و این همه منو تحقیر نکنین . درسته که شما اربابین و من مستخدم و حق اعتراض ندارم ولی بالاخره منم برای خودم غروری دارم )که با آخرین کلام لرزش شانه هایش شدت گرفت .
    شرروین بدجوری او را تحقیر کرده بود بدجوری به او بی محلی کرده بود، پس چرا باید می ماند و خود را تحمیل می کرد دوباره با گفتن (با اجازه ) از شروین دور شد .
    ولی بلافاصله شروین به سمتش دوید و رو به رویش ایستاد و گفت : (سایه یادته روزی که اومدی استخدام بشی ، بهم گفتی کاری می کنی که اگه یه روز بخوای از پیشم بری من گریه می کنم ؟ آره یادته ؟ بدون امشبمهمونن روزه ، اگه بری باور کن گریه می کنم ؟ )
    مهیا در حالی کع پشتش رو به شروین کردهبود ، با گریه گفت : (اون روز وقتی دیدمتون احساس کردم با همه ی آدما فرق دارین ، برای اون روز اون حرفو زدم ولی توی این دوهفته فهمیدم که نگاه شمام به من فقط به چشم کلفت خونتونه!نه خواهر یا یه دوست .)
    دلش چنان از کارهای شروین شکسته بود که دوباره گریه ی شدیدش به راه افتاد و شانه هایش را به لرزه انداخت از روزی که پدر را روی تخت بیمارستان دیده و آن همه رنج کشیده بود ، این بغض لعنتی در گلویش چنبرک زده و رهایش نمی کرد .
    انگار که مدتی بود به دنبال بهانه ای می گشت تا سرباز کند وابراز وجود کند و به او بگوید : ( که مرا نادیده مگیر ، بگوید که مرا در خود خفه مکن ، بگوید که مرا بیرون بریز.)
    تا با ان روز شروین گریۀ مهیا را با آن شدت ندیده بود . مدام به خود بد و بیراه می گفت که چرا این چنین قلب این دختر را شکسته و تحقیرش کرده است . او هرگز به مهیا به چشم خدمتکار خانه اش نگاه نکرده بود ، پس چرا در تمام طول این دو هفته با کارها و رفتارها ی احمقانه اش او را تحقیر کرده و افکار ناخوشایندی را میهمان ذهن او کرده بود؟ آن هم افکاری که سرانجام او را به سر حد انفجار رسانده و موجب رفتنش از آن خانه شده بود . در حالی که چشمان خودش نیز پوشیده از اشک بود ، روبروی مهیا ایستاد و گفت : ( سایه خواهش می کنم منو نگاه کن !خواهش می کنم سرتو بالا بگیر .)
    ولی مهیا در حالی که سرش پایین بود و با تمام وجود گریه می کرد گفت : ( آقا اجازه بدین برم . دیگه نمی تونم بمونم . برای شما که فرقی نمی کنه ، چه من ، چه کس دیگه . توی این دو هفته نشون دادین که نگاهتون به من مثل بقیه است . درسته به عنوان یه کلفت حق حرف و حق اعتراض ندارم ، ولی اجازه رفتن. که می تونم به خودم بدم . پس لطفا برین کنار ، تا برم . )
    شروین که صداش خش برداشته بود گفت : ( سایه نمی دونستم که انقدر دل نازکی ؟ منو ببخش ، و اینم بدون ، قبل از این که تو به این کار احتیاج داشته باشی ، من به تو احتیاج دارم .می دونی که من مرد بی دست و پاییم ، هیچ کاریم بلد نیستم ، الا شلوغ کردن و دستور دادن . اینقدرم این کلمه لعنتی رو به زبونت نیار ! حالا منو نگاه کن ببینم . فقط تو چشات می تونم بخونم منو بخشیدی یا نه ؟)
    مهیا که خودش هم راضی به رفتن نبود ، به سمت شروین که تشنه ی دیدنش بود چرخید .
    شروین با دیدن اشک چشمان مهیا که آنها را به طرز زیبایی سحر انگیز کرده بود ، سست شد و صد با به خود لعنت فرستاد . و سر آخر نیز با صدای پر التماسی گفت : ( خواهش می کنم سایه ، برو بشین تو ماشین . )
    مهیا در حال پاک کردن اشکهایش گفت : ( نه آقا دوست ندارم تحمیل بشم .) شروین گفت : ( بس کن سایه ! برو بشین تو ماشین ، تو بیست روز رفتی و حتی یه بارم بهم زنگ نزدی ، حتی بهم اطلاع ندادی که کجایی ؟ می دونی من تو این بیت روز چی کشیدم ؟ نه شماره نلفنی ازت داشتم و نه آدرسی !)
    و بالاخره بعد از اصرارهای فراوان شروین مهیا سوار ماشین شد . ولی گریه اش تمامی نداشت . انگار که این اشکها ، سالهای سال بود که پشت چشمانش کمین کرده بود . تا امشب به صورتش حمله کنند و صورتش را خیس از اشک کنند . عاقبت هم از شدت گریه نفسهایش به شماره افتاد .
    شروین فوری کنار توقف کرد و با آوردن لیوانی آبی گفت : ( سایه خواهش می کنم بس کن . )
    مهیا با بغض و گریه گفت : ( اصلا یه بارم به عنوان یه دوست از من پرسیدین تو این بیست روز کجا بودم ؟ چیکار می کردم ؟ نه شما هیچی ازم نپرسیدین . تو این بیست روز پدرم بیمار و تو بیمارستان بستری بود . بیست روز یا تو خونه بودم یا توبیمارستان . وقتی پدرم زیر عمل بود ، من اصلا فکر تلفن زدن به شما نبودم . در واقع اصلا فکرم کار نمی کرد . بعدم با خودم گفتم شما هر جور که شده این چند روزه رو سر می کنین .)
    شروین دوباره گفت : ( تو رو خدا سایه گریه نکن ! به خدا اینقدر عصباین بودم که دست خودم نبود . )و بلافاصله کنار رستورانی نگه داشت و گفت : ( حالا مثل یه دختر خوب پیاده شو تاشام بخوریم . )
    مهیا گفت : ( مگه شما شام نخوردین ؟)
    شروین گفت : (نخیر ! باور میکنیمن چند شبه اصلا شام نخوردم ! توی بی انصافم هر شب به جای این که غذا رو بذاری توی یخچال ، می ریختی تو سطل زباله . هر شب وقتی نصف شبی از گشنگی سراغ یخچال می رفتم می دیدم بازم غذا نیست . باور می کنی این اخلاقتم به ترانه رفته ؟ دختر ما خواستیم تو رو ادب کنیم . ولی تو حسابی ما رو ادب کردی . ولی خواهشا این دفعه که خواستی چند روز نیایی، حتما یه تک زنگ بزن . اصلا نه ! آدرسشو یا با یه ماره تلفن بده که اگر روزی نیومدی ، باهات تماس بگیرم . به خدا نگرانت می شم !)
    مهیا که در حال پاک کردن اشکهایش بود با شنیدن حرف شروین گفت : ( نخیر لازم نکرده ! فکر کردین من به هر مردی آدرس با شماره تلفن می دم ؟ )شروین خندید و گفت: (انو که خوب می دونم . حالا نمی خوای پیادهشی؟)مهیا گفت : (امشب غذا رو نریختم بیرون ،بریم خونه .)شروین گفت : (چشم سایه خانم ، پس پیش به سوی خونه .)
    در طول مسیر راه ، شروین به قدری برای مهیا صحبت کرد و زبان ریخت و از او عذر خواست تا سرانجام خندۀ مهیا را درآورده و شروین بادیدن خندۀ مهیا ، با خیال راحت اتومبیلش را وارد پارکینگ مجنمع کرد و آن را گوشه ی پارک کرد وگفت : (سایه بپر پایین که از گشنگی مُردم !)
    مهیاسرش را با لبخندی تکان داد و گفت : (من که می دونم منو فقط بخاطر شکمتون برگردوندین .)
    شروین که با بودن مهیا در کنارش چهره اش پوشیده از شادی بود گفت : ( پس چی فکر کردی سایه خانوم ؟ خودت بهتر از هر کسی می دونی که من بنده و اسیر شکمم هستم . )
    مهیا به محض ورودش به خانه با نگاهی به اطراف ، آهی را که نشانه آسودگی خیالش بود ، از سینه بیرون داد و خدا رو شکر کرد که شروین به دنبالش رفته واو را به خانه بازگردانده است .
    بلافاصله وارد آشپزخانه شد و غذا را گرم کرد ولی به محض این که سرش را چرخاند تا شروین را برای خوردن شامش صدا بزند . او را جلوی ورودی آشپزخانه ، مشغول تماشای خود دید ، با تعجب پرسید : ( چیه آقا ؟ چرا این طوری زل زدین به من ؟ نکنه پشیمون شدین از این که دوباره منو برگردوندین خونه ؟!)
    شروین که با نگاه مهیا هول شده بود ، فوری کنار میز غذا نشست و گفت : ( نخیر سایه خانوم ، داشتم فکرکردم اگه امشب پیدات نمی کردم تا صبح باید یه سره گریه می کردم . می دونی که تو براممثل ترانه ای .) مهیا گفت : (اگه باتون مثل ترانه نبودم چیکار می کردین ؟ حالا بفرمایین ، مگه نمی گفتین از گشنگی دارین پس می یوفتین .)
    شروین گفت : ( باید خودتم بشینی . بخدا مردم اینقدرتنهایی غذا خوردم . آخه دختر دلت یه ذره برام بسوزه ! حداقل دلت به یتیمیم بسوزه .)
    مهیا گفت : (با اجازه تون به شما دیگه یتیم نمی گن ، اگه زن گرفته بودین ، الان اندازه ی من دختر داشتین . )
    شروین گفت : ( دست شما درد نکنه . حالا خوبه شناسنامه امو دیدی ، وگرنه می گفتی همسن بابا بزرگتم .)مهیا گفت : (نمی دونم شایدم .)شروین گفت : (بشین سایه ، خواهش می کنم .)
    مهیا گفت : ( آخه کجای دنیا ارباب و مستخدم با هم شام می خورن .)
    شرون گفت : ( سایه خانوم !نه من اربابم ، نه تو مستخدم . دیگه هم تکرارنشه .)و با دیدن نگاه مهیا که به روی میز خیره بود ، گفت :
    خدایـــــــــا هرجا میریم و ظلمی میبینیــــــــم همه میگن نـگران نـباش خدا جای حــــق نشسته...!
    خدایــــــــا..... میشه از جای حق پاشی تا حــــق جای خودش بشینه....!




    قبل از اینکه اخـــــم کنی، کاملا مطمئــــــن شو که هیچ ســـــوژه ای برای لبـــــخند زدن وجود ندارد..


  5. #43
    همكار سابق
    k!m!a آواتار ها
    تاریخ عضویت
    May 2012
    محل سکونت
    ahwaz
    نوشته ها
    8,217
    پسندیده
    406
    مورد پسند : 2,911 بار در 2,030 پست
    حالت من : Mashghool
    ( حالا چرا همش چشاتو رو میز دوختی؟ نکنه داری قاشقامو می شمری؟ ) مهیا گفت: ( حالا چرا مثل قحطی زده ها دارین می خورین؟ چتونه؟ نترسین از دستتون نمی گیرم. )
    شروین گفت: ( هیچی، یه هفته است شام نخوردم! نگفتی پدرت چش بود؟ ) مهیا گفت: ( متأسفانه یکی از کلیه هاشو از دست داده بود. اگه به موقع نمی رسوندیمش، اون یکی رو هم از دست می داد. )
    شروین گفت: ( تو از کجا فهمیدی؟ )
    مهیا گفت: ( شانسی زنگ زدم و فهمیدم. خدا رو شکر الان حالش بهتره. ) شروین گفت: ( اگه پولی یا کمکی خواستی قایم نکنیا، حتماً به من بگو و همیشه رو من حساب کن. )
    مهیا گفت: ( نه آقا، ممنون! چیزی لازم ندارم. )
    ولی فردای آن شب شروین مبلغی پول داخل پاکتی قرار داد و خطاب به مهیا گفت: ( سایه بیا این پولو بفرست برای خانواده ات، می دونم خرج دوا و دکتر این روزا گرونه. )
    مهیا گفت: ( نه آقا. ) شروین گفت: ( بگیر تعارف نکن. )
    مهیا گفت: ( ممنون آقا، فراموش نمی کنم. راستی آقا چند روز دیگه عیده، می تونم برم مرخصی یا با اون بیست روز حساب می کنین؟ )
    شروین گفت: ( ما که دیگه با هم غریبه نیستیم، این حرفا رو می زنی. حتماً برو! می دونم نگران پدرتی. ) و در ادامه سخنانش آه بلندی کشید و گفت: ( بازم باید تنها بمونم، چند روز می مونی؟ )
    مهیا گفت: ( هر چند روز که شما بگین. )
    شروین گفت: ( یه هفته ای برو و برگرد. ولی منتظرم نذاریا سایه. یه هفته نشه دو هفته؟ ) مهیا گفت: ( چشم آقا. )
    آن سال برعکس سال پیش، شروین عیدی مهیا را فراموش نکرد. برایش دو عدد بلوز خوش رنگ و دو عدد شلوار جین خرید. به هنگام بازگشت به خانه چشمش به روسری خوش رنگی افتاد و آن را هم خرید. مطمئن بود که رنگش حتماً به چهره مهیا می آید. وقتی وارد خانه شد مثل سال گذشته باز هم کادویی را روی میز دید. با دیدن آن فهمید که باید کار مهیا باشد. از همان اتاقش با صدای بلندی گفت: ( سایه دستت درد نکنه، کادوی توام روی مبله برش دار. )
    مهیا با دیدن آن همه کادو گفت: ( آقا چه خبره! بدعادتم نکنین، من نمی تونم جبران کنم و ازتون خجالت می کشم. )
    شروین با لبخندی گفت: ( سایه خانوم سال جدید چه باادب شدی! ) مهیا گفت: ( آقا ما همیشه باادبیم. ) شروین گفت: ( سایه یادت باشه لباسایی رو که خریدم بپوشی. به خدا تو حیفی! تو باید بهترین لباسا رو بپوشی! ) مهیا گفت: ( آقا مگه با درآمد مستخدمی می شه از این جور لباسل پوشید؟ )
    شروین با چهره ای عصبانی به سمت مهیا رفت و روبروی او قرار گرفت و گفت: ( سایه فقط یه بار دیگه این کلمه رو تکرار کنی اخراجت می کنم. من و تو مثل دو تا دوست داریم کنار هم زندگی می کنیم و تو، تو کارای خونه به من کمک می کنی، فهمیدی؟! دفعه آخرت باشه! )
    مهیا گفت: ( آقا فقط موقع اخراج رضایت نامه یادتون نره! ولی آقا خودمونیم، کاش همیشه عید بود و شما اینقد ولخرجی می کردین. )
    شروین گفت: ( سایه خانوم بعد از عید جدّیانه باید درس بخونی، فهمیدی؟ تنبلی ام بسه. )
    مهیا گفت: ( چشم آقا. )
    فردای آن شب قبل از آمدن شروین مهیا یکی از بلوز و شلواری را که شروین برایش خریده بود، پوشید و موهایش را نیز بافت و روی شانه هایش انداخت. خودش هم از کارهای خودش، سر در نمی آورد. شاید واقعاً داشت شروین را امتحان می کرد. با آن بلوز و شلوار و موهای بافته شده، مثال دخترکان شیطان دبستانی شده بود.
    وقتی شروین وارد خانه شد، از دیدن مهیا جا خورد و بهتش برد. ولی فوری به خود آمد و از حالت بهت خارج شد و گفت: ( سایه چقد بلوز بهت می یاد! مثل بچه های وروجک شدی. ) مهیا گفت: ( آره آقا فقط یه توپ کم دارم. ) و بلافاصله کنار شروین رفت و کتش را از دستش گرفت.
    شروین با دیدن کارهای مهیا احساس خوبی داشت. اگر روزی می توانست او را راضی به این کند که همسرش بشود، چقدر خوشبخت می شد. ولی هر بار رفتارهای مهیا با او، فقط ترانه را به خاطرش می آورد و بلافاصله جرأت ابراز احساساتش را از دست می داد. به یادش آمد که چه دخترانی را استخدام کرده و از همان روز اول چقدر برای او عشوه و ناز آمده بودند، تا او را به سمت خود جلب کنند. ولی او فقط از آنها بیزار شده و بلافاصله آنها را اخراج کرده بود. ولی این دختر اصلاً نه به فکر جلب توجه او بود و نه به فکر چیز دیگری. او فقط و فقط به فکر اضافه کردن حقوقش بود و بس. شروین مانده بود که با این دختر چگونه رفتار کند تا او پی به احساسش ببرد.
    آن شب سر میز شام رو به مهیا کرد و گفت: ( سایه می خوام فردا با من بیایی بیرون، به کمکت احتیاج دارم. آخه می دونی می خوام برای عمه و پسرعمه ام عیدی بگیرم. مطمئنم می تونم رو تو حساب کنم! چون تو خوش سلیقه ای. )
    ولی شروین دروغ می گفت، دلش می خواست شبی را با مهیا بیرون برود و مانند مردان عاشق کنار او قدم بزند و سخن بگوید.
    مهیا با حرف شروین گفت: ( آقا پس قبل از این با کی می رفتین خرید؟ )
    شروین گفت: ( دیگه سؤال نکن سایه خانوم، اینم جزو وظایفته یادت باشه. ) مهیا گفت: ( اگه جزو وظایفمه، چشم! ساعت چن باید بریم خرید؟ ) شروین گفت: ( ساعت شش میام دنبالت. )
    آن شب شروین اولین قدم را برای بیرون رفتن با مهیا برداشت.
    فردای آن شب ساعت شش بعد از ظهر بود که شروین به دنبالش آمد. زمانی که مهیا از خانه خارج شد و شروین را داخل اتومبیلش منتظر خود دید، با گامهایی تند خود را به او رساند و روی صندلی عقب نشست. شروین نگاهی به او کرد و پرسید: ( حالا چرا نشستی عقب؟ ) مهیا گفت: ( خب کجا باید بشینم؟ نکنه باید به جای شما رانندگی کنم؟ ) شروین گفت: ( مگه بلدی؟ )
    مهیا گفت: ( مگه رانندگیم کاری داره! من شونزده سالم بود که رانندگی می کردم. ) شروین گفت: ( می دونم که راست نمی گی. ) مهیا گفت: ( تا حالا دیدین من بگم چیزی رو بلدم و بلد نباشم؟ می خوایین امتحان کنین؟ )
    شروین برای این که باورش شود فوری ترمز کرد. البته بیشتر هدفش کشاندن مهیا به صندلی جلوی اتومبیلش بود. بلافاصله پیاده شد و گفت: ( بیا بشین، من که می دونم دروغ می گی! )
    مهیا گفت: ( اِ آقا راستی راستی من باید رانندگی کنم؟ )
    شروین با خنده گفت: ( چیه دروغ گفته بودی، دروغگو؟ )
    خدایـــــــــا هرجا میریم و ظلمی میبینیــــــــم همه میگن نـگران نـباش خدا جای حــــق نشسته...!
    خدایــــــــا..... میشه از جای حق پاشی تا حــــق جای خودش بشینه....!




    قبل از اینکه اخـــــم کنی، کاملا مطمئــــــن شو که هیچ ســـــوژه ای برای لبـــــخند زدن وجود ندارد..


  6. #44
    همكار سابق
    k!m!a آواتار ها
    تاریخ عضویت
    May 2012
    محل سکونت
    ahwaz
    نوشته ها
    8,217
    پسندیده
    406
    مورد پسند : 2,911 بار در 2,030 پست
    حالت من : Mashghool
    از222تا227
    مهیا گفتنه اقا اگه زودتر گفته بودین گواهینامه ام رو میاوردم.)
    شروین با تعجب پرسیدمگه تو گواهینامه ام داری؟!)
    مهیا بطور مرموز نگاهی به شروین انداخت و گفتشما هنوز خیلی چیزا از من نمیدونید،من عادتمه،همیشه کم کم هنرامو رو میکنم،یادم باشه تو خونه نشونتون بدم.)
    شروین گفتمنتظرم ببینم دیگه چیا رو به من نگفتی؟)
    مهیا لبخند زد وگفتعجله نکنین کم کم همه چیز رو میبینید.)
    شروین گفت حالا چرا نمیای بشینی؟)
    مهیا از اتوموبیل پیاده شدوپشت فرمون نشستوحرکت کردولی بلا فاصله بیاد روز هایی افتاد که پشت فرمون اتومبیل پدرش مینشستوبا او دور اطراف شهر دوری میزدند و گردشی میکردند.شروین واقعا دیگر در کار این دختر مانده بود.مهیا از افکار دور و درازش کنده شده و گفتنوار ندارین اقا اخه من عادت دارم موقع رانندگی حتما باید موزیک گوش یدم.)
    شروین گفتچه عادت قشنگی!دیگه به چی عادت داری؟)
    و بلافاصله یک نوار ملایم را داخل پخش اتومبیل قرار دادوتکیه زد به در و خیره شد به مهیاکه مانند تابلوی زیبای یک نقاشی کنارش نشسته بود.
    مهیا در جواب شروین با لبخندی گفتعادت دیگه ام اینه که وقتی رانندگی میکنمسمت راست ماشینو میکوبم به درودیوار و سرنشین رو میکشم.)
    شروین خندهی بلندی سر داد وگفت چه عادت وحشتناکی!)
    مهیا گفت چیکار کنم دست خودم نیست اینم جزو یکی از عادتای منه.)
    شروین گفتترو خدا امروز روی این یکی عادتت خط بکش به خدا هنوز جوونم خیلی ارزو ها دارم.)
    مهیا با نگاهی به شروین چشم بلند بالایی گفت و در ادامه پرسیدخب حالا باور کردید من رانندگیم بلدم؟)
    شروین گفتسایه تعجب میکنم چرا تا حالا ازدواج نکردی؟)
    مهیا گفت من که قبلا به شما گفتم خاستگار ندارم،اخه میدونید که با این همه عیبی که دارم،کسی منو نمی پسنده.)وبا خنده قشنگی به سمت شروین که با حسرت به تماشایه او نشسته بودنگاهی انداخت و چشمانش به چشمان شروین خیره ماند ولی فوری صورتش را از او چرخاند و گفتچیه اقا به رانندگیم حسودیتون شده؟)اصلا شما اقایون عادتتونه ، دوست ندارین ما خانوما چیزی بلد باشیم، فقط می خواین همه کاره خودتون باشید و مدام دستور بدید،ولی کور خوندید اقا حالا دیگه زمانه عوض شده، حالا دیگه دور،دوره خانوماست و دستور بده فقط ماییم و ما.)
    شروین گفتسایه چرا حرفو قاطی میکنی؟پرسیدم چرا تا حالا ازدواج نکردی؟)
    مهیا خیلی با مزه گفتمگه دیوونه ام افسارمو بدم دست شما اقایون ! اگه کلفتیه خب اونو تو خونه شمام دارم انجام میدم.حد اقل در قبالش حقوق میگیرم.اما اگه شوهر کنم باید مدام مفت و مچانیدست به سینه ی اقا باشم و اوامر ایشون رو اجرا کنم. درسته اقا؟ولی بهتون قول میدم هر وقت از جونم سیر شدم.حتما شوهر میکنم.تازه شما که نه باغبون دارین،نه اشپز دارین نه راننده.)
    شروین گفتسایه تو چرا انقدر از مردا بدت میاد؟)
    مهیا گفتمگه مردام قابل خوش اومدنن؟یه مرد خوب تو دنیا وجود داره که اونم پدرمه،همین و همین.)
    شروین پرسیدپس من چی:)
    مهیا گفتشما؟شما که از همه بدترین!ببینید چقدر تو خونتون از منه بدبخت کار میکشید؟تازه خرید عیدی واسه اقوامتون هم گردن من انداختید،رانندگی رو بگین که اونم مفت و مجانی به من تحمیل کردین.حتما امشب میخوایین یه شامی به من بدید و تو دلتون گفتیدنه بابا مجانی که نمیشه باید یه کاری ازش بکشیم.)اصلا شما اقایون کارتونه،تا هستیم مثل خر ازمون کار میکشین.وقتی که مردیم ،میگین خدا رحمتش کنه ، زن کاری بود.
    بلا فاصله خنده ی بلندی سر داد و میدان را دور زد.شروین با تکان دادن سرش گفتدختر تو اصلا قصه ام داری؟)
    مهیا گفتغصه!اصلا غصه چی هست؟شما غصه رو برام معنی کن ببینم خوردنیه؟ پوشیدنیه ؟دور انداختنیه؟لطفا حسابی برام تفسیرش کنین.اگه پوله که خوشم میاد ،ولی اگه جنس مذکره واقعا ازش بدم میاد.)
    شروین گفت خوشم میاد خیلی بی خیالی،هم راحت حرفاتو میزنی هم راحت گریه هاتو میکنی.ولی سعی کن یه ذره نظرتو نسبت به اقایون عوض کنی ،به خدا اونطورام که تو فکر میکنی بد نیستن.)
    مهیا گفتچیه شمام مثل من برای خودتون سازمان حمایت ازمردان افتتاح کردین.ولی بدونین حریف من یکی نمیشین.)
    شروین گفت من که سهله ،ازرائیل هم حریف تو یکی نمیشه.)
    بعد از ساعتی شروین به کمک مهیا برای عمه و پسر عمه اش خریدی کرد و و دوباره به همراه او سوار اتومبیل شد و باز هم مهیا پشت فرمان نشست.شروین به محض جابه جاشدن روی صندلی گفتسایه خواهش میکنم وقتی بیرون میریم انقدر منو اقا صدا نزن،باور کن پیش مردم خجالت می کشم.پس اسم و فامیل رو برای چی گذاشتن!)
    مهیایک تای ابرویش را بالا داد و گفتراستی اقا ترانه شما رو چجوری صدا میزد؟)
    شروین گفتیعنی ترانه هر طور صدام میزده تو ام همون طوری صدام میزنی؟)
    مهیا گفت شاید حالا شما بگین.)
    شروین با مکثی به جلو خیره شد و به فکر فرو رفت.انگار که مشغول بازگشت به هفت سال قبل بودو تا حرف ها وصدای ترانه رابخاطر اورد .ترانه ای که در عنفوان جوانی ناکام پرکشیدهوبه اسمان
    ها رفته بودبعد از لحظاتی به سمت مهیا چرخید و گفتترانه هیچ وقت اسممو بدونه جان صدا نمی زد،وقتی باهام کار داشتیا وقتی میخواست چیزی بهم بگه میگفت:شروین جان!الهی فدات شم،اونو میگفت:شروین جان!الهی فدات شم،اونو میگفت:شروین الهی دور سرت بگردم ،بیا اینجا.شروین جان ،الهی خواهرت پیش مرگت بشه ،چرا غمگینی؟)
    وشروین درست در میان یاد اوری جملات خواهرش بود که دیگرنتوانست خودش را کنترل کند.بغض یکباره دهان باز کرد و با صدای بلندی از گلویش خارج شدوجلوی چشمان متعجب مهیا شروع به گریه کردبه طوری که باعث شد مهیا پایش را روی ترمز بگزارد و بایستد.
    مهیا که با بهت و حیرت به تماشای صورت پر اشک شروین نشسته بود بعد از لحظاتی گفتاقا واقعا منو ببخشید ،به خدا اصلا قصد تجدید خاطراتتون رو نداشتم.)
    . شروین گفت نه سایه من هر وقت نزدیک عید میشه ،به یادشون میافتموبد جوری دلم میگیره نمیدونی با چه مظلومیتی رفتناگه تو ام مثل من تنها بودی و خدایی نکرده عزیزاتو تز دست داده بودی،همین احساس منوداشتیولی تو خونواده ای داری که عیدو منتظرت هستن ،وخوش حالی که عیدو کنارشون میگذرونی مهیا با یاد اوری خانه ای که در ان فقط غم بود و قصه سرش را کان داد و گفتراست میگین اقا مگه میشه دختر خوش بختی مثل من شما رو درک کنه!ولی خب فهمیدم که باید مثل ترانه دائم قربون صدقه تون برم ،اقا الهی فداتون شم حالاکجا بریم،اقا الهی که پیش مرگتون شم ما گشنه ایم!)
    که با حرف اخرش صدای فریاد شروین را در اوردسایه خواهش میکنم دیگه این حرفو نزن،ترانه پیش مرگم شد برام کافیه تو دیگه بس کن.)
    مهیا با شنیدن حرف شروین گفتاقا راستی اگه یه روز منم بمیرم مثل ترانه بعد از هفت سال برام گریه میکنین؟منکه فکر نمیکنم !مطمئنم بعد از اینکه مردم فوری یه اگهی به روزنامه میدینبا این مضمون .((به یک دوشیزه بدون عینک،برای کار های منزل نیازمندیم.که مهیا با این جمله اش جو موجود را تغییر داد و خنده شروین را در اوردو بلافاصله به
    پیشنهاد شروین کنار رستوران شیکی نگه داشت.
    ولی مهیا در تمام طول مدتی که در رستوران نشسته بودند،فقط به فکر مهسا و مهدیه بود.او چگونه میتوانست بدون ان ها بی خیال در ان جای دنج وراحت بنشیند و شامی بخورد؟اصلا غذا از گلئیش پایین نمی رفت .اومثال مادری بود که از بچه هایش دور افتاده و بدون ان ها هیچ چیز را نمی خواست .
    شروین با دیدنش که با غذایش بازی می کرد گفتسایه چرا با غذات بازی میکنی؟تو که گرسنت بود نکنه با حرف های من اشتهات کور شده؟)
    مهیا گفت نه اقا این طور نیست، منو که می شناسین بی خیالم گرسنه ام نیست .)
    ولی او دروغ می گفت ،گرسنه اش بود،ان هم خیلی زیاد ولی نمی توانست چیزی بخورد.وجدانش به او اجازه نمیداد.چقدر دلش میخواست که او هم هرزگاهی می توانستپدر و خواهرانش را بیرون ببرد و کمی ان ها را بگرداند. ولی نمی توانست.
    ان شب شروین تمام حرکات مهیا را زیر نظر گرفته بود قبل از امدن به رستوران ،مهیا مدام میگفت و میخندید،ولی با ورود به رستوران ،خنده هایش ته کشید و سایه غمی روی چهره اش پیدا شد که او اصلا دلیلش را نمی فهمید حتی زمانی که مهیا برای لحظاتی کوتاه نگاهش به شروین افتاد چشمان مهیا ار پوشیده از اشک دید .که این برای شروین علامت سوالی شد،که چرا مهیا به یکباره تغییر کردهوچهره اش به جای ان خنده ها پوشیده از غم شد.
    مهیا نگران بود ،نگران از اینکه اگر روزی یکی از همکلاسی هایش اورا با شروین ببیند چه کند.
    بعد از شام زمانی که ان دو از رستوران خارج شدند شروین رو به او کرد وگفتحالا تو بشین جای من،من بشینم جای تو.)
    مهیا با چشم بلن بالایی گفتالهی که فدات شم چشم،حالا اقا مثل ترانه شدم؟)
    وشروین در جوابش گفتتو همیشه برام مثل ترانه ای.)ولی او حتی خودش هم از گفتن اینجمله غمگین و خوشش نمی امد.
    مثل ترانه،اما چاره ای نداشت او باید به مرور زمان روی مهیا کار می کرد و او را به سمت خود می کشید.
    خدایـــــــــا هرجا میریم و ظلمی میبینیــــــــم همه میگن نـگران نـباش خدا جای حــــق نشسته...!
    خدایــــــــا..... میشه از جای حق پاشی تا حــــق جای خودش بشینه....!




    قبل از اینکه اخـــــم کنی، کاملا مطمئــــــن شو که هیچ ســـــوژه ای برای لبـــــخند زدن وجود ندارد..


  7. #45
    همكار سابق
    k!m!a آواتار ها
    تاریخ عضویت
    May 2012
    محل سکونت
    ahwaz
    نوشته ها
    8,217
    پسندیده
    406
    مورد پسند : 2,911 بار در 2,030 پست
    حالت من : Mashghool
    فصل 5
    فردای آن شب، نزدیک هشت شب بود که زنگ در خانه به صدا درآمد. مهیا به گمان اینکه شروین است و خودش با کلیدش در را باز میکند، توجهی نکرد. ولی دوباره زنگ در به صدا درآمد. مهیا باز هم به گمان اینکه شروین کلیدش را فراموش کرده است، به سمت در رفت و آن را باز کرد و با دیدن بهادر جا خورد. ولی بیشتر از او بهادر از دیدن او هم جا خورد هم ماتش برد. به طوریکه به تته پته افتاد و گفت: " میبخشین، منزل آقای سرخوش؟ "
    مهیا گفت: " سلام بهادر خان، خوبین ؟ بفرمایین! خوش آمدین، الان اقای سرخوشم تشریف میارن. "و از جلوی در کنار رفت.
    بهادر با تعجب پرسید: " مگه شما منو میشناسین؟ "
    مهیا گفت: " البته، مگه شما منو نمیشناسین؟ "
    بهادر گفت: " نه، تا حالا ندیدمتون. ولی تعجب میکنم که شما منو میشناسین . از دوستان شروین هستین؟ "
    مهیا گفت: " تا حدودی بله، بفرمایین براتون چیزی بیارم. "
    بهادر گفت: " نه ممنون، زحمت نکشین."
    مهیا گفت: " خواهش می کنم، تعارف نکنین. پسرخالشون هستین دیگه،درسته؟ "
    بهادر واقعا تعجب کرده بود. گفت: " درسته، ولی شما از کجا میدونین من که تا حالا شما رو ندیدم! "
    مهیا گفت: " چرا دیدین یادتون نیست. " و برای آوردن چای و میوه از او دور شد.
    بهادر با دور شدن مهیا با نفس بلندی زیر لب گفت: " وای عجب دختری! این شروین خیلی ناقلاست، همیشه از همه چی بهترینشو انتخاب میکنه .صبر کن امشب حسابشو میرسم." و دوباره چشمش به مهیا افتاد که با سینی چای و شیرینی به سمتش آمد و گفت: " بفرمایین"
    بهادر دوباره با تردید پرسید: " میبخشین از شاگرداشون هستین یا مهمونشون؟ "
    مهیا گفت: " نه شاگردشونم، نه مهمونشون. من ماههاست که با ایشون زندگی میکنم. چطور منو ندیدین؟! "
    بهادر با حرف مهیا ابروهاش خودبه خود بالارفت و با تعجب پرسید: " ماهها؟ یعنی شما ماههاست که با شروین زندگی میکنین؟ تعجب میکنم به شروین نمییاد از این کارا بکنه."
    مهیا گفت: " کدوم کارا؟ " بهادر گفت: " این که با دختر جوونی هم خونه بشه. "
    مهیا گفت: " ولی شما اون دفعه از این حرفها نزدین! "
    بهادر گفت: " میبخشین کدوم دفعه ؟ آخه من اصلا شمارو به خاطر ندارم." و درست درمیان حرفهایشان بود که تک زنگ و باز شدن در ، توجه هر دو را به خود جلب کرد.مهیا به آرامی به سوی در رفت و با دیدن شروین گفت: " سلام، خسته نباشین! " و بلافاصله کیف شروین را از دستش گرفت.
    شروین نیز با اشتیاق نگاهی به او انداخت و گفت: " توام همینطور." و بلافاصله با تعجب چشمش به بهادر که با شیطنت به آن دو نگاه میکرد افتاد و گفت: " به به! مهمونم که داریم. سلام بهادر، کی اومدی؟ چه عجب یاد پسر خالهات افتادی؟ "
    بهادر با لبخند موزیانهای گفت: " ولله من که همیشه به یادتم. این تویی که حسابی سرت گرمه و همه رو فراموش کردی! تازه میفهمم که چرا دیگه یاد ی از ما نمیکنی؟"
    شروین که به خوبی به اخلاق بهادر آشنایی داشت و مطمئن بود که او همان شب تا ته و توی قضیه را در نیاورد از آنجا در نمیرود. برای همین برای اینکه او را کنجکاوتر از آنی که بود کرده باشد.با لبخند فاتحانهای گفت:" خب ما اینیم دیگه! "
    مهیا بعد از آوردن چای و میوه برای شروین گفت: " با اجازتون من توی اتاقم هستم، هر وقت لازم بود صدام کنین بیام میز شام و بچینم."
    شروین گفت: " برو راحت باش! میخوام کمی با بهادر صحبت کنم."
    به محض اینکه مهیا وارد اتاقش شد بهادر به سمت شروین هجوم برد و گفت:" آهای ابلیس! این خوشگلو از کجا تور زدی؟ دختره میگفت شب و روز اینجاست. تو از این کارام بلد بودی و ما نمیدونستیم؟ خوب پیش ما جانماز آب میکشی و حسابی مشغولی. دیدم از دیدنم چطوری جا خوردی؟ یادم باشه بعد از این هر از گاهی سرزده بهت سری بزنم تا مچتو به موقع بگیرم. بیچاره مادرمو بگو که از تو برای خودش چه امامزادهای ساخته؟مداممبرات دنبال یه دختر نجیب و آفتاب و مهتاب ندیده میگرده که بره خواستگاری و تو رو از تنهایی درآره. وای که چقد ما سادهایم؟"
    شروین که از خنده ریسه رفته بود، گفت: " من که میدونم تو چرا مثل اسفند بالا و پایین میپری؟ چون تو رو خبر نکردم. خب منو که خوب میشناسی؟ تنها خورم." و دوباره قهقههای زد و با قیافهی فاتحانهای به بهادر خیره شد.
    بهادر که کفرش درآمده بود،گفت: " بله بخند، اگه منم با یه دختر خوشگل شب و روزمو توی یک آپارتمان شیک و لوکس میگذروندم، میخندیدم. مثلِ منِ بیچاره نیستی که مدام زیر نظر مادرمم که کی میرم؟ کی برمیگردم ؟کجا میرم؟ اصلا با کی میرم؟ خوش به حالت والله، خیلی خوش شانسی! "
    شروین با خنده گفت: " حالا مگه من خطایی کردم؟ "
    بهادر گفت: " کم نه! چیه ترسیدی منم یه ذره دید بزنم فرستادیش تو اتاق؟ متوجه شدم بهش اشاره کردی که بره تو اتاق! اصلا تو عادتته از بچگی همیشه همه چی رو فقط برای خودت خواستی."
    شروین با لحن با مزهای گفت: " خب ما اینیم دیگه، زرنگیم. حالا زیاد حرص نخور. سیر میشی و نمیتونی دست پختشو بخوری و بیشتر حسرت بخوری."
    شروین اصلا اسم مهیا را بر زبان نمیآورد.تصمیم داشت فعلا بهادر را سرکار بگذارد و کلی بخندد به خوبی میدانست که بهادر هم اینک چه حالی دارد بعد از دقایقی کنار اتاق مهیا رفت و از همان پشت در گفت: " خانم نمیخوای به مهمون ما شام بدی؟ "
    که بلافاصله مهیا از اتاقش خارج شد و میز شام را چید.بعد از چیده شدن میز غذا شرووین به آرامی کنار گوش مهیا گفت: " خودتم بشین با ما شام بخور."
    مهیا که فهمیده بود شروین قصد اذیت کردن بهادر را دارد. فوری کنار آنها پشت میز غذا نشست و مشغول خوردن شامش شد.
    شروین بهادر را زیر نظر گرفته و به خوبی می-دیدی که او چگونه مدام نگاهش به مهیاست. ولی مهیا برعکس او خیلی عادی مشغول خوردن شامش بود. بعد از لحظاتی بهادر با نگاهی به شروین گفت: " شروین شما هنوز ما رو به هم معرفی نکردین؟"
    شروین با لبخند پر شیطنتی گفت: " مگه دو نفر و چند بار به هم معرفی میکنن؟ دفعهی پیش بهت معرفی کردم."
    بهادر با تعجب پرسید:" شروین شوخیت گرفته؟ من کی ایشونو دیدم؟ اتفاقا همین حرفو خودشونم بهم گفتن. ولی آخه کی من دیدمشون که شما یادتونه ولی من خودم یادم نیست؟ یعنی من اینقدر گیج شدم؟ "
    شروین گفت: " تو که از اولم گیج بودی. ولی یه ذره دقت کن حتما یادت میاد" بهادر گفت: " اتفاقا چند بار خواستم ازشون سوال کنم قبلا پیش تو کار میکرده یا نه؟ ولی راستیتش روم نشد. آخه بهشون نمییاد." مهیا گفت: " اتفاقا درست حدس زدین، من قبلا و همینطور الانم برای آقای سرخوش کار میکنم"
    بهادر هر چه به مغزش فشار آورد و هر چه فکر کرد نتوانست به خاطر آورد که این دختر را کی و چه موقع دیده است!
    شروین دوباره با شیطنت گفت: " حالا چه اصراری داری که قبلا دیدی یا ندیدی؟" بهادر گفت: " نه من باید بفهمم که قبلا ایشونو دیدم یا نه؟ آخه من اینقده گیج نبودم!" شروین با خنده گفت: " تو گیج نشدی! سایه خیلی تغییر کرده." که بلافاصله بهادر با بهت پرسید: " سایه؟ نمیخوای که بگی ایشون همون دختر عینک به چشم هستن؟"
    مهیا گفت: " اگه عینک بزنم باور میکنین؟" و در حین جمعآوری وسایل روی میز گفت:" شما بفرمایین داخل سالن الان خدمتتون چایی میآرم."
    به محض ورود بهادر و شروین به سالن بهادر با لحن پر از تردید و صدای آرامی پرسید: " شروین بگو که شوخی میکنی، بگو که منو سرکار گذاشتی." و شروین نیز با صدایی آرامتر از صدای او گفت:" جان تو راست میگم من خودمم تازه فخمیدم، اونم به طور اتفاقی." او بلافاصله گفت: " سایه به خاطر امنیت خودش و همینطور چون من تو آگهی گفته بودم که دختر جوون استخدام نمیکنم خودشو به اون شکل درآورده بود."
    بهادر گفت:" حالا چرا این کارو انتخاب کرده؟ اصلا به کلاسش نمیخوره!" شروین گفت: " خودش میگه این کارو دوست داره، ضمنا زیادم بهش نگاه نکن، چشات خسته میشه. سر میز داشتم نگات میکردم، دیدم چطوری داشتی نگاش میکردی. روش حساب باز نکن که صاحب داره."
    بهادر گفت:" حتما هم صاحبش تویی؟" شروین گفت: " شک نکن، ولی فعلا به کسی نگو! به توام زود تر گفتم فکرای بد نکنی. خودت که منو میشناسی من اهل اینجور کارا نیستم. اگه خدا بخواد میخوام به همین زودیا ازش خواستگاری کنم." و با مکث کوتاهی گفت: " بهادر من حدود یک سال و نیمه که دارم با این دختر زندگی میکنم|. فقط من میدونم که چه خانومیه اصلا نمیخوام از دستش بدم، البته اگه خودش قبول کنه."
    بهادر گفت:" تحصیلاتش در چه حده؟ بهت میخوره؟"
    شروین گفت: " اون مهم نیست، اون قابل حله، مهم ظاهر و باطنشه که حرف نداره. فقط تنها عیبی که داره ،اینه که نسبت به مردا خیلی بد بینه. میدونی بهادر، اصلا مثل دخترای دیگه نیست. آدم باهاش خیلی راحته."
    بهادر گفت: " تو واقعا شب و روز با این دختره زندگی میکنی؟ خوب طاقتی داری والله من اگه بودم دو روزه دیوونه میشدم."
    شروین گفت:" خب فرق منو تو ،تو همینه دیگه! من آدمم ولی تو آدم نیستی همین." بهادر گفت: " دیگه اینقدر خودتو تحویل نگیر!" که درست درمیان حرفهایشان مهیا با چای و میوه وارد سالن شد.و گفت : " اگه اجازه بدین من برم تو اتاقم."
    بهادر گفت:" خیلی از دیدنتون خوشحال شدم ولی میشه لطفا یه بار دیگه به همون شکل قبلیتون در بیاین تا من باور کنم؟"
    شروین گفت: " اونو ولش کن میخوام اگه سایه قبول کنه یه چیزی نشونت بدم که میدونم اونو دیگه اصلا باور نمیکنی. لطفا یه دقیقه صبر کن. " و بلافاصله کنار مهیا رفت و گفت: سایه خواهش میکنم رو حرفم حرف نیار و بدون که اینم جزو وظایفته!"
    مهیا بِروبِر خیرهی شروین شد و گفت:" یعنی چی آقا؟ خودمو بکشم چی؟ اونم جزو وظایفمه؟ اینطور نمیشه آقا هر روز یه چیز تازه به وظایفم اضافه میشه اگه حقوقمو اضافه میکنین چشم گوش میکنم" شروین گفت:" سایه خواهش میکنم، میخوام جلوی این بهادر یه ذره تکنیکهای تکواندو رو نشون بدی. البته خودمم خیلی دلم میخواد دوباره ببینم. ولی میخوام یه ذره روی این بهادر رو کم کنی."
    مهیا گفت:" اگه قراره روی شما آقایون کم بشه حتما پس یه چند لحظه اجازه بدین لباس مخصوصمو بپوشم."
    شروین گفت: " باشه، پس زود باش." و بلافاصله به کنار بهادر رفت و گفت: " الان اگه این کاری که گفتم انجام بده تازه میفهمی که من با کی دارم زندگی میکنم و تازه میفهمی که این دختر ارزش همه چیز رو داره."
    در همین موقع مهیا که موهاشو بالای سرش محکم بسته بود با لباس مخصوص تکواندو که هر روز آن را میپوشید و در خانه تمرین میکرد وارد سالن شد.
    بهادر که واقعا دهانش از تعجب باز مانده بود با حیرت به تماشای او نشست و شروین نیز با دیدن مهیا با آن لباس و هیکل با تمام عشق و علاقه نگاهش کرد. دیگر نمیدانست چه بگوید.
    مهیا دستهایش را بهم چسباند و جلوی آن دو تعظیمی کرد و شروع به انجام تکنیکهای تکواندو شد. بهادر و شروین محو زیبایی و کارهای این دختر جوان شده بودند و از جایشان جُم نمیخوردند. مهیا پرشهایی میکرد که آن دو هاج و واج فقط نگاهش میکردند و بالاخره هم بعد از انجام چند تکنیک ، تعظیمی کرد و با گفتن شب بخیر بلافاصله وارد اتاقش شد.
    بهادر با نفس عمیقی گفت:" شروین واقعا تو با وجود این دختر توی خونه چیکار میکنی؟ به خدا اگه من به جای تو بودم، تا حالا تو بیابونا آواره و سرگردون بودم. عجب جاذبهای داره! "
    شروین گفت: " حالا خیلی هنرای دیگه داره که همیشه از دیدنش تعجب میکنم. دلم میخواد فقط بشینی پیشش و ببینی چقدر قشنگ رانندگی میکنه! دکور این خونه رو که میبینی همه رو خودش ترتیبش و داده بهادر یه مرد دیگه چی میخواد، هان؟ چی میخواد؟"
    شروین با حرفهایی که به بهادر میزد به او میفهماند که به هیچ عنوان روی مهیا حسابی باز نکند که حاضر نیست اورا با هیچ دختری عوض کند. البته اگه مهیا راضی میشد و او را بعنوان همسرش میپذیرفت.
    درست یک روز مانده به تحویل سال نو مهیا خطاب به شروین گفت: " آقا خواهشا در نبود من حسابی مواظب خودتون باشین که خدایی نکرده یه موقع من بیکار نشم."
    شروین گفت: " خیلی بی معرفتی سایه، فقط به فکر بیکار شدنتی." مهیا گفت: " پس چی فکر کردین آقا؟ هر مردی که کم میشه یکی به نفع ما خانوماست."
    شروین سرش را با لبخندی تکان داد و گفت:" فردا ساعت چند میری؟" مهیا گفت:" صبح زود، فکر نکنم شما رو ببینم."
    شروین گفت:" تلفن یادت نره " مهیا گفت: " ما که تلفن نداریم ولی اگه خرجشو بدین هر روز بهتون زنگ میزنم" شروین گفت:" آخه بی انصاف، تو نمیخوای به خاطر من حتی یک ریالم خرج کنی؟"
    مهیا گفت: " نخیر آقا می دونین که من عادت به ولخرجی ندارم."
    شروین گفت:" تو زنگ بزن خرجش با من."
    صبح آن شب با وجود اینکه مهیا خیلی زودتر از روزهای پیش از خواب برخاسته بود ولی شروین از او زودتر بیدار شده بود و دلش نیامده بود تا او را نبیند.
    به محض ورود محیا به خانهاشان پدرش و همینطور مهسا و
    خدایـــــــــا هرجا میریم و ظلمی میبینیــــــــم همه میگن نـگران نـباش خدا جای حــــق نشسته...!
    خدایــــــــا..... میشه از جای حق پاشی تا حــــق جای خودش بشینه....!




    قبل از اینکه اخـــــم کنی، کاملا مطمئــــــن شو که هیچ ســـــوژه ای برای لبـــــخند زدن وجود ندارد..


  8. #46
    همكار سابق
    k!m!a آواتار ها
    تاریخ عضویت
    May 2012
    محل سکونت
    ahwaz
    نوشته ها
    8,217
    پسندیده
    406
    مورد پسند : 2,911 بار در 2,030 پست
    حالت من : Mashghool
    صفحه 238 تا 247



    مهدیه از دیدنش بسیار خوشحال شدند . مهیا بعد از حال و احوال و بوسیدنشان گفت : «بچه ها بعد از ظهر می خوام ببرمتون بیرون کمی بگردیم ، البته با اجازه ی بابا .»


    منصور گفت :«آره مهیا جان ! اگه برات زحمتی نیست کمی بچه ها رو ببرشون بیرون تا دلشون کمی وا شه. »


    بعد از ظهر آن روز مهیا دو خواهرش را بعد از مدت ها برای کمی تغییر آب و هوا بیرون برد و کاری کرد تا به آن ها حسابی خوش بگذرد .


    همیشه دلش برای خواهرانش که هیچ دلخوشی نداشتند می سوخت . مهسا که مدام یا باید به پدرش رسیدگی می کرد ، یا درس می خواند ، و یا کارهای خانه را انجام می داد . و مهدیه نیز دختر کوچک خانه که خیلی زود نوازش مادر را از دست داده بود ، باید پا به پای مهسا ، به پدر و کاهای خانه می رسید .


    آن روز بعد از این که با هم به سینما رفتند و گشتی در خیابان های شلوغ تهران زدند ، شامی نیز در کنار هم خوردند و نزدیک نه شب به خانه بازگشتند .


    مهسا و مهدیه ، مهیا را چون مادری مهربان و فداکار می دیدند . به قدری وابسته اش بودند که حدی نداشت . هر روز ، روز شماری می کردند تا روز جمعه از راه برسد و مهیا به خانه بیاید و روزی را با آن ها بگذراند .


    مهیا نیز هر چه پول و محبت در چنته داشت ، نثار آن دو و پدر می کرد . حاضر بود حتی جانش را هم بدهد ولی آن ها را غمگین نبیند .


    شب وقتی به خانه رسیدند ، مهیا شامی را که برای پدر خریده بود ، داخل سینی قرار داد و روی پاهای او گذاشت و با بوسه ای به روی گونه هایش ، گفت : « بابا ببخشین که دیر کردم ، خیابونا خیلی شلوغ بود .»


    منصور گفت : « مهم اینه که به شما خوش گذشته ، همین .» و شروع به خوردن غذایش کرد .


    صبح آن شب قبل از این که بقیه از خواب بیدار شوند ، مهیا از خواب بیدار شد و نمازش را خواند و مشغول آماده کردن سفره ی هفت سین شد . هدیه پدر و خواهرانش را نیز کنار سفره ی هفت سین قرار داد و عکس مادر را نیز کنار قرآن گذاشت . هر سال به هنگام تحویل سال نو ، جای خالی مادر در کنار سفره ی هفت سین ، اشک را به چشمان تک تکشان می نشاند . انگار که مهناز با رفتنش ، خوشبختی را از آن خانه برده و بد بختی را برای همیشه بر جای گذاشته بود .


    با تحویل سال نو مهیا قبل از خواهرانش ، پدر را در آغوش کشید و بوسه ای به روی گونه های استخوانیش نشاند و هدیه ای را به دستش داد و گفت : « قابلتو نداره بابا !»


    منصور که همیشه در مقابل محبت های مهیا چشمانش پر از اشک می شد ، آن روز هم با دیدن مهیا و محبتش ، دوباره چشمانش پر از اشک شد و او را محکم به خود فشرد و گفت : « بدون تو می میرم بابا ، همیشه مواظب خودت باش .»


    مهیا دستی به روی صورت پدر کشید و گفت : « نگران نباشین بابا ، بادمجون بم آفت نداره !» و با چهره ای شاد و خندان به سوی خواهرانش چرخید و آن دو را نیز چون مادری مهربان در آغوش کشید و هدیه شان را به دستشان داد و سال خوبی را برای هر دوشان آرزو کرد . که با این کار ، لبخند را به لبان هر دوشان نشاند و خوشحالشان کرد.


    بعد از ساعتی با یاد شروین وارد اتاقی دیگر شد و شماره ی او را گرفت . ولی بعد از شنیدن چندین بوق ممتد ، متوجه شد که او در خانه نیست . دوباره به کنار پدر رفت و خود را با او مشغول کرد . ولی تمام هوش و حواسش در پی خانه ی شروین بود که او به هنگام تحویل سال نو کجا و با چه کسی بوده است ؟


    مهیا و مهسا در آن چند روز تعطیلی حرف های بسیاری را برای گفتن به هم داشتند . مهسا از دانشکده اش می گفت و از این که خیلی دلش می خواهد به همراه درس ، به کاری نیز مشغول شود . ولی باز هم مهیا با بهانه های جوراجور او را از فکر کار کردن در خارج از خانه بازداشت و گفت :«مهسا خانم، تو چرا عادت داری یه حرفو صد بار تکرار کنی ؟ وقتی می گم نه ، یعنی نه . حالا بگو ببینم بازم اون پسره مزاحمت می شه یا نه ؟»


    مهسا که به خوبی به اخلاق خواهرش وارد بود و دلش نمی خواست که او را وارد مشکل دیگری بکند ، گفت :« نه» ولی او دروغ می گفت . هر روز پسری لات و بی سر و پا ، بر سر راهش سبز می شد و به او پیشنهاد دوستی و خیلی چیزهای دیگر می داد . که او با این حرف ها و حرکاتش به شدت موجب آزار و اذیت مهسا می شد .


    مهیا با شنیدن پاسخ منفی مهسا گفت : « خلاصه هر وقت دوباره مزاحمت شد ، بهم بگو تا حسابشو برسم . این طور پسرا باید حسابی ادب بشن تا آدم شن و دیگه هوس مزاحمت به سرشون نزنه .»


    یکی از همان روزهای تعطیل ، مهدیه که همیشه کنار خواهرش مهیا احساس آرامشی عجیب می کرد ، رو به او کرد و گفت : « آبجی کاش همیشه پیش ما بودی ، وقتی تو هستی من اصلا ً دلم تنگ نمی شه . ولی وقتی تو نیستی حوصله ام سر می ره .»


    مهیا گفت : «می دونم مهدیه جان ، ولی می دونی که چاره ای نداریم . سعی کن از این حرفا پیش بابا نزنی که دلخور می شم .»


    مهیا در آن چند روزی که در کنار خانواده اش بود ، تا آن جایی که از دستش بر می آمد ، کاری کرد تا کمی به آن سه خوش بگذرد . آن ها را بر سر خاک مادر برد ، پارک برد ، سینما برد . خلاصه حسابی آن ها را گرداند . به هیچ وجه اجازه نداد که پدر در روزهای تعطیل عید ، در خانه تنها بماند و غصه بخورد . همراهی پدر با آن ها ، واقعا ً برایشان مشکل بود ، ولی چاره ای نبود . او نیز احتیاج به هوای آزاد و تنوع داشت . هر چند که پدر نیز انگار سال ها بود که با مادر مرده و به آسمان ها پر کشیده بود . ولی مهیا تا آن جایی که از دستش بر می آمد و در توانش بود ، او را با صحبت های شیرینش ، سرگرم می کرد و می خنداند.


    و بالاخره روز هشتم عید هم از راه رسید و مرخصی مهیا به پایان رسید . آن روز به قصد رفتنش به خانه ی شروین ، رو به پدر کرد و گفت : « بابا من امروز مرخصیم تموم شده ، دیگه باید برم .»


    منصور نگاهی به دخترش انداخت و با آه بلندی گفت : «مهیا جان کی می شه ببینم تو درست تموم شده و از این کاری که من از روز اولم راضی به انجامش نبودم ، راحت بشی ؟ به خدا مهیا تو حیفی .»


    و مهیا در جواب حرف پدرش ، فقط نگاهش کرد و به خیلی چیزها اندیشید . پدر در چه فکری بود و او در چه فکری ؟ او هر روز که می گذشت ، بیشتر از روز قبل نگران رفتن از خانه ی شروین و دل کندن از او بود . نمی دانست عاقبت چگونه و با چه دلی خانه ی شروین را ترک و از او جدا خواهد شد .


    بعد از پوشیدن لباس هایش ، با بوسیدن پدر و خواهرانش به قصد ترک خانه ، به سمت در خروجی حرکت کرد . ولی مثال مادران همیشه نگران ، قبل از خروجش دوباره به سوی مهسا برگشت و به او خاطر نشان کرد که حسابی مواظب پدر و مهدیه باشد . همین طور دوباره به او گوشزد کرد که اگر باز هم کسی مزاحمش شد ، حتما ً به او اطلاع دهد و چیزی را از او مخفی نگاه ندارد . و بالاخره با تمام شدن حرف هایش از خانه خارج و راهی خانه ی شروین شد .


    حال عجیبی داشت . اشتیاق دیدار شروین تمام وجودش را پر کرده بود . نمی دانست آیا شروین در خانه است یا نه ؟ وقتی به خانه رسید همه جا را تمیز و مرتب دید . در حالی که لبخندی به لب داشت با خود گفت : «نه بابا ! این شروینم کم کم داره مرتب می شه .»


    نمی دانست آیا شام تهیه کند یا نه . وسایلش را جا به جا کرد و بالاخره شامی آماده کرد و میز غذا را چید و منتظر نشست .


    ساعت یازده شب شده بود ، ولی از شروین خبری نبود . بعد از ساعتی همان جا روی مبل پلک هایش سنگین شد و خوابش برد . شروین همان روز اول عید ، به خانه ی عمه و خاله اش رفته و عید را به آن ها تبریک گفته بود . ولی بقیه ی روزها را در خانه مانده بود تا شاید مهیا به او زنگی بزند و حالی از او بپرسد . ولی انتظارش بی نتیجه مانده و مهیا هیچ تماسی با او نگرفته بود . که این شروین را بسیار پکر و دمغ کرده و به این فکر انداخته بود که آیا این دختر ، اصلا ً دلش برای او تنگ هم می شود یا نه ؟


    روز هشتم عید بود که شروین به خانه ی یکی از دوستانش دعوت شده و بعد از اصرار های فراوان دوستش ، شب را نیز برای شام در کنار او ماند .


    تقریبا ً ساعت دوازده شب بود که وارد خانه شد و با دیدن مهیا که روی کاناپه خوابش برده بود ، لبخند قشنگی به روی لبانش نقش بست و همان جا برای دقایقی به تماشای او ایستاد . بعد از لحظاتی که از تماشای او سیر نمی شد ، با کشیدن آه بلندی ، زیر لب با خود گفت : «دختره ی بی معرفت ، هیچ می دونی که چقدر دلم برات تنگ شده بود ؟ هیچ می دونی که چقدر هواتو کرده بودم ؟ ولی تو چه بی خیال گرفتی و راحت خوابیدی .»


    به اتاقش رفت و به همراه پتویی برگشت و آن را به آرامی به روی مهیا کشید و بدون هیچ سر و صدایی دوباره وارد اتاق خودش شد و با خیالی آسوده به خواب رفت .


    صبح روز بعد وقتی که مهیا پتو را به روی خود دید ، مطمئن شد که شب قبل شروین به خانه آمده است . با تکانی به خود و کش و قوسی به اندامش ، از روی کاناپه به زیر آمد و صبحانه ی مفصلی را آماده کرد و به انتظار او نشست . هنوز ساعتی از انتظارش نگذشته بود که شروین را در کنار در آشپزخانه خندان به تماشای خود دید . با زدن لبخندی به روی شروین از روی صندلی بلند شد و با صدای سر خوشی گفت : « سلام آقا ، سال نو مبارک !»


    شروین وارد آشپزخانه شد و با لبی خندان گفت : « به به سایه خانوم ، چه عجب از خونتون دل کندین و به یاد این شروین بدبخت افتادین که بابا این بی چاره هم تنهاست و کسی رو نداره . خیلی بی معرفتی سایه ! حد اقل یه زنگ بهم می زدی !»


    مهیا گفت : « چون می دونستم سرتون حسابی گرمه و احتیاجی به تماس من ندارین ، خودتون که آقایونو بهتر از من می شناسین . بنده خداها هیچ وقت نمی ذارن بهشون بد بگذره و وقتشون تلف بشه . من روز اول زنگ زدم ، ولی شما تشریف نداشتین .»


    شروین گفت : « حتما ً زنگ زدی ببینی کی گوشی رو بر می داره !»


    مهیا گفت : « نخیر آقا ، این چیزا که به من ربطی نداره ، فقط می خواستم عیدو بهتون تبریک بگم که دیدم نیستین . با نبودنتون خیالم راحت شد که تنها نموندین و جایی رفتین . حالا اون جا کجا بوده ، دیگه خدا داند و خودتون !»


    شروین با خنده گفت : « به نظر خودت یه مرد مجرد کجاها می تونه بره که بهش خوش بگذره ؟»


    مهیا گفت : « والا مرد مجردو نمی دونم ، ولی زن مجردو می دونم کجا می ره .»


    شروین گفت : « جدی ! به مام بگو ببینم شما دخترای مجرد کجاها می رین که بهتون خوش بگذره؟»


    مهیا با لبخند با نمکی گفت : « معلومه ، جایی که شما آقایونو کمتر ببینیم و حرص بخوریم .»


    شروین دست هایش را خیلی بامزه به روی سرش گذاشت و گفت : « ای وای سایه ، سال عوض شد ، ولی تو هنوز عوض نشدی !»


    مهیا گفت : « هر وقت شما آقایون عوض شدین ،منم عوض میشم . حالا بگذریم آقا ، امیدوارم امسال سال خوبی داشته باشین و به همین زودیا صاحب اهل و عیال بشین و سر و سامون بگیرین .»


    شروین گفت : « باور می کنی سایه امسال هر کی منو دیده ، این دعا رو برام کرده !»


    مهیا گفت : « خب برای این که چشمشون به موهای سفیدتون افتاده .»


    شروین گفت : « بسه دیگه سایه ، لطفا ً برام حرف درست نکن . من کجای موهام سفید شده ؟! ولی سایه اتفاقا ً به فکرش افتادم که امسال حتما ً دیگه از تنهایی در بیام . به عمه ام تأکید کردم که دنبال یه دختر خوب باشه » و بلافاصله به مهیا چشم دوخت تا عکس العمل او را ببیند .


    ولی مهیا با وجود این که با شنیدن حرف شروین دوباره غم بزرگی بر دلش خیمه زد ، ولی باز هم به روی خودش نیاورد و گفت : « کار خیلی خوبی کردین به عمه تون سپردین . ولی یادتون باشه اول باید منو ببینه . »


    شروین گفت : « البته این دفعه قضیه یه ذره با دفعه ی قبل فرق می کنه . فکر نکنم اگه بخوام زن بگیرم با این شکل و شمایل تو ، کسی راضی بشه تو این جا بمونی ! خودت که خانوما رو بهتر می شناسی ؟ هیچ وقت دویت ندارن از خودشون خوشگل ترو ببینن ، اونم تو خونه ی خودشون . »


    مهیا گفت : « گوشی دستم اومد آقا ! میترسین مثل دفعه ی پیش به هم بخوره و طرف بپره ! چشم آقا ، از فردا دنبال کار می گردم . » و بلافاصله از کنار شروین دور شد و باز هم او را به این فکر انداخت که باید با این دختر چه کند تا کمی احساس او را بفهمد ؟


    روزهای تعطیل عید ، آن خانه بدون وجود مهیا برای شروین واقعا ً دلتنگ کننده و طاقت فرسا شده بود . تمام آن روزها در عالم تنهایی جدیانه با خود تصمیم گرفته بود که آن سال رفتاری از خود نشان دهد ، تا شاید مهیا را به خود علاقه مند سازد و با دیدن علاقه ی او نسبت به خودش ، جرأت این را پیدا کند تا از او خواستگاری کرده تا زندگی قشنگی را در کنار او آغاز کند .


    روزها و ساعت ها با خود اندیشیده و نقشه کشیده بود که چگونه این دختر سرسخت را به راه آورد و چگونه حسادت او را برانگیزد . ولی آن روز باز هم مهیا به محض شنیدن تصمیم و قصد ازدواج شروین ، از یافتن کاری دیگر برای او سخن گفته و باز هم حسابی کفر او را در آورده بود .


    فقط خدا می دانست که آن روز مهیا با شنیدن تصمیم جدیانه ی شروین در مورد ازدواجش ، به چه حال و روزی افتاد و چگونه در خود شکست و چگونه تمام وجود ش سست و به عزای از دست دادن او نشست .


    شنیدن حرف های شروین برای او چون پتک سنگینی بود که بر فرق سرش فرود آمد و او را دچار سر درد وحشتناکی کرد که بدون معطلی به بهانه ای از کنار شروین دور شد و به اتاق خودش رفت . ولی به محض ورود به اتاقش ، همان جا پشت در به روی زمین سر خورد و در خود مچاله و با کشیدن آه بلندی زیر لب گفت : «قسمت منم اینه دیگه ، فقط باید خوشبختی دیگرانو ببینم و حسرت بخورم . » و بدون این که در اختیار خودش باشد ، چنان اشکی به روی صورتش غلتید که حتی شانه هایش را نیز به لرزه در آورد .


    همان شب مهیا بعد از آماده کردن میز شام ، خطاب به شروین گفت : « آقا با اجازتون می رم اتاقم . »


    شروین چهره اش را در هم کشید و گفت : « سایه تا کی می خوای جدا از من شام بخوری ؟ به خدا تنهایی از گلوم پایین نمی ره . حد اقل تا زمانی که زن نگرفتم ، نزار شبا تنهایی شام بخورم .»


    مهیا گفت : « حالا از گلوتون پایین نمی ره ته بشقابو در میارین ؟ »


    شروین گفت : « سایه خانم به جای این که مدام از اشتهای بنده بگی ، بشین . آخه چه لزومی داره هم تو تنهایی غذا بخوری هم من ؟ به خدا مسخره است ، هر کی ببینه خنده اش می گیره .»


    و مهیا بعد از اصرار های فراوان شروین ، قبول کرد که از آن شب کنار شروین بنشیند و با او شام بخورد . و این اولین گامی بود که شروین برای نزدیکی به مهیا برداشت .


    همان شب در حین خوردن غذا ، شروین رو به مهیا کرد و گفت : « می دونی سایه ، آدم قبل از ازدواج همش نگرانه که زوج مناسبی گیرش میاد یا نه ؟ آخه خودت که بهتر می دونی ، چشمم از شهرزاد ترسیده .»


    مهیا گفت : « آقا شما انتخاب کنین ، من سه جلسه که باهاش بیرون برم ، می فهمم که به دردتون می خوره یا نه !»


    شروین : « یعنی تو کمکم می کنی ؟ »


    مهیا گفت : « خب مسلمه ! چون خیلی خوب می دونم که چه جور دختری به دردتون می خوره .»


    شروین گفت : « دوست دارم دختری رو که انتخاب می کنم ، مثل تو باشه ، نجیب و پاک و خوشگل و خانم که از هر انگشتش هم یه هنر بریزه و مثل تو همه چی بلد باشه که دیگه به مستخدم احتیاجی نداشته باشیم . آخه دوست ندارم یه نفر مدام ما رو بپاد . البته خودت که می دونی ، تا تو هستی کسی زن من نمی شه .»


    مهیا گفت : « ممنون آقا که از الان عذرمو خواستین ، فهمیدم که باید دنبال کار بگردم .»


    شروین که با شنیدن حرف مهیا دوباره حسابی کفرش در آمده بود با لحن تندی گفت : « نگران نباش ! قبل از این که ازدواج کنم ، خودم یه کار خوب برات پیدا می کنم . فقط تو درستو بخون بقیه اش با من .»


    بعد از ظهر فردای همان شب بود که شروین با نگاهی به مهیا گفت : « سایه خانم شما توی این خونه حوصله تون سر نمی ره ؟ »


    مهیا گفت : « نخیر آقا ! من که عین شما بیکار نیستم حوصله ام سر بره . به قدری رو سرم کار می ریزین که دیگه فرصت این که حوصله ام سر بره رو ندارم .»
    خدایـــــــــا هرجا میریم و ظلمی میبینیــــــــم همه میگن نـگران نـباش خدا جای حــــق نشسته...!
    خدایــــــــا..... میشه از جای حق پاشی تا حــــق جای خودش بشینه....!




    قبل از اینکه اخـــــم کنی، کاملا مطمئــــــن شو که هیچ ســـــوژه ای برای لبـــــخند زدن وجود ندارد..


  9. #47
    همكار سابق
    k!m!a آواتار ها
    تاریخ عضویت
    May 2012
    محل سکونت
    ahwaz
    نوشته ها
    8,217
    پسندیده
    406
    مورد پسند : 2,911 بار در 2,030 پست
    حالت من : Mashghool
    شروین گفت: (ولی من حوصله ام حسابی سر رفته،برو حاضر شو با هم بریم سینما.)
    مهیا با چهره ای که نشان می داد از حرف شروین بسیار تعجب کرده است،گفت: (چی گفتین آقا؟!با هم بریم سینما؟نه آقا،این کار اصلاً درست نیست.ضمناً خوبیتم نداره،مردم چی می گم؟) در حالی که بر عکس حرفهایش ،دلش لک زده بود که به همراه شروین از خانه خارج شود و گشتی در اطراف شهر بزند. ولی همیشه از این که روزی یکی از دوستانش او را به همراه شروین ببیند و دروغهایش لو برود،وحشت داشت.
    شروین با حرف مهیا چینی میان ابروانش انداخت و گفت: (سایه خواهش می کنم ادا و اصول درنیار و این اُمُل بازیارم بذار کنار،من که بارها بهت گفتم تو برام مثل ترانه می مونی.گذشته از همه ی اینا،منو تو مثل دو تا دوستیم.حالا که اینطور شد اصلاً دلم می خواد امروز ببرمت بیرون و کمی بگردونمت،مگه بده؟)
    مهیا آن روز خیلی تلاش کرد تا به همراه شروین از خانه خارج نشود،ولی شروین مثل کنه به او چسبید و به قدری سماجت کرد تا سرانجام مهیا را از رو برد و به همراه او از خانه خارج شد.آن روز بعد از این که با هم سینمایی رفتند و گشتی داخل شهر زدند،شامی نیز در کنار هم خوردند و نزدیک دوازده شب به خانه بازگشتند.
    آن شب و آن روز چنان به هر دو خوش گذشته بود که هر دو با چهره هایی متبسم و شاد وارد خانه شدند و با هزاران افکار و آرزوهایی ناگفته،وارد اتاقهایشان شدند.
    شروین رفتارهای مهیا را در همه جا زیر نظر گرفته و او را دختری می دید اجتماعی و خوش برخورد که بر عکس شغل و سوادی که داشت،خیلی با کلاس و محترمانه با دیگران برخورد می کرد.که این مدام باعث تعجب شروین می شد.
    روزها می گذشت و شروین عاشق و عشق تر می شد،ولی از ترس مهیا چیزی از احساسش را بروز نمی داد و خیلی عادی و برادرگونه با او برخورد می کرد.از این که اگر احساسش را به او بگوید و او بگذارد و برود،همیشه نگران بود.مدام از خودش رفتارهایی نشان می داد که مهیا را به مردان خوش بین تر کند.ولی او مدام با خنده و شوخی از جنس خراب مردان سخن می گفت.وقتی شروین می پرسید: (یعنی منم بدم؟)
    مهیا می گفت: (شما که سر دسته ی همه ی مردای بدین.)
    مهیا هر شب کنتظر بود تا ببیند آیا شروین در مورد دختری با او سخن می گوید یا نه؟ولی هر شب می آمد و می رفت و شروین هنوز هم در مورد هیچ دختری با او سخن نگفته بود.تا اینکه بالاخره یکی از شبها مهیا دیگر طاقت نیاورد و پرسیدراستی آقا عمه تون کاری کردن یا نه؟)
    شروین با تعجب پرسیدراجع به چه کاری؟)مهیا گفت خب مگه قرار نبود برای شما یه زوج مناسب پیدا کنن؟)
    شروین با چینی به پیشانیش گفت: ( حالا چرا به جای من،تو عجله داری؟نخیر فعلاً مشغول دختریابیه.خودت که بهتر می دونی،من کمی سلیقه ام بالاست و هر کسی رم به این زودیا نمی پسندم.)
    یکی از روزهای جمعه بود که مهیا برای دیدار از خانوده اش راهیه خانه شان شد.ولی سرتاسر آن روز مهسا را مدام در فکر و پکر دید.بالاخره مهیا طاقت نیاورد و مهسا را به بهانه کاری به گوشه ای کشاند و به آرامی پرسید: (مهسا جان چیزی شده؟)مهسا گفت: (نه، چطور مگه؟)مهیا گفت: (یعنی من خواهرمو نمی شناسم؟حالا لب باز من ببینم چی شده؟)
    مهسا گفت: (آخه می ترسم عصبانی بشی.)مهیا گفت: (پس درست حدس زدم؟چیزی هست.بازم قضیه ی اون پسره ی بی سروپاست؟) مهسا به یکباره بغضش دهن باز کرد و با گریه گفت: (آره درسته،دیگه کلافه ام کرده.فهمیده من نه برادری دارم و نه پدر سالمی،هر روز مثل کنه می چسبه به من و مزاحمم می شه.دیگه اعصاب برام نذاشته.)
    مهیا با چهره ای درهم گفت: (نگران نباش!من همون روز اول که بهم گفتی باید ادبش می کردم.ولی مهم نیست،خودم درستش می کنم.)
    و فردای آن روز که صبح شنبه بود،از خانه خارج نشد.مهسا با دیدن خواهرش که در خانه مانده است پرسید: (پس مگه تو سر کار نمی ری؟)مهیا گفت: (چرا کمی دیرتر می رم،تو برو دانشگاهت دیر می شه.)
    و بلافاصله با خروج مهسا از خانه،مهیا نیز با عجله مانتواش را پوشید و از خانه بیرون زد.ولی تا پایش را از خانه بیرون گذاشت.مهسا را ندید.سرتاسر کوچه را دوید تا به خیابان اصلی رسید. به محض رسیدن به خیابان اصلی،به ناگاه نگاهش به پسرکی حدوداً بیست و پنج ساله افتاد که سایه به سایه ،به دنبال مهسا بود.مهیا به آرامی شروع به تعقیب آن دو کرد.پسرک مثل کنه به مهسا چسبیده و مدام کنار گوش او ور می زد.و مهیا به خوبی می دید طفلک مهسا بدون حتی کلامی،سرش پایین بود و چیزی نمی گفت.مهیا به شدت عصبانی بود،ولی تصمیم گرفت فعلاً جلوتر نرود.چون دلش نمی خواست در محل زندگیشان آبروریزی کند.بدون اینکه صدایش در آید به همان صورت به دنبالشان حرکت کرد.
    با رسیدن به ایستگاه اتوبوس،مهسا سوار اتوبوس شد. و آن پسرک لات و بی سر و پا نیز به دنبالش سوار اتوبوس شد.مهیا بلافاصله با سوار شدن به یک خودروی دربستی ،از راننده خواست تا اتوبوس را دنبال کند. درست در ایستگاهی که مهسا پیاده شد،پسرک هم پیاده شد.مهیا فوری با پرداخت کرایه ی راننده ،پیاده شد و سایه به سایه شان حرکت کرد. اتفاقاً مسیر مهسا بسیار خلوت و کم تردد بود و مهیا به این می اندیشید که طفلک مهسا هر روز در این مسیر خلوت،با این عوضی چه می کرده و چگونه این همه مدت را طاقت آورده است.
    مهیا که با دیدن اعمال و حرکات آن پسرک بی سروپا،خون خونش را می خورد و از شدت خشم دندانهایش را به هم می فشرد،بالاخره در یک موقعیت مناسب دیگر طاقتش طاق شد و با صدایی که بیشتر به فریاد شبیه بود گفت: (آهای شازده پسر،عوضی گرفتی .اگه حرفی داری،من آماده ی شنیدنم.)
    مهسا به محض شنیدن صدای خواهرش، قدمهایش سست و در جا میخکوب شد. شدت ضربان قلبش چنان شدت گرفت که دست و پایش را به لرزه انداخت.خواهرش را به خوبی می شناخت و مطمئن بود که برای این جوان،نقشه هایی کشیده است.پسرک با توقف مهسا،نیشخندی به لب نشاند و گفت: (خوشم اومد،بالاخره انگار حالیت شد که می خوامت؟)
    مهیا که با حرکات پسرک جری تر شده بود،با صدای فریادی که بلندتر از قبل بود گفت: ( آهای بچه سوسول!با تو بودم.حرفی داری،بیا پیش من!)
    252تا267
    پسرک که تازه متوجه صدای مهیا شده بود،به سمت او چرخید و با لحن لات مآبانه ای گفت: (بله،فرمایشی بود؟)
    مهیا بلافاصله با گامهایی تند و محکم خود را به او رساند و درست رو در روی او قرار گرفت و با صدای خشکی گفت: (فرمایش نه،دستور بود.آقا پسر،از همین ساعت و از همین دقیقه و از همین ثانیه،راهتو می کشی و می ری پی کارت! دیگه ام سر به سر دخترای مردم نمی ذاری،و گرنه بد می بینی بچه پر رو.)
    پسرک که خط چاقویی نیز به روی یکی از گونه هایش خودنمایی می کرد،دوباره دهانش را برای مهیا کج و کوله کرد و سینه اش را به جلو داد و گفت: (مثلاً چه طوری بد می بینم خانوم خانوم؟اصلاً به تو چه مربوطه،مگه تو وکیل وصی دخترای مردمی؟اگه ناراضی باشن،خودشون زبون دارن.)
    مهیا قدمی به او نزدیک شد و گفت: (آشغال عوضی،بلبل زبونی نکن! فوری گورتو گم کن تا خودم گمت نکردم؟از تو گنده تراشو نشوندم سرجاشون،تو که عددی نیستی بچه پررو!حالا دیگه گمشو.)
    پسرک دوباره دهانش را کج و کوله کرد و گفت: (جدی! چه جوری؟ نشون بده مام ببینیم.هر چند خودتم خوشگلی و حاضرم جا تو با این دختره عوض کنم.)
    مهیا بلافاصله یقه ی پسرک را گرفت و محکم تکانش داد و گفت: (پسره ی پررو گفتم گم شو،کاری نکن جنازه تو پهن زمین کنم.)
    پسرک که رنگ و رویش سرخ شده و مردمک چشمانش از شدت عصبانیت دودو می زد گفت: (نه بابا،خیلی پررویی! شیطونه می گه رو تو کم کنم.)و به ناگاه مشت محکمی به صورت مهیا حواله کرد که مشتش درست با چشم مهیا برخورد کرد.مهسا با دیدن حرکت پسرک به سمت مهیا دوید و پسرک را محکم به عقب هل داد. ضربه ی مشت پسرک،چنان ناگهانی و کاری بود که مهیا برای لحظاتی غافلگیر و گیج و از خود بی خود شد.ولی بلافاصله به خود آمد و سرش را به چپ و راست تکان داد و با یک حرکت تند،به او حمله کرد و تا می توانست او را چپ و راست کرد.کم کم عده ی زیادی از مردم خیابان،به دورشان جمع شده و شروع به تشویق مهیا کردند.مهیا مدام با فریاد تکرار می کرد: (ترو خدا مهیا بسه دیگه،کشتیش.)
    ولی مهیا که از شدت حال خودش را نمی فهمید،مدام می گفت: (نه مهسا،این طور آشغالا نباشن،؛بهتره.)
    مردهای خیابان فقط تشویق می کردند و برایش دست می زدند و هورا می کشیدند.انگار که دیر زمانی با چنین صحنه ای روبرو نشده بودند. و شاید هم برایشان خیلی عجیب بود که دخترکی اینچنین بزن بهادر باشد.
    مهسا از شدت هیجان و ترس در حال لرزیدن بود،بالاخره به خود جرأتی داد و به مهیا نزدیک تر شد و کشیده ی محکی به صورتش زد و با فریاد گفت: (بسه دیگه مهیا! بسه! می خوای خودتو تو دردسر بندازی؟برای همین هیچوقت بهت چیزی نمی گم؟)
    مهیا با کشیده ی محکم و فریاد های مهسا به خود آمد و لباسش را مرتب کرد و به پسرک نزدیک تر شد و گفت: (این دفعه بهت رحم کردم،ولی مطمئن باش که دفعه ی دیگه رحمی تو کار نیست.)
    و بلافاصله از کنار پسرک دور شد و به همراه مهسا راهیه دانشگاه او شد. ولی قبل از جدا شدن از خواهرش،به او گوش زد کرد که بعد از آن،دیگر هیچ چیزی را از او مخفی نکند.و در حالیکه چشمش بد جوری درد می کرد و بدجوری کبود شده بود،راهیه خانه ی شروین شد.
    مانده بود که با این چشم کبود چگونه جلوی شروین ظاهر شود. تصمیم گرفت به محض ورود شروین به خانه،عینکش را به روی چشمانش بزند تا او متوجه کبودی زیر چشمش نشود.با وجود این که چشمش بدجوری درد می کرد ،ولی وقتی به کتک هایی که به آن پسرک لات و بی سرو پا زده بود،می اندیشید،خنده اش می گرفت و دلش خنک می شد.ولی با همه ی این ها باز هم نگران مهسا بود. نگران از این که مبادا پسرک بالاخره زهرش را به او بریزد.
    آن روز چندین بار با خود تصمیم گرفت که از شروین مقداری پول قرض کند و خانواده اش را از آن محل نجات دهد.ولی نه غرورش اجازه می داد و نه روی آن را داشت که از شروین درخواست آن مبلغ پول را بکند.
    آن شب قبل از ورود شروین به خانه،فوری عینکش را به چشمش زد.شروین به محض ورود به خانه،با دیدن عینک مهیا جا خورد و پرسید: (سایه چرا عینک زدی؟نکنه بازم نور اذیتت می کنه؟!)
    مهیا گفت: ( این طوری راحت ترم آقا.)
    خدایـــــــــا هرجا میریم و ظلمی میبینیــــــــم همه میگن نـگران نـباش خدا جای حــــق نشسته...!
    خدایــــــــا..... میشه از جای حق پاشی تا حــــق جای خودش بشینه....!




    قبل از اینکه اخـــــم کنی، کاملا مطمئــــــن شو که هیچ ســـــوژه ای برای لبـــــخند زدن وجود ندارد..


  10. #48
    همكار سابق
    k!m!a آواتار ها
    تاریخ عضویت
    May 2012
    محل سکونت
    ahwaz
    نوشته ها
    8,217
    پسندیده
    406
    مورد پسند : 2,911 بار در 2,030 پست
    حالت من : Mashghool
    شروین با تعجب پرسید: ( نمی فهمم،منظورت چیه که می گی اینطوری راحت تری؟نکنه من کاری کردم که تو برداشت بد کردی؟)
    مهیا گفت: ( درسته آقا،اصلاً تقصیر شماست.دیگه می خوام پیش شما عینک بزنم،شما مدام آدمو نگاه می کنین.)
    شروین که با شنیدن سخنان مهیا وا رفته بود،چهره اش درهم رفت و با صدایی که از شدت عصبانیت به لرزه درآمده بود،گفت: (دستت درد نکنه سایه،ازت توقع نداشتم.حالا دیگه در مورد منم فکرای بد می کنی؟)و با تأسف سرش را تکان داد و با اخمی که نشان دهنده ی حال درونش بود،وارد اتاقش شد و کتش را به گوشه ای پرتاب کرد و خود را به روی تختش انداخت. دیگر نمی دانست با این دختر چه کند و چگونه ب او بفهماند که همه ی مردان بد نیستند.بعد از ساعتی دوباره با همان اخمی که به چهره دشت،وارد سالن شد و گوشه ای نشست و بدون نگاهی به مهیا مشغول تماشای تلوزیون شد.حتی زمانی که مهیا برایش شربت آورد و روبرویش ایستاد،باز هم بدون هیچ نگاهی به مهیا شربتش را برداشت و به نقطه ی دیگری خیره شد.بدجوری دلش از دست مهیا شکسته و اعصابش به هم ریخته بود.
    سر میز شام بدون این که نگاهی به مهیا بیندازد،با صدای سردی گفت: ( سایه بهتره از امشب تو شامتو تو اتاقت بخوری،این طوری راحتترم.وقتی به منم اطمینان نداری،بهتره دیگه اصلاً نه زیاد همدیگرو ببینیم،و نه صحبتی با هم بکنیم.)
    مهیا گفت: (اتفاقاً خودم قبلاً شاممو خوردم،چون اون طوری راحت ترم.)
    شروین که با حرف مهیا رنگ و رویش را باخته بود گفت: ( لطفاً از جلوی چشمم دور شو! نمی خوام دیگه حتی نگاهم به عینکت بیفته.وقتی تو بعد از دو سال به من تهمت ناپاکی زدی،وای به حال دیگران.)
    مهیا گفت: ( آقا دیگه حرفو گنده اش نکنین،من کی همچین حرفی زدم؟ولی چَشم،می رم تو اتاقم.)
    او به خوبی فهمیده بود که با حرفش شروین را بدجوری عصبانی کرده است،ولی چاره ای نداشت.مطمئن بود که اگر شروین کبودی چشمش را ببیند،تا ته و توی قضیه را در نیاورد،دست از سرش بر نمی دارد. چندین باربه زبونش آمد که به شروین بگوید،شدیداً به پول نیاز دارد. ولی باز هم زبانش نچرخید و چیزی نگفت از نگرانی نمی دانست که دیگر چه کند؟آن روز چندین بار با خانه شان تماس گرفته و مطمئن شده بود که پسرک دیگر مزاحم مهسا نشده است و سرآخر مهسا با خنده ای به مهیا گفته بود: (مهیا جان با اون کتکایی که تو بهش زدی،فکر کنم تا حالا از این شهرم فرار کرده باشه؟)
    ولی مهیا مردها را خیلی خوب می شناخت و می دانست که آنها تا زهرشان را نریزند،آرام و قرار نمی گیرند.
    آن شب هر کاری می کرد،از شدت دلهره و نگرانی خوابش نمی برد.عاقبت از روی تخت به زیر آمد و با بی تابی و تشویش تا نیمه های شب طول و عرض اتاقش را فقط راه رفت و فکر کرد که چه کند.
    شروین نیز درست در همان ساعات در اتاقش اعصابش چنان به هم ریخته و مغشوش بود که نهایت نداشت. حرف مهیا بدجوری برای او گران آمده و عذابش می داد.مگر او چه رفتاری از خود نشان داده بود که مهیا دوباره ترجیح داده بود.باز هم به چشمانش عینک بزند؟هر چه فکر کرد،رفتاری را که زشت باشد،به یادش نیامد که انجام داده باشد.
    ساعت سه ی نیمه شب بود و او هنوز در جایش تکان می خورد و به روزهای قبل می اندیشید که چه کرده و چه رفتار ناشایستی از خود نشان داده است؟و بالاخره هم برای خوردن لیوانی آب از اتاقش خارج شد و به آرامی به سمت آشپزخانه رفت.ولی با کمال تعجب نگاهش به مهیا افتاد که آن موقع شب توی آشپز خانه،پشت میز،روی صندلی نشسته و سرش را به دستانش تکیه زده و در فکر عمیقی بود.به طوری که اصلاً متوجه او نشد.
    شروین تعجب می کرد که چرا مهیا در عرض یک شبانه روز،تا به این حد تغییر کرده است.کنار آشپز خانه رفت و به تماشای دختری ایستاد که به حد پرستش دلبسته اش بود.دیگر چه باید می کرد تا اعتماد او را جلب کند.
    مهیا که اصلاً حواسش به شروین نبود،به این می اندیشید که چه کند و چگونه آن پول را تهیه کند؟او چون مادری بود که دخترش را در خطر می دید و در کمین گرگ.بعد از دقایقی از جایش بلند شد و به ناگاه سینه به سینه با شروین برخورد کرد. که همین برخورد موجب شد تا برای لحظاتی نگاهشان در هم گره بخورد.شروین که همان لحظه ی اول با دیدن کبودی چشم مهیا به وحشت افتاده بود،پرسید: (سایه چشمت چی شده؟)
    مهیا گفت: (چیزی نیست آقا!)و با عجله از کنارش گذشت و وارد اتاقش شد. ولی شروین رهایش نکرد. با شتاب در اتاق او رفت و تلنگری به در زد و گفت: (سایه باز کن ببینم چی شده! کی چشمتو به این روز انداخته؟)
    ولی مهیا نه جوابی داد و نه از اتاقش خارج شد.او دلش نمی خواست شروین چشمش را ببیند،ولی دیده بود.شروین با دیدن چشم مهیا آن هم به آن صورت،تا خود صبح خوابش نبرد.صبح هم،زودتر از مهیا از اتاقش خارج شد و درست روبروی اتاق او نشست و به در بسته ی اتاق چشم دوخت.
    مهیا بی خبر از حال و روز شروین و بی خبر از این که او درست روبروی اتاق او نشسته است،ب هوا از اتاقش خارج و به ناگاه چشمش به شروین افتاد و همانجا کنار در اتاق بدون حرکت ایستاد. شروین از روی مبل کنده و به او نزدیک شد و گفت: (فقط بگو کار کیه؟ خودم خدمتش می رسم. اون کیه که فکر کرده تو کس و کار نداری؟!همین امروز حالشو جا می یارم.)
    مهیا گفت: ( نه آقا خیالتون راحت،خودم خدمتش رسیدم.من این طوریم،ببینین اون دیگه چه جوریه!شاید الان تو بهشت زهرا باشه.من که همیشه می گم ما خانوما از دست شما آقایون روزگارمون سیاهه.)
    شروین گفت: (سایه میشه گناه مردای بَدو به پای ما ننویسی؟به خدا من بد نیستم،حالا حاضر شو بریم دکتر.)
    مهیا گفت: (دکتر برای چی آقا؟چیزی نشده!)شروین با عصبانیت گفت: (دیگه می خواستی چی بشه.کور بشی؟رفتی با مردم جنگیدی،بعدشم اومدی به من تهمت می زنی که تو رو دید زدم! آره بی معرفت؟)
    مهیا گفت: (واقعاً می بخشین آقا،چاره ای نداشتم،نمی خواستم ناراحت بشین.راستیتش خواستم از یه دختری دفاع کنم،این طوری شد.)شروین گفت: ( می دونی دیشب چقد از حرفات عذاب کشیدم؟می دونی دیشب خواب به چشام نیومد؟هر چقد فکر کردم یادم نیومد چیکار کردم که تو در موردم اینطوری فکر کردی؟)
    مهیا گفت: (خیالتون راحت آقا!من هیچ وقت در مورد شما یه نفر،فکرای بد نمی کنم،وگرنه الان این جا نبودم.)
    شروین گفت: (خداروشکر،حالا چیکار کنیم،دکتر می ری یا نه؟)مهیا گفت: (نه بابا اینقدرام لوس نیستم.)و بلافاصله صبحانه را آماده کرد تا شروین بخورد و برود و او هم بتواند به دانشگاهش برسد.
    آن شب وقتی شروین به خانه آمد،مهیا را مدام در فکر دید.عاقبت طاقت نیاورد و پرسید: (سایه چشمت چطوره؟دستش بشکنه کسی رو که چشم به این قشنگی رو به این روز انداخته.حالا تعریف کن ببینیم چطور شد دعوا کردی؟)ولی مهیا چنان در فکر بود که اصلاً توجهی به حرفهای شروین نداشت.
    شروین با دیدن مهیا که بد جوری توی فکر بود دوباره پرسید: (سایه خانوم حواست کجاست؟با توام.)مهیا به شروین نزدیک شد و نگاهش کرد، نگاهی که انگار خواهشی از او دارد. به آرامی روبرویش نشست و گفت: (آقا از دیروز می خوام بهتون بگم ،ولی روم نمی شه!)
    شروین گفت: (مگه ما دو تا با هم دوست نیستیم؟پس لزومی نداره از من خجالت بکشی!حرفتو بزن.هر چی تو دلت داری بریز بیرون.)مهیا گفت: ( ولی آقا اگه حرفمو زدم،خواهش می کنم سؤال نکنین.)
    شروین گفت: (چشم!بگو گوشم با توئه.)
    مهیا با مِن مِن گفت: (آقا من به یه مقداری پول احتیاج دارم.)
    شروین گفت: (خب زودتر می گفتی،چقد لازم داری؟)مهیا گفت: (خیلی زیاده آقا،در قبالش شما هر ماه حقوقمو کسر کنین.)
    شروین گفت: (مگه چقد می خوای؟)مهیا با مکثی گفت: (دو میلیون تومن.)
    شروین با تعجب پرسید: (تو ابن همه پولو می خوای چیکار؟)مهیا گفت: (قرار بود سؤال نکنین.)
    شروین نگاهی به چشم کبود مهیا انداخت و گفت: (سایه خانوم از دیروز خیلی مشکوک شدی؟روز شنبه که با اون حرفاتو با این چشم کبودت حسابی حال ما رو گرفتی؟حالام که دو میلیون تومن پول می خوای،نمی خوای بگی چی شده؟اصلاً قضیه از چه قراره؟نکنه با کسی درگیر شدی و می خوای بهش باج بدی!اگه این طوریه سایه به من بگو کمکت کنم.)
    مهیا از روی مبل بلند شد و گفت: (ممنون آقا دیگه پول نمی خوام،خودم یه فکری می کنم.)و با عجله وارد اتاقش شد.
    آن شب بعد از کلی فکر و خیال بالاخره تصمیم گرفت با صاحب تولیدی که از آنجا کار می گرفت،صحبت کند و از او درخواست پول کند.او باید پول را تهیه می کرد،چون نگران مهسا و مهدیه بود.
    صبح زود وقتی برای تهیه ی صبحانه وارد آشپزخانه شد.چکی به مبلغ دو میلیون تومان را روی میز دید.باورش نمی شد،با خوشحالی آن را برداشت و نگاهش کرد و زمزمه کرد: (خدایا شکرت!) که بلافاصله چشمش به شروین افتاد و با صدایی که از شادی می لرزید،گفت: (سلام آقا،تا عمر دارم مدیونتون هستم.)
    شروین با دیدن خوشحالی مهیا گفت: (کافیه یا کمه؟) مهیا گفت: (ممنون آقا،شما خیلی مهربونین.اگه اجازه بدین من یه هفته برم شهرستان پیش خانوادم .) شروین گفت: (باشه برو،ولی تلفن یادت نره!می دونی که دلم برات تنگ می شه.)
    و مهیا در جوابش گفت: (به شرطی که تا من نیستم،از تنهایی فوری نرین زن بگیرین!می دونین که ازدواجتون باید زیر نظر من باشه.) شروین گفت: (پس سعی کن زود برگردی.)
    مهیا سرتاسر آن هفته،به دنبال مکانی بود که مناسبشان باشد.و بالاخره هم خانه ای را که مناسبشان بود،اجاره کرد واین خبر خوش را به خانواده اش داد و با خوشحالی خواهرانش روبرو شد. که همین لبخند و شادی خواهرانش،برایش دنیایی می ارزید.
    از شانس خوب مهسا بعد از روزی که مهیا پسرک مزاحم را ادب کرد،دیگر او چشمش به پسرک نیافتاد. انگار که پسرک بدجوری از مهیا ترسیده بود.
    خوشبختانه روبروی خانه شان پارک با صفایی قرار داشت که منصور روزهایش را در آنجا می گذراند،که همین خارج شدن از خانه،کلی در روحیه اش تأثیر گذاشته و رنگ و رویش را تغییر داده بود.که مهیا همه ی این ها را از سخاوت و مهربانی شروین می دانست.
    درست یک ماه از روزی که مهیا از شروین پول گرفته بود.می گذشت ولی شروین باز هم سر ماه حقوق مهیا را روی میز گذاشت و گفت: (سایه حقوقتو بردار.)ولی مهیا پول را نگرفت و گفت: (آقا دوستیمون سر جاش،حسابمونم سر جاش!منو بیشتر از این شرمنده ی خودتون نکنین.)و شروین هر چه به او اصرار کرد تا شاید مهیا حداقل نصف حقوقش را از او بگیرد،مهیا قبول نکرد که نکرد.
    آن سال نیز مهیا امتحاناتش را با موفقیت به پایان رساند.آخرین روز امتحاناتش بود که به هنگام خداحافظی،سیروس بدون مقدمه به او پیشنهاد ازدواج داد.با وجود اینکه قبل از آن روز مهیا پی به علاقه ی سیروس برده بود،ولی باز هم با شنیدن پیشنهادش مبهوت شد وبا تعجب نگاهش کرد.مانده بود که چه جوابی به سیروس بدهد که قلبش را نشکند.
    سیروس بعد از مکث کوتاهی دوباره چهره ی مهیا نگاهی انداخت و در حالی که قیافه اش مثل لبو سرخ شده بود،گفت: (مهیا دلم می خواد اول خوب فکر کنی،بعد جوابمو بدی.می دونم که تو خیلی بالاتر از منی،ولی عشق و علاقه که دست خود آدم نیست.باور کن خیلی وقته که می خوام بهت پیشنهاد ازدواج بدم،ولی از ترس تو جرأت ابرازشو نداشتم.امروز با تعطیل شدن دانشکده احساس کردم دیگه طاقت دوریتو ندارم.می دانم از نظر تو من هنوزم یه پسر بچه ی بی دست و پام،ولی بهت قول می دم که خوشبختت کنم.)
    مهیا فقط به حرفهای سیروس گوش می کرد و به کلمه ی بالاتر که او مدام تکرارش می کرد،می اندیشید.
    سیروس پسری بود از خانواده ای پولدار و مرفه،که اصلاً نمی دانست مهیا کیست! او چه می دانست مهیا چقدر گرفتار است و چقدر مشکلات دارد؟او حتی نمی دانست که مهیا مستخدم خانه ای است.مهیا در حالی که سرش پایین بود،گفت: (سیروس می دونم که تو پسر خیلی خوبی هستی،ولی اینو بدون که دیر اقدام کردی،چون من نامزد دارم.)
    سیروس که با شنیدن حرفهای مهیا وارفته بود،رنگش از سرخی به زردی زد و با صدای لرزانی گفت: ( چی!تو نامزد داری؟دروغ نگو مهیا،دروغ نگو!)مهیا گفت: (دروغ نمی گم سیروس،باور کن.)
    سیروس آب دهانش را به زحمت غورت داد و گفت: (پس چرا تا حالا من تورو با هیچ مردی ندیدم؟)مهیا با مکث کوتاهی گفت: (چون خارج از ایران زندگی می کنه.منتظره من درسم تموم بشه،برم پیشش.)
    سیروس که از حرف های مهیا تمام انرژیش تحلیل رفته بود،گفت: (پس چرا تا حالا به کسی چیزی نگفتی؟)مهیا گفت: (لزومی ندیدم به کسی چیزی بگم،من یه سال بیشتر ایران نیستم،بهتره توام منو فراموش کنی،باور کن دختر خوب برای تو زیاده.می بخشی سیروس،اگه از احساست خبر داشتم،حتماً زودتر بهت می گفتم.حالا با اجازه دیرم شده،باید برم.)و از کنار سیروس که با غم و حسرت به تماشای او ایستاده بود،دور شد.
    خودش هم نمی دانست که چرا دروغ به آن بزرگی را به سیروس گفته است؟اگر دروغش برملا می شد،آبرویش پیش سیروس می رفت،ولی خوب می دانست که اگر این دروغ را نمی گفت،سیروس دست از سرش بر نمی داشت.دانشگاهش را هم که نمی توانست رها کند،پس بهترین راه همین بود که دروغ بگوید. به خاطر حرف های سیروس دوباره سردردش شروع شد. به خاطر سردردهایش دوباره نزد پزشک رفته و به او گفته بودند که سردردهایش عصبی است.
    آن روزها چون هدف شروین بالا بردن میزان تحصیلات مهیا بود،با سماجت به او چسبیده و به او پیشنهاد داده بود که امتحانات سه کلاس را با هم بدهد.و از طرفی با زیر بار نرفتن مهیا،کفرش حسابی درآمده و مدام او را تنبل خانوم صدا می زد.
    یکی از روزهای گرم تابستان بود که بهادر بر سر نرفتن به خارج از کشور،با پدر و مادرش دعوای شدیدی کرد و با قهر از آن دو،از خانه خارج و بدون هدف وارد خیابانهای شلوغ شهر شد. بعد از مدتی رانندگی در خیابانها به یاد خانه ی شروین افتاد.آن دو علاوه بر رابطه ی فامیلی،از دوران کودکی دوست و رفیق هم نیز بودند. و از همان زمان طفولیت همه ی اسرار ناگفته شان را برای هم می گفتند.با به یاد آوردن خانه ی شروین ،فرمان اتومبیلش را کج کرد و به سمت خانه ی او راند.مطمئن بود که در آن ساعت شروین در خانه نیست. ولی پیش خودش فکر کرد که شاید سایه در خانه باشد و در را به روی او بگشاید.
    ساعت پنج بعدازظهر بود که صدای زنگ در،مهیا را که مشغول مروارید دوزی بود،به خود آورد.با تعجب به آیفون نگاهی انداخت و با خود گفت: (یعنی کیه؟نکنه شروین زودتر از موعد اومده!)با این فکر به طرف آیفون رفت و با تردید پرسید: (کیه؟)از آن سوی آیفون صدای بهادر را شنید که گفت: (سایه خانم سلام،منم بهادر،شروین خونه است؟)
    مهیا گفت: (سلام بهادر خان،نخیر نیستن،اگه میاین داخل،در رو باز کنم.) بهادر گفت: (اگه از نظر شما ایرادی نداره،بله در رو باز کنین.)
    مهیا دکمه ی آیفون را فشرد و با شتاب وسایلش را جمع و جور کرد و در اتاقش را بست و با صدای زنگ در ورودی،به سوی در رفت و آن را باز کرد.بعد از سلام و احوالپرسی با بهادر به او تعارف کرد که بنشیند و خود برای آوردن چای و میوه به آشپزخانه رفت.
    بهادر روی مبل جابجا شد و گفت: (واقعاً مزاحم شدم می بخشین.)مهیا گفت: (این چه حرفیه؟خونه من که نیومدین،خونه پسر خالتونه!) و با چای و میوه وارد سالن شد و با لبخندی گفت: (انگار توهمین؟با کسی حرفتون شده؟)
    بهادر با تعجب گفت: (اگه روانشناسی می خوندین،حتماً موفق می شدین.)مهیا گفت: (از تعارفتون ممنون،ولی هر کس دیگه هم اگه جای من بود و این قیافه رو می دید،می فهمید که شما ناراحتین،اگه ازدواج کرده بودین،فکر می کردم حتماً با همسرتون درگیر شدین. ببینم شمام مثل آقای سرخوش دور ازدواجو خط کشیدین،یا دختر دلخواهتونو پیدا نکردین؟)
    بهادر با لبخندی گفت: (مگه شروین دور ازدواجو خط کشیده؟)
    مهیا گفت: (خب ایشون الان سی ودو سالشونه،ولی اصلاً به فکر تشکیل زندگی نیستن .بنده خدا عمه اشون دخترای زیادی رو بهشون نشون دادن،ولی می گن هیچکدوم به دلشون نمی شینه.)
    بهادر گفت: (خب شاید کسی رو دوست داره؟)مهیا با تعجب پرسید: (کی؟آقای سرخوش؟امکان نداره،به تنها چیزی که فکر نمی کنن همین چیزا است.اتفاقاً همونطور که خودتونم می دونین،دخترای زیادی دوروبرشون هستن،چه توی دانشکده،چه توی محل کارشون،ولی انگار هیچکدوم به دلشون نمی شینه.می دونین که آقای سرخوش خیلی با سلیقه ان. همینطور خیلی سخت گیر.)
    بهادر که به خوبی از احساس شروین به مهیا خبر داشت گفت: (البته تا اونجایی که من می دانم انگار شروین به یه دختری علاقه منده)
    مهیا با تعجب پرسید: (خودشون گفتن؟) بهادر گفت: (خب آره،البته بهش نگین،خیلی ام فکرشو مشغول کرده.)
    مهیا که از حرف بهادر ضربان قلبش بالا رفته و بی حس شده بود،گفت: (اگه این طوریه که خیلی خوشحالم.)
    بهادر با خنده ای مرموز گفتک (رابطه اش تو خونه با شما چه جوریه؟آخه شروین با دخترای جوون خیلی سرد برخورد می کنه.)
    مهیا که حس کرده بود بهادر نسبت به رابطه ی او و شروین حسابی کنجکاو است زیرکانه گفت: (از شما چه پنهان بهادر خان،این خونه بی شباهت به یه پادگان نیست.آقای سرخوش حکم یه سرهنگ و بنده هم ،حکم یه سرباز وظیفه رو دارم. و همیشه هم باید آماده به خدمت باشم تا به موقع غذاشون،چاییشون،میوه شون ،و دسرشون دیر به دستشون نرسه.خونه شون تمیز و مرتب باشه،خریدهاشون به موقع خریداری بشه.خلاصه این کارایی که گفتم،اگه به موقع انجام بشه که با من خوبن،در غیر اینصورت یا جریمه ام می کنن یا اضافه خدمت برام می زنن.)
    بهادر که از خنده ریسه رفته بود گفت: (واقعاً راست می گین؟شروین این طوریه؟)
    مهیا گفت: (پس چی!اصلاً من تو این خونه احساس می کنم ایشون بابابزرگ منه.چون مدام منو نصیحت می کنه و مدام از کارام ایراد می گیره.ولی چون همه ی اینا جزو وظایفمه،اعتراض نمی کنم.)
    خدایـــــــــا هرجا میریم و ظلمی میبینیــــــــم همه میگن نـگران نـباش خدا جای حــــق نشسته...!
    خدایــــــــا..... میشه از جای حق پاشی تا حــــق جای خودش بشینه....!




    قبل از اینکه اخـــــم کنی، کاملا مطمئــــــن شو که هیچ ســـــوژه ای برای لبـــــخند زدن وجود ندارد..


  11. #49
    همكار سابق
    k!m!a آواتار ها
    تاریخ عضویت
    May 2012
    محل سکونت
    ahwaz
    نوشته ها
    8,217
    پسندیده
    406
    مورد پسند : 2,911 بار در 2,030 پست
    حالت من : Mashghool
    بهادر گفت: (واقعاً شما چرا این کارو انتخاب کردین؟اگه بخوایین من خیلی جاهارو سراغ دارم که براتون کار جور کنم.)
    مهیا گفت: (اگه جرأت دارین اینو پیش آقای سرخوش بگین!فوری سرتونو از بدنتون جدا می کنه.حالا نگفتین با کی دعواتون شده؟)
    بهادر گفت: (با خانواده،اصرار دارن برای زندگی بریم خارج از کشور،ولی من کشورای خارجی رو فقط برای گردش دوست دارم،نه برای موندن.) مهیا گفت: (خب شما نرین.) بهادر گفت: (آخه مامان بدون من جایی نمی ره.) مهیا گفت: (پس زودتر ازدواج کنین.)
    بهادر گفت: (آره خودمم اتفاقاً همین فکرو کردم،در اون صورت دیگه دست از سرم بر می دارن.)
    مهیا با خودش فکر می کرد،واقعاً بعضی ها به خاطر چه چیزهایی که با هم قهر و آشتی نمی کنند.
    حول و حوش ساعت هفت و نیم شب بود که برق محله قطع شد.فوری مهیا خطاب به بهادر گفت: (بهادر خان شما از جاتون تکون نخورین تا من شمع ها رو روشن کنم.)و بعد از روشن کردن شمع ها مشغول سرخ کردن سیب زمینی ها شد.
    بهادر از جایش بلند شد و به سمت مهیا رفت و گفت: (اگه اجازه بدین منم مرغارو سرخ کنم.)مهیا گفت: (اگه دوست دارین،باشه.)
    آن دو زیر نور شمع،مشغول پخت و پز و صحبت و خندیدن بودند،که شروین به علت نبودن برق،بدون زدن زنگ در،در را باز کرد و وارد خانه شد و صدای خنده و صحبت دو نفر را از داخل آشپزخانه شنید.با تعجب به سوی صدا رفت و از چیزی که دید اصلاً خوشش نیامد. مهیا و بهادر را درکنار هم و در حال پخت و پز و بگو و بخند دید.آن دو چنان سرشان گرم گفتگو بود که حتی متوجه ورود او نیز نشده بودند.شروین همان جا بدون هیچ صدایی ایستاد و مشغول تماشای آن دو شد.احساس بدی به او دست داده بود.شاید احساس حسادت،خودش هم نمی دانست.
    مهیا به سمت سماور رفت و مشغول دم کردن چای شد. بدون این که بداند بهادر به تماشای او ایستاده و شروین هم به تماشای هر دو.
    مهیا به محض دم کردن چای،با لبخندی به سمت بهادر چرخید ولی ناگاه در تاریکی سالن چشمش به شروین افتاد و یک آن حادثه آن شب برایش تداعی شد وجیغ بلندی کشید و به عقب پرید.بهادر که از جیغ ناگهانی مهیا به وحشت افتاده بود،به عقب چرخید و چشمش به شروین افتاد و با تکان دادن سرش گفت: (ای وای شروین تو هنوز این اخلاق بچگیاتو ترک نکردی؟ نگفتی سایه خانوم می ترسه؟) و بلافاصله به سوی مهیا رفت و گفت: (شما بشینین براتون آب بیارم.)
    مهیا با دیدن شروین گفت: (شما کی اومدین؟ما اصلاً متوجه نشدیم؟)
    شروین با طعنه گفت: ( بس که مشغول خوش و بش بودین. ) و بدون گفتن هیچ حرف دیگری با گامهایی تند به سمت اتاقش رفت.
    مهیا که از حرف شروین تعجب کرده بود، خطاب به بهادر گفت: ( مثل اینکه امشب از اون شباییه که اضافه خدمت می گیرم و جریمه می شم، خدا به دادم برسه. ) و با لبخندی به سمت اتاق شروین رفت و تلنگری به در اتاق او زد.
    شروین به گمان اینکه بهادر پشت در اتاقش است، گفت: ( بیا تو. )
    مهیا بلافاصله وارد اتاق شد و با دیدن شروین که بلوزش تنش نبود، با رنگی سرخ شده گفت: ( ببخشین! ) و با عجله و خجالت از اتاق خارج شد.
    خود شروین نیز که دست کمی از او نداشت، با عجله بلوزش را پوشید و از اتاق خارج شد. در همین حین برق محله وصل و لوسترها روشن شد. با روشن شدن اطراف، شروین با نگاهی به بهادر گفت: ( بهادر کی اومدی؟ ) بهادر گفت: ( چند ساعتی می شه. )
    شروین با تعجب گفت: ( چند ساعت؟ ) و خطاب به مهیا که برایش چای آورده بود، گفت: ( می بخشی اگه ترسوندمت، چون برق نبد بدون زدن زنگ در وارد شدم. )
    بهادر گفت: ( شروین جان سعی کن روزایی که برق نیست، این طوری نیایی تو. خدایی نکرده سایه خانوم زهره ترک می شه. )
    شروین گفت: ( تا حالا سابقه نداشت وقتی من می رسم خونه برق نباشه، هر چند سایه که از چیزی نمی ترسه، درسته سایه؟ )
    مهیا برای اینکه سر به سر شروین بگذارد، گفت: ( از چیزای دیگه بله، ولی از جن می ترسم. باور کنین یه لحظه فکر کردم تو تاریکی جن داره نگام می کنه. ) شروین با لحن تندی گفت: ( دستت درد نکنه سایه خانوم! حالا دیگه ما جن شدیم؟ ) مهیا گفت: ( آخه تو تاریکی فقط برق چشاتونو دیدم. ) شروین گفت: ( نخیر، اگه حواست سر جاش بود، می فهمیدی که من وارد خونه شدم. )
    بهادر گفت: ( شروین حالا چرا اینقد سخت می گیری؟ ) بعد رو به مهیا کرد و گفت: ( راست می گفتی سایه خانوم، شروین مثل بابابزرگاست. ) شروین با چهره ای درهم نگاهی به مهیا انداخت و گفت: ( سایه خانوم، امشب چقد به ما درجه دادین؟ جن، بابابزرگ، دیگه چیا بهت گفته؟ )
    بهادر با خنده گفت: ( البته سرهنگ رو هم بهش اضافه کن. ) پس تو این چند ساعت حسابی بیوگرافی بنده رو به بهادر خان دادی، درسته؟ ) مهیا گفت: ( بستگی داره شما چطوری برداشت کنین! ) و با چهره ای نااراحت از آن دو دور شد.
    بهادر گفت: ( بابا شوخی کردم، تو چرا جدی گرفتی؟ مثلاً دوسش داری؟ ) شروین گفت: ( لطف کن تو مسائل خصوصی من دخالت نکن، از خودت بگو. )
    بهادر گفت: ( هیچی، از خونه قهر کردم. ) شروین گفت: ( و حتماً هم می خوای اینجا بمونی؟ ) بهادر گفت: ( پس چی؟ برم تو خیابون بخوابم؟ پس پسرخاله برای چیه؟ برای یه همچین روزایی دیگه! )
    شروین گفت: ( می خوای بمونی بمون، ولی لطفاً دور سایه رو خط بکش. دیدم داشتی چطوری نگاش می کردی. )
    بهادر گفت: ( پس بگو این همه اخم و تخم برای چیه؟ خب فعلاً که زنت نشده و نگاه کردن آزاده. باور کن مثل تابلوی نقاشی می مونه. بعضی اوقات واقعاً خدا چی کار می کنه! معرکه است. )
    شروین که با جملات بهادر رنگ و رویش سرخ شده بود، گفت: ( دفعه آخرت باشه راجع به سایه این طوری حرف می زنی، وگرنه یه عمر دوستیمون به هم می خوره. )
    بهادر با خنده گفت: ( نترس بابا، مال خودت. ولی اگه پشیمون شدی، من تو نوبتم. واقعاً دختر ایده آلیه. ) شروین گفت: ( اگه ادامه بدی دندونات می ره تو شکمت. )
    بهادر گفت: ( نمی دونستم اینقد حسودی. ) شروین گفت: ( اگه از علاقه من به این دختر خبر داشتی، این حرفا رو نمی زدی. )
    بهادر با تعجب به او نگاهی کرد و گفت: ( بهت نمی یاد ایدطور عاشق پیشه باشی! ) شروین گفت: ( بس کن بهادر! )
    سر میز شام بهادر و شروین هرچه به مهیا اصرار کردند تا او نیز کنار آن دو بنشیند و شامش را بخورد، مهیا زیر بار نرفت و به اتاق خودش رفت و شروین به گمان اینکه مهیا از دست او ناراحت است، اخم هایش توی هم رفت و با غذایش فقط بازی کرد.
    فرداي آن شب شروين تا زمان بازگشت به خانه، چندين بار با خانه اش كه اصلاً سابقه نداشت، تماس گرفت و هر بار فقط صداي بهادر را از پشت گوشي تلفن شنيد. از اينكه بهادر با مهيا در خانه تنها مانده بود، اصلاً احساس خوبي نداشت. البته به بهادر اطمينان كامل داشت، ولي نگران بود كه مبادا مهيا احساسي به او پيدا بكند.
    آن شب شروين باز هم بدون زدن زنگ در، زودتر از موعد، به آرامي وارد خانه شد و دوباره مهيا و بهادر را رو به روي هم نشسته ديد. آن دو به همراه هم مشغول آماده كردن سالاد بودند و طبق معمول بهادر با حرفها و جوكهاي بامزه اش، مهيا را حسابي مي خنداند. بعد از دقايقي وقتي مهيا كارش تمام شد، براي سر زدن به شام شب از جايش بلند شد كه به ناگاه چشمش به شروين افتاد كه به ديوار تكيه زده و كنا ردر آشپزخانه به آن دو خيره شده بود. مهيا با ديدنش به سمتش رفت و گفت: ( سلام، كي اومدين؟ بازم متوجه اومدنتون نشدم، ولي مطمئن باشين امشب ديگه نترسيدم. )
    و بهادر برعكس او با خنده گفت: ( ولي من امشب خيلي ترسيدم. ) كه شروين منظورش را به خوبي فهميد.
    شروين به آن دو نزديك تر شد و گفت: (بهائر خان چرا امروز سر كار نرفتي؟ )
    بهادر دوباره از آن لبخندهاي شيطاني زد و گفت: (چيه منو زير نظر گرفتي؟ نخير نرفتم. اگه نمي دوني بدون به خودم مرخصي سالانه دادم. ) و در ادامه خيلي بامزه به شروين نگاهي انداخت و گفت: ( اگه ناراحتي خب كاري نداره، توام مرخصي بگير و بيا بشين پيش من، چون من حالا حالاها اينجام. )
    و با نگاه زيركانه اي كه خيلي خوب مي دانست كفر شروين را درآورده است، به او خيره شد و بازهم از آن لبخندها تحويلش داد.
    شروين با صداي خسته اي گفت: ( من كه ديشب بهت گفتم، تا هر وقت دوست داري بمون. ) بهادر يك تاي ابرويش را بالا داد و گفت: ( اگه نمي گفتي هم مي موندم، كجا برم از اينجا بهتر! )
    ولي مهيا زياد مايل به ماندن بهادر در آنجا نبود. چون با بودن او كمتر مي توانست به كارهاي شخصي خودش برسد، براي همين فوري گفت: ( ولي درست نيست شما با خانواده قهر باشين، ما بايد شما رو آشتي بديم. ) و خطاب به شروين گفت: ( آقاي سرخوش شما يه زنگ بهخالتون بزنين بگين كه بهادر خان اينجا هستن. )
    بهادر با لحن تندي گفت: (نه شروين، مي خوام ببينم اونا اصلاً دنبالم مي گردن يا نه؟ تازه من از جام خيلي هم راضي ام. خيلي وقت بود دنبال يه ذره تنوع بودم. خونه شروينم كه بهترين جاست. ) و در ادامه با شيطنت به شروين نگاهي كرد و گفت: (مگه نه شروين؟ )
    بهادر خيلي خوب مي دانست كه با ماندن در خانه شروين،حسالب كفر او را درآورده است. چون به خوبي متوجه اين شده بود كه او نسبت به مهيا خيلي حساس است. بهادر از همان زمان كودكي هميشه عادتش بود كه سر به سر شروين بگذارد و كفر او را درآورد. و شروين بي خبر از اين بود كه بهادر هيچ گاه به خودش اجازه اين را كه به مهيا نظري داشته باشد نمي دهد، هر چند از او خيلي خوشش آمده بود. ولي او را امانت شروين مي دانست. ولي باز هم شيطنتش گل كرده و دوست داشت كه سر به سر شروين بگذارد و حسادت او را برانگيزد. چون از ديدن قيافه حسود او خيلي خوشش مي امد و كلي حال مي كرد.
    بهادر با ديدن قيافه وارفته شروين دوباره گفت: ( اينجا خيلي راحتم، هرچند به قول سايه خانوم مثل سرباز خونه است. )
    شروين با عصبانيت به مهيا نگاهي كرد و گفت: ( سايه اين حرفو زده؟ ) مهيا با خنده به شروين نگاهي كرد و گفت: ( مگه دروغ گفتم؟! )
    بهادر به سوي شروين چرخيد و با خنده گفت: ( امروز به سايه خانوم گفتم، بابا چيه اينجا موندي؟ از اين سربازخونه بزن بيرون. بعدم بهش گفتم، خودم بهترين جا برات كار پيدا مي كنم. )
    شروين با اخم گفت: ( مثلاً چه كاري؟ ) بهادر يك تاي ابرويش را به طور بامزه اي بالا داد و گفت: ( خب مثلاً بشه بادي گارد من... سايه خانوم كه خوب بلدن گارد بگيرن، چطوره؟ آخه چيه مونده اينجا مدام بايد خرده فرمايشات جنابعالي رو اجرا كنه. )
    مهيا كه شيطنتش مثل بهادر گل كرده و دلش مي خواست سر به سر شروين بگذارد، گفت: ( آره آقاي سرخوش، من استعفا مي دم. آخه از بهادر خان شنيدم مثل اينكه شما به يه دخترخانومي علاقه مندين و قصد ازدواج دارين. پس بهتره حالا كه كاري پيدا شده، من برم سر اون كار. )
    شروين با اخم به بهادر نگاهي كرد و گفت: ( شما دو نفر روزا مي شينين چي چي به هم چرت و پرت مي گين! )
    بهادر گفت: ( هيچي، من مي شينم اسرار شما رو مي گم، سايه خانوم مي شينن از آزار و اذيتايي كه از جانب شما به ايشون مي رسه، صحبت مي كنن. واقعاً دلم براش كباب شد شروين، بهت نمي ياد اينقد بدجنس باشي! دختر مردمو آوردي خوب داري ازش بيگاري مي كشي؟ ) شروين كه حرفهاي بهادر را باور كرده بود، با عصبانيت گفت: (خوب مي تونه بره. )
    مهيا كه از طرز برخورد شروين خيلي دمغ شده بود، از جايش بلند شد و گفت: (حتماً! ) و براي آماده كردن ميز شام از آنها دور شد.
    بهدر كه از رفتار شروين تعجب كرده بود، گفت: ( شروين اين چه برخوردي بود كردي؟ مثلاً دوستش داري؟ حالا اگه بره چي؟ )
    شروين فوري از جايش بلند شد و به سمت آشپزخانه رفت و مهيا را در حال آماده كردن ميز شام ديد. بعد از لحظاتي توقف، به او نزديك تر شد و با صداي آرامي گفت: ( كمك لازم نداري؟ ) ولي مهيا جوابي نداد.
    شروين دوباره با صدايي كه به زحمت به گوش مهيا مي رسيد، گفت: ( باور كن منظوري نداشتم. ) ولي باز هم مهيا جوابي نداد.
    شروين دوباره با صدايي كه لرزشش به خوبي پيدا بود، گفت: ( نمي خواي آشتي كني؟ )
    مهيا گفت: ( من اينقد غريبه بودم كه به من چيزي نگفتين؟ )
    شروين خدا را شكر كرد كه بهادر حداقل همه چيز را به او نگفته است. با كمي سكوت، دوباره لب باز كرده و گفت: ( راستش قرار بود بهت بگم، ولي مثل اينكه اين بهادر دهن لق پيش دستي كرده و بهت گفته. بهادر كه رفت مي شينم حسابي برات تعريف مي كنم. ) و مهيا مطمئن شد ه حرف بهادر در باره علاقه شروين به دختري حقيقت دارد.
    شروين دوباره گفت: ( حالا آشتي؟ ) مهيا گفت: ( مگه بچه ام كه قهر كنم! ولي رفتارتون خيلي بد بود. ) شروين گفت: ( ببخش، ولي نمي دونستم اين خونه برات مثل سربازخونه است. ) كه درست در ميان حرفهاي شروين بهادر وارد آشپزخانه شد و گفت: ( آشتي كردين يا آشتي تون بدم؟ ) مهيا گفت: ( همش تقصير شماست كه آقاي سرخوشو عصباني مي كنين. ) بهادر گفت: ( نخير سايه خانومف اين آقا شروين ما دو روزه عشقشو نديده، براي همين دلخوره. )
    شروين با لحن معترضي گفت: ( بهادرخان، نمي خواي بس كني؟ غلط كردم باهات درد و دل كردم؟ يادم باشه دفعه آخرم باشه بهت چيزي مي گم. تو اصلاً جنبه نداري، بي جنبه. )
    بهادر شانه هايش را با بي خيالي بالا انداخت و گفت: (اصل قضيه رو گفتي، بقيه ديگه مهم نيست. )
    مهيا گفت: ( ولي من ازشون دلخورم، چرا به من چيزي نگفته بودن؟ ) بهادر با لبخند بامزه اي گفت: ( شايد طفلي روش نشده بگه؟ ) و در ادامه با نگاهي به شروين گفت: ( شروين من بهش بگم كيه؟ )
    شروين با تندي به سمتش هجوم برد و گفت: (تا بيروت نكردم خفه شو. ) و گوش بهادر را محكم گرفت و گفت: ( بيچاره خاله از دستت چي مي كشه! خوب كرده از خونه پرتت كرده بيرون. )
    بهادر با بي خيالي گفت: ( براي من كه بد نشده، اومدم خونه تو و حالا حالاهام نمي خوام برم. مطمئن باش تا دق ات ندم از اينجا نمي رم. )
    شروين در جوابش گفت: ( اينو كه خوب مي دونم، تو از بچگي ام با من لج بودي و هميشه اسباب بازي هامو ازم مي گرفتي. )
    و بهادر با شيطنت به شروين نگاهي كرد و گفت: ( مواظب باش دختر دلخواهتو ازت نگيرم، مي دوني كه من خوب بلدم چي كار كنم. )
    بهادر شوخي مي كرد، ولي شروين جدي گرفت و با گامهايي بلند خود را به او رساند و محكم يقه لباسش را گرفت و گفت: ( ديگه اين حرفو تكرار نكن، وگرنه بد مي بيني. )
    مهيا كه از رفتار شروين تعجب كرده بود، ابروهايش خود به خود بالا رفت و گفت: ( اصلاً معلومه شما دارين چي كار مي كنين؟ ) و با نگاهي متعجب به شروين گفت: ( هيچ نمي دونستم تا اين حد دوستش دارين! )
    بهادر به سمت مهيا رفت و گفت: ( سايه خانوم، حالا خيلي مونده اين پسرخاله ما رو بشناسين، حسابي دست مجنونو از پشت بسته! ) و بلافاصله سرش را به سمت شروين چرخاند و گفت: (شروين اول اسمشو به سايه خانوم بگم؟ )
    شروين كه حسابي كفرش از دست بهادر درامده بود، گفت: ( ديگه داري كلافه ام مي كني بهادر، نمي خواي زيپ دهنتو بكشي؟ )
    مهيا با ديدن آن دو به آن صورت گفت: ( من كه رفتم اتاقم، ديگه خودتون مي دونين. فقط همديگر رو نكشين. )
    شروين با نگاهي به بهادر گفت: ( اگه پاشو رو دمم نذاره، باهاش كاري ندارم. وگرنه همين امشب خفه اش مي كنم. )
    بهادر به آرامي كنار گوش شروين گفت: ( حالا از كدوم نوعش هستي؟ ) شروين با اخم پرسيد: ( يعني چي از كدوم نوع؟ )
    بهادر گفت: ( منظورم اينه كه از كدوم نوع حيووني كه پامو رو دمت نذارم؟ سگي، پلنگي، شيري؟ ) و بلافاصله با خنده بلندي از كنار شروين دور شد و شروين را به دنبال خود كشاند، كه شروين بلافاصله او را به اتاقش هل داد و گفت: (بهادر چرا لال نمي شي؟ من نمي خوام فعلاً سايه چيزي بدونه، مي ترسم بذاره بره. )
    بهادر در حالي كه جلوي آينه با موهايش ور مي رفت، گفت: ( فوقش مي ذاره مي ياد پيش من، مگه بده؟ بالاخره از اين فاميل خارج نمي شه. زن اون پسرخاله مي شه. )
    شروين گفت: ( حتي وقتي حرف رفتنشو مي زنم، قلبم مي خواد از كار بيفته، حالا چه برسه به اينكه بخواد بره. نه بهادر، نه، فعلاً براي چيزي گفتن زوده. )
    بهادر رخ به رخ شروين قرار گرفت و گفت: ( شروين واقعاً با اين حالت چطوري باهاش زندگي مي كني؟ دق نمي كني؟ )
    شروين گفت: ( همين كه هست برام كافيه. تا ببينم چطور مي شه. )
    بعد از يك هفته بالاخره بهادر با تماسهاي مكرر خانواده اش به خانه اش بازگشت، كه رفتنش باعث خوشحالي شروين و مخصوصاً مهيا شد.
    آن شب وقتي شروين به خانه آمد، هر زمان كه مهيا سرش گرم كاري بود، به او خيره مي شد و سير نگاهش مي كرد.
    سر ميز شام مشغول خوردن غذا بودند كه بالاخره مهيا سؤالي را كه در اين يك هفته مدام عذابش مي داد، بر زبان آورد و پرسيد: ( راستي آقا، نمي خوايين راجع به اون دختر چيزي بهم بگين؟ آخه اون شب وقتي يقه بهادرخانو اون طوري گرفتين، خيلي تعجب كردم. معلومه خيلي دوستش دارين. )
    شروين آهي كشيد و گفت: ( آره سايه، خيلي. ديگه طاقت دوريشو ندارم. باور كن خيلي دلم مي خواد به همين زوديا باهاش ازدواج كنم. )
    كه با حرف شروين مهيا به بهانه اي از جايش بلند شد و به سمت يخچال رفت. چون اصلاً دلش نمي خواست كه شروين، چشمهاي پراشكش را، قيافه غمگين و ماتمزده اش را و همين طور دستان لرزانش را ببيند. چون اصلاً دلش نمي خواست كه شروين ديگر ادامه دهد. به زحمت بغضش را غورت داد و براي تغيير جو موجود گفت: ( پس بالاخره شمام قفل دريچه قلبتون شكست. )
    شروين گفت: (چيه بهم نمي ياد؟ آره سايه، بالاخره منم عاشق شدم و خيلي ام دوستش دارم. )
    مهيا كه با حرف شروين بي حس شده بود، گفت: ( حالا اين دختر خانوم كي هست؟ ) شروين گفت: ( يكي از شاگردامه، خيلي وقته مي شناسمش. ) مهيا براي اينكه شروين ديگر حرفش را ادامه ندهد، گفت: ( پس حالا كه فهميدم شما كسي رو دوست دارين، بايد اعتراف كنم كه منم كسي رو دوست دارم. )
    حرف مهيا براي شروين به منزله پتك بزرگ و سنگيني بود كه با قدرت تمام نه تنها بر سرش، بلكه به روي تمام اندامش كوبيده شد و او را سست و بي حس كرد. به آرامي به صندلي اش تكيه زد و براي
    خدایـــــــــا هرجا میریم و ظلمی میبینیــــــــم همه میگن نـگران نـباش خدا جای حــــق نشسته...!
    خدایــــــــا..... میشه از جای حق پاشی تا حــــق جای خودش بشینه....!




    قبل از اینکه اخـــــم کنی، کاملا مطمئــــــن شو که هیچ ســـــوژه ای برای لبـــــخند زدن وجود ندارد..


  12. #50
    همكار سابق
    k!m!a آواتار ها
    تاریخ عضویت
    May 2012
    محل سکونت
    ahwaz
    نوشته ها
    8,217
    پسندیده
    406
    مورد پسند : 2,911 بار در 2,030 پست
    حالت من : Mashghool
    صفحات 278 تا 287 ...

    لحظاتی فقط به مهیا خیره شد. اصلاً نمی توانست باور کند. با ناباوری دهان باز کرد و پرسید: (چی؟ کسی رو دوست داری؟ مگه نگفته بودی از عشق و عاشقی بیزاری؟)
    مهیا گفت: (دست خودم نبود، می دونین که عشق همیشه بدون اطلاع سراغ آدم می یاد. در واقع در نزده می یاد.)
    شروین دیگر حال خودش را نمی فهمید، احساس کرد پای بهادر در میان است. فوری پرسید: (اون شخص کیه؟)
    مهیا گفت: (مگه شما به من گفتین اون دختر خانوم کیه که من به شما بگم؟) شروین گفت: (تو با من کار نداشته باش، تو بگو کیه؟ من نسبت به تو احساس مسئولیت می کنم. نکنه بهادره هان؟)
    مهیا لبخندی زد و گفت: (بهادر؟ نه بابا من که در شأن بهادرخان نیستم. من همیشه از کسایی که از من بالاترن، دوری می کنم.)
    شروین گفت: (مگه تو چته؟) مهیا گفت: (بگین چِم نیست؟)
    شروین گفت: (اینو بدون، خیلی از مردا آرزوی همسری مثل تو رو دارن، اینقدرم خودتو دست کم نگیر.)
    مهیا نگاهش کرد و در دل گفت: (پس تو آرزوی همسری مثل منو نداری؟) شروین که سکوت مهیا را دید، دوباره پرسید: (نمی خوای بگی کیه؟ دیگه داری عصبانیم می کنی؟)
    مهیا گفت: (حالا که اصرار دارین بدونین، باشه می گم. سبزی فروش محلتون.) شروین با شنیدن جمله ی مهیا، مثل ترقه از جایش پرید و گفت: (تو چی گفتی؟ خجالت نمی کشی؟ نه واقعاً خجالت نمی کشی؟ آدم قحط بود رفتی عاشق سبزی فروش محله شدی!)
    مهیا که به زور خنده اش را مهار کرده بود گفت: (چیکار کنم؟ شما که نه راننده دارین! نه باغبون دارین! نه آشپز! پس عاشق کی باید می شدم؟)
    شروین با عصبانیت گفت: (خب حالا حتماً باید عاشق می شدی؟) مهیا که خنده اش گرفته بود، گفت: (مگه من آدم نیستم؟ مگه من دل ندارم؟) شروین گفت: (اگه قصد ازدواج داشتی خب می گفتی خودم یکی رو بهت معرفی می کردم، واقعاً که!)
    مهیا گفت: چیکار کنم آقا، بسکه شما هی گفتین میوه و سبزی خوردن دوست دارین، منم هر روز رفتم مغازه ی سبزی فروش و بالاخره هم عاشق همدیگه شدیم. این روزا می خواد بیاد خواستگاریم. البته حالا که فهمیدم شمام قصد ازدواج دارین، خیالم از بابت شما راحت شده که تنها نیستین و راحت تر می تونم ازدواج کنم و از پیشتون برم.)
    شروین با خط عمیقی که میان ابروانش انداخته بود، گفت: (من اجازه نمی دم، تو باید زیر نظر خودم ازدواج کنی. دیگه ام حرف نباشه.)
    شروین اصلاً فکرش را هم نمی کرد که مهیا عاشق سبزی فروش محله شود. مهیا با دیدن سکوت شروین گفت: (خب من طرفو معرفی کردم، حالا نوبت شماست که بگین اسمش چیه؟)
    شروین گفت: (تو با این کارت حسابی منو از خودت ناامید کردی. فکر می کردم دختر آینده نگری هستی، ولی با این کارت نظرم واقعاً راجع بهت عوض شد. می خوام فردا برم پیشش.)
    مهیا بلافاصله گفت: (نیستش آقا!)
    شروین با لحن تندی گفت: (حالا دیگه از رفت و آمدشم خبر داری؟) مهیا گفت: (مگه شما از رفت و آمد اون دختر خانوم خبر ندارین؟) شروین گفت: (حرف منو نزن، من مَردم، من با تو فرق می کنم!)
    مهیا گفت: (جدی؟ بازم مرد بودنتونو به رخم کشیدین؟ ولی بدونین، همونطور که شما تا دو روز این دختر خانومو ندیدین، اخلاقتون اینقد بد شده، منم مثل شمام. الان یه هفته است درست حسابی ندیدمش، دلم واسش یه ذره شده! آخه چون بهادرخان هر روز خونه بودن، نتونستم زیاد برم پیشش.)
    شروین دوباره با لحن تندی گفت: (این مزخرفات چیه داری می گی؟ پس روزا که من خونه نیستم جنابعالی دنبال عشق و عاشقی هستی، آره؟) مهیا گفت: (مگه شما برای عاشق شدنتون از من اجازه گرفتین؟!)
    شروین گفت: (خواهش می کنم منو قاطی خودت نکن! این هفته باید اون پسررو ببینم. می خوام ببینم اصلاً لیاقت تورو داره یا نه؟)
    مهیا اخم قشنگی کرد و گفت: (فکر کردین باید عاشق پسر سرهنگ می شدم؟ خب هم تیپ خودمه، والله شغلش از شغل من که بهتره. خداقل آقای خودشه و نوکر خودش. برای عاشق شدنم از اربابش اجازه نمی گیره.)
    شروین با عصبانیت و صدای بلندی گفت: (بسه دیگه، می خوام بخوابم.) و با چهره ای دمغ و اخم کرده وارد اتاقش شد و با خود تصمیم گرفت به هر نحوی که شده است، جلوی ازدواج مهیا را بگیرد. چون در نظر شروین او حق اش خیلی بیشتر از اینها بود. حتی اگر قرار بود با او ازدواج نکند. او باید خوشبخت می شد و خوشبخت هم زندگی می کرد.
    فردای آن شب، شروین با اخم وحشتناکی سر میز صبحانه نشست و گفت: (از خونه بیرون نمی ری، فهمیدی؟)
    مهیا گفت: (چرا؟) شروین گفت: (دیگه نمی خوام میوه و سبزی هم بخری.) مهیا گفت: (چرا؟)
    شروین گفت: (معلومه چون نمی خوام دیگه چشمت به اون پسرۀ سبزی فروش بیفته.) مهیا گفت: (کدوم سبزی فروش؟) شروین گفت: (به قول خودت سبزی فروش محلمون که خانم عاشقش شدن.)
    مهیا گفت: (آقا شما چن ساله تو این محله زندگی می کنین؟)
    شروین با اخم گفت: (چیه می خوای راجع بهش تحقیق کنی؟) مهیا گفت: (نه حالا شما بگین ببینم چن ساله اینجا زندگی می کنین؟)
    شروین گفت: (نُه سال چطور مگه؟)
    مهیا خیلی بامزه شروین را نگاهی کرد و گفت: (هیچی آقا، شما اصلاً تو محلتون سبزی فروش ندارین که من عاشقش بشم!) و بلافاصله با صدای بلندی خندید و گفت: (خیلی باهوشین آقا! مثلاً استاد دانشگاهین! بیچاره شاگرداتون، دلشونو به کی خوش کردن؟) شروین به محض شنیدن جمله ی مهیا با خوشحالی فنجان چایش را روی میز گذاشت و به سوی مهیا رفت و رو در رویش ایستاد و گفت: (آتیش پاره از دیشب منو سر کار گذاشتی؟ واقعاً که، تو دیگه کی هستی؟) مهیا پاهایش را بهم زد و گفت: (سرباز وظیفه ی شما، سایه خانوم، که یه هفته بود دلش لک زده بود برای سر به سر گذاشتن شما. ولی خودمونیم آقا، حالتونو خوب گرفتم، درسته؟)
    شروین گفت: (تا حالا کسی حالمو اینجوری نگرفته بود. دفعه ی آخرت باشه، وگرنه این دفعه یه کتک حسابی از دستم می خوری.)
    مهیا گفت: (جدی؟ لطفاً مواظب باشین شما از دست من کتک نخورین! می دونین که، کتک زدنم خیلی ملسه.)
    شروین گفت: (آره والله!)
    مهیا گفت: (ولی آقا باید قول بدین امشب راجع به اون دختر خانوم صحبت کنین. عکسشو ندارین آقا؟ حتماً خیلی ام خوشگله! آخه به قول خودتون شما خیلی سخت گیرین.)
    شروین گفت: (خوشگله، ولی به پای تو نمی رسه. ولی باشه، امشب درباره اش باهات صحبت می کنم. اتفاقاً می خوام یه ذره منو راهنمایی کنی، راستی سایه خونۀ من برات مثل سربازخونه است؟ اون چه حرفاییه به بهادر زدی؟!)
    مهیا گفت: (تقصیر خودشه، بس که کنجکاوه بدونه من و شما رابطمون تو این خونه چه جوریه؟ من طوری حرف زدم که خیالش راحت شد. گفتم شما اخلاقتون مثل بابا بزرگاست، گفتم شما فقط مثل سرهنگا به من دستور می دین. اونم حسابی خیالش راحت شد. آقا بدکاری کردم؟)
    شروین گفت: (نه کار خوبی کردی. اصلاً این بهادر از بچگی عادت داره مدام تو زندگی مردم سرک بکشه. از روزی که تورو تو خونه ی من دیده، همش می خواد بدونه این جا چه خبره؟ دیگه بهت چیزی نگفت؟ منظورم راجع به اون دختره است.)
    مهیا گفت: (جزو اسراره؟) شروین گفت: (نه، ولی دوست داشتم خودم بهت بگم.) مهیا گفت: (خیالتون راحت، فقط گفت شما به کسی بدجوری وابسته شدین، همین. نمی خوایین برین آقا؟ دیرتون می شه.) شروین گفت: (آخه یه هفته بود با تو درست و حسابی حرف نزده بودم، دلم برای زبون درازیت تنگ شده بود. فعلاً تا شب خداحافظ.)
    آن شب شروین بعد از شام رو به مهیا کرد و گفت: (سایه فعلاً نرو تو اتاقت، می خوام باهات صحبت کنم. ازت می خوام کمی منو راهنمایی کنی.)
    مهیا گفت: (چشم آقا، بفرمایین.) شروین بعد از کمی سکوت گفت: (سایه به نظر تو که یه دختری، اگه یه مردی عاشق یه دختری بشه، به اون دختر در مورد علاقه اش چه طوری باید بگه؟ چه طوری بگه که دوستش داره؟)
    مهیا گفت: (منظور از اون مرد، شمایین دیگه، درسته؟) شروین گفت: (درسته، خودمم.) مهیا به شروین که به عشقش نسبت به دختر دیگری اعتراف کرده بود، نگاهی انداخت و به سختی بغضش را غورت داد و گفت: (تعریف کنین ببینم چه جور دختریه؟)
    در حالی که شروین خیره ی مهیا بود، گفت: (اول این که خیلی خانوم و نجیبه. از اخلاقش نگو که خیلی تعریف داره، ضمناً خیلی ام با استعداد و مهربونه، در کنار همه ی اینا خوش برخورد و خوشگله، به طوری که عین ماه می مونه. باور کن هیچوقت از نگاه کردنش سیر نمی شم. وقتی به چشاش نگاه می کنم، دیوونه می شم و دنیا رو فراموش می کنم. ولی سایه هر کاری می کنم بفهمم احساس اون نسبت به من چیه، اصلاً بروز نمی ده! به نظرت من چکار باید بکنم؟ چی باید بهش بگم؟ چه طوری باید برخورد کنم؟ باور کن حاضرم جونمو بدم، ولی فقط بدونم اونم حتی یه ذره منو می خواد. سایه اگه فقط یه روز نبینمش، از دلتنگی می میرم. دلم می خواد شب و روزمو فقط کنار اون باشم. تصمیم گرفتم یه روز اونو به عمه ام معرفیش کنم. البته بعد از اینکه فهمیدم نظرش راجع به من چیه! حالا به نظر تو چه جوری باید بفهمم اون نظرش راجع به من چیه؟)
    شروین که نمی دانست با بیان حرف هایش تمام زندگی مهیا را پوچ و بی معنی کرده است، مرتب از آن دختری که همان مهیا بود، تعریف می کرد و داد سخن می داد. به قدری گفت و گفت تا سرانجام مهیا احساس کرد دوباره سردردش که جدیداً دائمی شده بود، شروع شده است.
    بعد از لحظاتی سکوت با صدای آرامی گفت: (آقا اگه اجازه بدین اول یه چایی بیارم، بعد از اون بشینیم فکرامونو بذاریم روی هم و ببینیم شما باید به اون دختر خانوم چی بگین.)
    و بلافاصله از کنار شروین دور شد. دیگر حال خودش را نمی فهمید. بالاخره زمان ترک شروین از راه رسیده بود، بالاخره زمان آن رسیده بود که می دید شروین هم به کسی دلبسته است. به کسی غیر از او. و این او را تا به مرز جنون می کشاند. با آهی بلند سینی چای را برداشت و به سوی شروین رفت. ولی به ناگاه قبل از رسیدن به شروین، احساس سرگیجه و سردرد وحشتناکی به او دست داد و فقط این را فهمید که سینی چای از دستش رها و به سمت زمین پرتاب شد و خودش نیز در دستان شروین از حال رفت.
    وقتی به خود آمد که شروین بالای سرش نشسته بود و با نگرانی صدایش می کرد. چشمانش را باز کرد و نگاهش به چشمان نگران شروین افتاد. در حالیکه سرگیجه ی شدیدی داشت، دستش را به سوی سرش یرد و با ناله گفت: (وای سرم!) و با نگاهی به شروین گفت: (می بخشین آقا، اصلاً نمی دونم چه طور شد.)
    شروین گفت: (سایه تو چرا اینقد سر درد داری؟ چرا دکتر نمی ری؟)
    مهیا گفت: (چیزی نیست آقا، قبلاً رفتم، گفتن عصبیه! اصلاً نمی دونم یه هو چی شد؟ تا حالا سابقه نداشت.)
    شروین گفت: (تو که عصبی نیستی! پاشو، پاشو حاضر شو بریم دکتر.)
    مهیا گفت: (نه آقا مگه چی شده؟ کمی سرم درد گرفته، همین.) شروین گفت: (شاید فشارت افتاده؟ شایدم ضعیف شدی؟ من می رم حاضر شم، توام زودتر حاضر شو بریم دکتر.) مهیا گفت: (نه آقا، مگه آدم برای هر چی می ره دکتر؟) و از یادآوری این که در آغوش شروین از هوش رفته است، با خجالت گفت: (تازه داشتم می یومدم راهنماییتون کنم که ببین چی شد!)
    شروین با لحن خاصی گفت: (سایه نکنه از زن گرفتن من عصبی شدی؟) و به چشمان مهیا خیره شد تا عکس العمل او را ببیند.
    مهیا فوری در جوابش گفت: (راستش آره آقا، آخه دارم کارمو از دست می دم.)
    شروین که کفرش درآمده بود گفت: (واقعاً که! دختر خوب یه ذره ام به فکر زندگیت باش، یه ذره ام به دور و برت توجه کن. یعنی تو نمی خوای ازدواج کنی؟ من آدم خوب خیلی سراغ دارم که اگه تو یه اشاره کنی، من بهت معرفیش می کنم.)
    مهیا گفت: (فکر کردین منم مثل شما حساب بانکیم پره که به فکر زندگی و دور و برم باشم؟)
    شروین و مهیا با زدن چنین حرف هایی، بدون اینکه بدانند، جلوی روی هم سدی می کشیدند نفوذناپذیر. مهیا به فکر این که شروین عاشق دختری است و شروین به فکر این که مهیا اصلاً به این چیزها نمی اندیشد، سکوت می کردند و در خلوت خود فقط به هم می اندیشیدند.
    فردای آن شب مهیا تصمیم گرفت خیلی بی خیال با شروین برخورد کرده و او را راهنمایی کند. مگر شروین چه گناهی کرده بود؟ مگر مهیا در خانه ی او به غیر از یک خدمتکار چه بود؟ پس شروین هیچ گاه نمی توانست به او جور دیگری نگاه کند. از نظر مهیا شروین اصلاً او را در حد خودش نمی دانست و این افکار همیشه عذابش را دو چندان می کرد. روزهای زیادی بود که مدام با خود تکرار می کرد که ای کاش هرگز عاشق نمی شد. که ای کاش، که ای کاش، که ای کاش. و مدام این که ای کاش ها، در مغز و ذهنش تکرار می شد و سرش را به درد می آورد.
    آن شب سر میز شام در حالی که مهیا ظاهرش بی خیال و درونش آشوب بود، رو به شروین کرد و گفت: (آقا چرا رک و پوست کنده به اون دختر نمی گین دوستش دارین؟)
    شروین گفت: (آخه اگه نه بگه چی؟ اونوقت دیگه نمی تونم باهاش روبرو بشم. گفتم که یکی از شاگردامه، هر روزم می بینمش.)
    مهیا گفت: (خب تو چشاش نگاه کنین حتماً متوجه چیزی می شین.) شروین گفت: (ولی سایه از چشاشم چیزی نفهمیدم. اصلاً خوتو سایه، اگه یه روز عاشق بشی چه جوری به طرفت نشون می دی؟) مهیا گفت: (عاشق بشم! کی؟ من؟ امکان نداره آقا، من که حوصلۀ عشق و عاشقی رو ندارم. تازه آقا شما که باغبون ندارین من عاشقش بشم.)
    شروین گفت: (حالا چرا حتماً باید باغبون باشه؟) مهیا گفت: (پس چی فکر کردین! فکر کردین باید عاشق پسر شاه بشم؟) شروین گفت: (چرا که نه؟ حالا چرا حوصله ی عشق و عاشقی رو نداری!)
    مهیا گفت: (خب برای اینکه آدمو از کار و زندگی میندازه.) شروین گفت: (آخه سایه همه چی که تو زندگی کار نیست.) مهیا گفت: (برای شما بله، ولی برای افرادی مثل من نخیر. آدم گشنه چه می دونه عشق و عاشقی چیه؟)
    شروین دوباره نتوانست از احساس سایه چیزی بفهمد. از این دختر در تعجب بود! مگر او قلب نداشت؟ مگر او احساس نداشت! با کشیدن نفس عمیقی گفت: (توام نتونستی راهنماییم کنی، باید خودم یه فکری کنم.)
    هر ماه که می گذشت. مهیا از بابت کارش هیچ پولی از شروین نمی گرفت و به حساب بدهکاریش می نوشت. برای همین کار دوخت و دوزش را بیشتر کرده و شب ها کمتر می خوابید. ولی پولی که بدستش می رسید، خیلی ناچیز بود و واقعاً در مضیقه افتاده بود. با وجود این که شروین خیلی به او اصرار می کرد تا حداقل دو ماه یک بار حقوقش را کم کند، ولی مهیا قبول نمی کرد و زیر بار نمی رفت و می گفت: (نه آقا، می خوام بدهکاریم زودتر تموم بشه.)
    به تازگی شروین دلش می خواست برای مهیا هدیه بگیرد، گل بگیرد، با او بیرون برود. دلش می خواست مهیا دیگر در خانه اش حکم خدمتکار را نداشته باشد. دلش می خواست او خانوم خانه اش، همسرش، همدمش، و یار و رفیق شبها و روزهای تنهاییش باشد. احساس می کرد زندگیش فقط با ازدواج با او خلاصه شده است، و بس. احساس می کرد حتی یک روز هم بدون او نمی تواند باشد. ولی مانده بود که چه کند؟ مهیا رفتاری را از خود نشان می داد که او جرأتش را نداشت که از احساسش نسبت به او سخن بگوید.
    مهیا از این که آن سال فوق لیسانسش را می گیرد، خیلی خوشحال بود. تصمیم گرفته بود، به محض اینکه مدرک فوق لیسانسش را گرفت، آن را به شروین نشان دهد و او را غافلگیر کند.
    خدایـــــــــا هرجا میریم و ظلمی میبینیــــــــم همه میگن نـگران نـباش خدا جای حــــق نشسته...!
    خدایــــــــا..... میشه از جای حق پاشی تا حــــق جای خودش بشینه....!




    قبل از اینکه اخـــــم کنی، کاملا مطمئــــــن شو که هیچ ســـــوژه ای برای لبـــــخند زدن وجود ندارد..


صفحه 5 از 7 نخستنخست ... 34567 آخرینآخرین

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
طراحی توسط: مرجع حرفه ای ویبولتین
انجمن دانشجویان ایران در یک سال اخیر به وضعیت مقاله در ایران کمک شایانی کرده است.این انجمن هم اکنون به مرجع مقاله در ایران تبدیل شده است. از بودن در جمع صمیمی دانشجویان ایرانی لذت ببرید.
ارتباط با ما در مورد انجمن ارتباط با در مورد مارکت ورود به مدیریت انجمن ایمیل مدیریت انجمن : irdoc.net@gmail.com
تلفن همراه: 0933333333
تلفن ثابت: 00000000-0511

آیدی یاهو:
انتخاب كاربر برتر ماه انجمن دانشجويان ايران