انتقادات و پیشنهادات سوالات و مشکلات کاربران مكاتبه با گروه مديريت
انجمن پايان نامه ها بخش درخواست مقاله مجله الكترونيكي انجمن
بهترين كاربران هفته (به زودي) بهترين مديران هفته ( به زودي) جايزه ويژه ماه (به زودي)

صفحه 9 از 19 نخستنخست ... 7891011 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 81 تا 90 , از مجموع 189

موضوع: به رنگ شب| اعظم طیاری

  1. #1
    همكار سابق
    k!m!a آواتار ها
    تاریخ عضویت
    May 2012
    محل سکونت
    ahwaz
    نوشته ها
    8,179
    پسندیده
    402
    مورد پسند : 2,907 بار در 2,026 پست
    حالت من : Mashghool
    خدایـــــــــا هرجا میریم و ظلمی میبینیــــــــم همه میگن نـگران نـباش خدا جای حــــق نشسته...!
    خدایــــــــا..... میشه از جای حق پاشی تا حــــق جای خودش بشینه....!




    قبل از اینکه اخـــــم کنی، کاملا مطمئــــــن شو که هیچ ســـــوژه ای برای لبـــــخند زدن وجود ندارد..


  2. # ADS
    نشان دهنده تبلیغات برای شما
    تاریخ عضویت
    همین الان !
    محل سکونت
    توی انجمن
    نوشته ها
    یه عالمه



     

  3. #81
    همكار سابق
    k!m!a آواتار ها
    تاریخ عضویت
    May 2012
    محل سکونت
    ahwaz
    نوشته ها
    8,179
    پسندیده
    402
    مورد پسند : 2,907 بار در 2,026 پست
    حالت من : Mashghool
    غیبت الهه، پروین را به صرافت گفتگو انداخت. با آنکه با عاطفه رودرباستی نداشت، اما برای گفتن حرف دلش کلی کبرا و صغرا چید. دست آخر هم پرده های ساتن شاه بلوطی را کنار کشید و از ورای پرده حریر، حیاط را زیر نظر گرفت. الهه و مهرداد گرم گفتگو بودند. چه چیز می توانست حرارت یک مرد را آن قدر بالا ببرد که سردی هوای زمستان را در وجود خود احساس نکند. نگاه از بچه ها گرفت. نظری اجمالی به درختان عریان انداخت. چرخید با سر اشاره به حیاط کرد و گفت:
    - به نظر تو این دو تا به هم میان؟
    عاطفه دندان هایش را در لبخندی به نمایش گذاشت و جواب داد:
    - چیه زن داداش! مهرداد چیزی گفته؟
    - نظرت چیه؟
    - ببین زن داداش! من از خدامه الهه عروس شما بشه، ولی خودت که می دونی او پسره دست بردار نیست
    پروین جلو آمد، توقع داشت یا گلایه، گفت:
    - من که نباید از مهرداد برای تو تعریف کنم، مهرداد فوق لیسانس تربیت بدنیه، اهل کار، اهل خونه و خونواده... نجیب، ظاهرش هم که بد نیست.
    - چرا خواستگاری نمی کنه؟
    - چه می دونم! الهه میگه پدر پسره مخالفه.
    - این هم شد بهونه، آخرش که چی، نکنه الهه باید خونه باباش بترشه، تا پدر شازده راضی بشه.
    - چی بگم زن داداش؟
    - تو هم یکریز بگو چی بگم، چی بگم... اسکوئی رو در جریان بگذار... ببین نظرش چیه؟
    - می ترسم الهه با من چپ بیفته، منو معاف کن زن داداش، خودت یه طوری با الهه و پدرش صحبت کن، از تو بشنوند، بهتر از منه.
    خدایـــــــــا هرجا میریم و ظلمی میبینیــــــــم همه میگن نـگران نـباش خدا جای حــــق نشسته...!
    خدایــــــــا..... میشه از جای حق پاشی تا حــــق جای خودش بشینه....!




    قبل از اینکه اخـــــم کنی، کاملا مطمئــــــن شو که هیچ ســـــوژه ای برای لبـــــخند زدن وجود ندارد..


  4. #82
    همكار سابق
    k!m!a آواتار ها
    تاریخ عضویت
    May 2012
    محل سکونت
    ahwaz
    نوشته ها
    8,179
    پسندیده
    402
    مورد پسند : 2,907 بار در 2,026 پست
    حالت من : Mashghool
    با پافشاری عاطفه چند روزی را مرخصی گرفت تا کمی هم به خانواده اش رسیدگی کند. خوشحالی الهه زایدالوصف بود. از وقتی یادش می آمد، هر زمان پدر در مرخصی بود، بیشتر اوقاتش را با او می گذراند. هنوز هم احساس کودکی می کرد و نیازمند دستهای پرمهر پدر بود. آغوش گرم و نوازش های عاشقانه مادر را کم داشت، نوازش هایی که می توانست عشق را هر چه باشکوه تر در قالب کلمات فارسی در صحرای بی خار قلبش بکارد. از این رو تمامی عشق گمشده را در نگاه پدر جستجو می کرد. وقتی شنید پدر برای یک هفته در مرخصی به سر می برد از خوشحالی جیغ کوتاهی کشید و هیجانزده در بالا و پایین پریدن ها، کودکی کرد، سپس گلایه مند گفت:
    - چرا نگفتی تا مرخصی بگیرم.
    امان اسکویی، یادگار عشق روزهای جوانی اش را برانداز کرد. گل زیبایش پرپر شده بود، اما غنچه اش به ثمر می نشست. دست کشید به گلبرگ لطیف و صورتی زنگ گونه های تک فرزندش گفت:
    - فکرش رو کردم... شیفت صبح در خدمت مادر،شیفت بعدازظهر هم در خدمت دختر.
    الهه شیطنت کرد، گوشه چشمی به عاطفه انداخت و گفت:
    - عاطفه جون!... تا بعد از ظهر که نوبتم میرسه بابا رو تموم نکنی
    امان خنده کنان پس گردن دخترش زد و گفت:
    - برو پدر سوخته...
    با رفتن الهه، امان روزنامه صبح را برداشت و در مبل راحتی فرو رفت، اما زنگ تلفن مجال خواندن را از او گرفت. عاطفه از آشپزخانه صدا بلند کرد:
    - عزیزم، میشه جواب بدی.
    امان معمولا از پاسخگویی به تلفن های منزل طفره می رفت، حوصله احوالپرسی و تعارفات پشت تلفن را نداشت، زیر لب غر زد و گوشی را برداشت.
    - به به... پروین خانم، حالتون چطوره، آقای فرشچی چطورند؟
    با رد وبدل شدن یکی دو جمله امان گفت:
    - خب دیگه، من خداحافظی می کنم و گوشی رو میدم به عاطفه جون
    پروین دست و پایش را گم کرده، هول شد:
    - نه نه راستش با خودتون کار داشتم
    - خواهش می کنم بفرمائید
    - می خواستم برای یه امر خیر خدمت برسم... البته اگه شما مهرداد من رو قابل بدونی و به غلامی بپذیری
    - مهرداد نور چشم من، ولی... راستش... چطور بگم... الهه نامزد داره.
    پروین نقطه ضعف سروش را پیش کشید. کلی دلیل و برهان آورد که چون نامزدی آنها رسم نیست، مهرداد حق آزمایش خود را دارد. دست آخر هم نظر امان را جویا شد. امان حریف زبان پروین نبود. شاید هم نخواست که باشد، چون گفت:
    - من شناخت کافی از سروش و مهرداد ندارم. تازه یک هفته است که هر دوشون رو دیدم، ولی بدم نمیاد روابطم با عاطفه و خانواده اش محکم تر بشه.
    با این جواب گویی دنیا را دو دستی تقدیم پروین کرده باشند، شادمان گشت و گفت:
    - خواهش می کنم راجع به این موضوع به الهه حرفی نزنید... در حال حاضر جوابش مشخصه... فقط تکلیفش رو با سروش کنید... فکر کنم بهتره سروش رو وادار کنید به خواستگاری الهه بیاد
    - از شما چه پنهون، چند بار بهش گوشزد کردم. گفتم که دوست ندارم این پسره همین طوری باهاش تماس داشته باشه. ولی الهه جواب میده، سروش داره پدرش رو راضی کنه.
    -شاید هیچ وقت نتونست پدرش رو راضی کنه، آخرش چی، از پسر من بگذریم، الهه می خواد تا آخر عمر به پای یه احتمال بنشینه؟
    خدایـــــــــا هرجا میریم و ظلمی میبینیــــــــم همه میگن نـگران نـباش خدا جای حــــق نشسته...!
    خدایــــــــا..... میشه از جای حق پاشی تا حــــق جای خودش بشینه....!




    قبل از اینکه اخـــــم کنی، کاملا مطمئــــــن شو که هیچ ســـــوژه ای برای لبـــــخند زدن وجود ندارد..


  5. #83
    همكار سابق
    k!m!a آواتار ها
    تاریخ عضویت
    May 2012
    محل سکونت
    ahwaz
    نوشته ها
    8,179
    پسندیده
    402
    مورد پسند : 2,907 بار در 2,026 پست
    حالت من : Mashghool
    وقتی امان گوشی را گذاشت یه نفس عمیق کشید و زمزمه کرد: "دختر داری چقدر سخته، کاش بودی کاترین".
    سرک کشید به آشپزخانه، عاطفه میوه می شست.بلند شد و بی سر و صدا داخل شد. پنجه انداخت دور پنجه های او، پرتقال را از لای انگشتانش بیرون کشید و در ظرفشویی انداخت. عاطفه سر سایید به صورت امان و گفت: "اذیت نکن". امان در چشمان خیره شد و گفت:
    - اینها رو ولش کن.. بیا، کارت دارم.
    و او را به دنبال خود کشاند و یکی از صندلی های آشپزخانه را عقب کشید و او را دعوت نشستن کرد. عاطفه با تعجب پرسید:
    - چیزی شده؟
    - یعنی تو نمی دونی؟
    - چی رو باید بدونم؟
    - الان با پروین خانم صحبت می کردم
    -اِ...پس چرامن رو صدا نزدی؟
    - با سرکار علیه کار نداشت، بنده حقیر رو مورد التفات قرار داد.
    چشم های عاطفه به رومیزی گل آفتابگردونی اش خیره ماند، خیلی دوستش داشت، ناگهان چشمش به پارگی کوچکی در روی آن افتاد اخم کرد و گفت:
    - اِ... این کی پاره شده؟
    سر بالا گرفت تا شکوه کند اما با چشمان منتظر امان روبرو شد. گفت:
    - بالاخره میگی چکارت داشت؟
    - تو واقعا بی خبری؟
    - چرا گفته، ولی من تقصیری ندرام، من از اولم خودم رو کنار کشیدم. الان هم به من هیچ ربطی نداره. دلم نمی خواد الهه از چشم من ببینه.
    - نظرت چیه؟
    - من اصلا نظر ندارم
    - نمی خوی نظر من رو بدونی؟
    - نظر تو که معلومه، نظر شما نظر دخترتونه
    - اتفاقا کاملا برعکس
    - یعنی چه!؟
    - یعنی من مهرداد رو دوست دارم و اون رو به سروش ترجیح میدم
    عاطفه مبهوت شد.
    - امان تو چشم های من نگاه کن.... خواب نمی بینم... تو واقعا مهرداد رو دوست داری؟
    - چرا که نه، او پسر مودب و باوقاری است، در ضمن سالم و ورزشکاره، می دونم عزیز دردانه من رو خوشبخت می کنه...یه کاری کن این پسره از سرش بیفته
    - امان! پای من رو وسط نکش، خیلی زحمت کشیدم تا من رو به عنوان مادر قبول کنه الان هشت ساله که دارم تر و خشکش می کنم هنوز به من مادر نگفته نمی خوام از همین عاطفه جونی هم که میگه بیفتم.
    خدایـــــــــا هرجا میریم و ظلمی میبینیــــــــم همه میگن نـگران نـباش خدا جای حــــق نشسته...!
    خدایــــــــا..... میشه از جای حق پاشی تا حــــق جای خودش بشینه....!




    قبل از اینکه اخـــــم کنی، کاملا مطمئــــــن شو که هیچ ســـــوژه ای برای لبـــــخند زدن وجود ندارد..


  6. #84
    همكار سابق
    k!m!a آواتار ها
    تاریخ عضویت
    May 2012
    محل سکونت
    ahwaz
    نوشته ها
    8,179
    پسندیده
    402
    مورد پسند : 2,907 بار در 2,026 پست
    حالت من : Mashghool
    مثل همیشه پشت فرمان اتومبیل سیاه رنگش آرمیده بود. اما این بار به جای تپش های تند قلبش، با دلشوره منتظر الهه بود که صدای برخورد انگشتان دستی به شیشه او را مثل برق از جا پراند. تا چشمش به اونیفورم پلیس راهنمایی خورد مثل یخ وا رفت. دکمه پایین بر را زد و شیشه به آرامی پایین آمد. افسر جوان انگشت به سمت نقطه ای نشانه رفت و گفت:
    - می تونی اون تابلو رو بخونی؟
    سروش امتداد انگشت افسر را دنبال کرد و چشمش به تابلوی توقف ممنوع افتاد. از ترس حمل با جرثقیل با دستپاچگی گفت:
    - دیگه داشتم می رفتم جناب سروان
    - این دقیقا همون کاری یه که باید انجام بدی ولی فعلا مدارک
    سروش کارت اتومبیل و گواهینامه اش را جلوی افسر راهنمایی گرفت او هم مدارک را به همراه یک قبض جریمه پانزده هزار تومانی بازگرداند، افسر جوان به سروش یادآور شد بیشتر مراقب علائم راهنمایی و رانندگی باشد و توصیه کرد تا قبل از رسیدن اتومبیل گشت هر چه سریع تر از آن محل دور شود و قبل از شنیدن تشکر سروش به سراغ اتومبیل را در دنده قرار داده نیم کلاچ بالا آورد اما اتومبیل به حرکت در نیامده بود که در جلو آن باز شد و کسی خود را با عجله روی صندلی پرتاب کرد. بی اراده رو گرداند و به محض دیدن الهه چهره عبوس و غضبناکش باز شد و لبخندی جای آن را گرفت. دقایقی بعد در رستورانی دنج و با صفا در خیابان فرشته مقابل هم نشسته بودند. سکوت سنگین آن دو با نزدیک شدن گارسون شکست و آنها را مجبور به انتخاب غذا ساخت. با فاصله گرفتن گارسون الهه با گلایه گفت:
    - فکر کردم برای همیشه فراموش شدم.
    سروش هنوز عاشق بود اما به خودش اجازه نمی داد با وجود داشتن همسر، چشم در چشم او بیندازد وچون گذشته ابراز علاقه کند از این رو چشم به رقص نور لامپهای نئون روی شیشه دوخت و گفت:
    - روزگارم سگی شده
    هر چه سروش تلخی زندگی اش می گفت، الهه راضی تر به نظر می رسید او که در چند ماه اخیر با اشک و دعا سروش را از خداوند تقاضا می کرد، با شنیدن این جمله گفت:
    - جز این انتظار دیگه ای نداشتم
    - بگو چه کار کنم الهه؟
    - خودت رو خلاص کن
    خدایـــــــــا هرجا میریم و ظلمی میبینیــــــــم همه میگن نـگران نـباش خدا جای حــــق نشسته...!
    خدایــــــــا..... میشه از جای حق پاشی تا حــــق جای خودش بشینه....!




    قبل از اینکه اخـــــم کنی، کاملا مطمئــــــن شو که هیچ ســـــوژه ای برای لبـــــخند زدن وجود ندارد..


  7. #85
    همكار سابق
    k!m!a آواتار ها
    تاریخ عضویت
    May 2012
    محل سکونت
    ahwaz
    نوشته ها
    8,179
    پسندیده
    402
    مورد پسند : 2,907 بار در 2,026 پست
    حالت من : Mashghool
    میشه؟! میشه یه دختری رو عقد کرد و بعد از دو سه ماه بهش گفت هری خوش اومدی
    - پس می خوای چه کار کنی؟
    - اگه می دونستم از تو نمی پرسیدم
    الهه با اصرار تقاضای این دیدار را کرده بود،زیرا قصد داشت مهرداد را دست آویزی قرار دهد تا با واسطه آن حس حسادت را در وجودش سروش بع غلیان بیندازد، از این رو گفت:
    - من نمی دونم در زندگی تو چی می گذره و مشتاق شنیدن هم نیستم. یه روزی عاشقت بودم اما تو از من خواستی این عشق رو انکار کنم، خیلی سعی کردم تا مثل امروز خوددار باشم. حالا هم اگه خواستم ببینمت واسه اینه که بدونی مهرداد به من ابراز علاقه کرده. واقعا نمی دونم چه جوابی بهش بدم
    سروش بی اراده دگرگون شد، گویی با جرقه ای وجودش را به آتش کشیدند. سرخی گوشهاو گونه هایش دل الهه را گرم کرد. به همین دلیل ادامه داد:
    - راستش بهش گفتم پاش رو از کفش تو بیرون بکشه
    سپس نگاه التماس آمیزش ررا در نگاه سروش دوخت و افزود:
    - نباید این حرف رو بهش می زدم؟
    سروش گویی گیج و منگ بود،زیرا نه قادر به پاسخ گویی بود و نه می توانست افکارش را متمرکز کند. به همین دلیل الهه با شرح ماجرایی که بین آنها اتفاق افتاده بود، لحظه به لحظه او را جری تر می کرد، تا آنکه سروش بی اراده روی میز کوبید و گفت:
    - بسه دیگه.
    نگاهها به سوی آنها دوخته شد اما سروش بی اعتنا ادامه داد:
    - غلط کرده!مگه از روی نعش من رد بشه...به چه جرأتی به خودش اجازه ابراز علاقه داده.
    الهه از حجم نگاهها احساس سنگینی می کرد انگشت روی لب گذاشت و گفت:
    - یواش تر... همه دارن نگاه مون می کنند.
    سروش دکمه پیراهنش را باز کرد و گفت:
    - بریم بیرون، دارم خفه میشم.
    برف سنگین و هوای سرد بیرون نمی توانست از گرمای وجود سروش بکاهد، اما زیرکی الهه در دلداری و دلدادگی اش او را آرام کرد، به نحوی که لحظه به لحظه گزارش روزهای زندگی اش را به الهه داد و او را به درجه بالایی از اطمینان رساند، الهه فاتحانه لبخند می زد، زیر همه چیز طبق میل او پیش می رفت.

    تحت تأثیر دیدار سروش، محیط خانه را نیز تحت الشعاع خود قرار داده بود. نوار کاستی داخل ضبط صوت گذاشت و آن را روشن کرد. با پخش موزیک چرخ زد و روی مبل راحتی رها شد. امان، شطرنج به دست بالای سرش ایستاد:
    - چه خبره بابا!!؟ کبکت خروس می خونه
    منتظر جواب نماند، جعبه شطرنج را مقابل چشمان الهه گرفت و گفت:
    - شطرنج می زنی؟
    خدایـــــــــا هرجا میریم و ظلمی میبینیــــــــم همه میگن نـگران نـباش خدا جای حــــق نشسته...!
    خدایــــــــا..... میشه از جای حق پاشی تا حــــق جای خودش بشینه....!




    قبل از اینکه اخـــــم کنی، کاملا مطمئــــــن شو که هیچ ســـــوژه ای برای لبـــــخند زدن وجود ندارد..


  8. #86
    همكار سابق
    k!m!a آواتار ها
    تاریخ عضویت
    May 2012
    محل سکونت
    ahwaz
    نوشته ها
    8,179
    پسندیده
    402
    مورد پسند : 2,907 بار در 2,026 پست
    حالت من : Mashghool
    شادی الهه زاید الوصف بود. به علامت مثبت سر تکان داد. امان مبل را دور زد و مقابل او نشست، جعبه شطرنج را باز کرد و شروع به چیدن مهره ها نمود. الهه در حالی که زیر چشم، پدر را می پایید، مهره ها را بر روی صفحه سیاه و سفید شطرنج قرار داد. چقدر دوست داشت او را در آغوش می گرفت و در حالی که سر به شانه اش می گذاشت درد دل می کرد. کاش گوش پدر مهربان و سخت کوشش را شنوای زجرهای کشیده و هجر متحمل شده می دید. اما جرأت به زبان آوردن حقایق را نداشت. چطور می توانست راز ازدواج سروش را بر پدر فاش کند. چگونه می توانست. به او بگوید قصد دارد یک زندگی را نابود می سازد و بر ویرانه هایش آشیانه خودش را بسازد، چگونه می توانست بگوید قصد دارد چون زالو بر جان سیما بیفتد و او را در عنفوان جوانی به خزانی بی برگ و بار تبدیل کند. با افکار پریشان چهره اش را در هم کشید و به فکر فرو رفت. امان با گذاشتن هر مهره روی صفحه شطرنج زیر چشم او را می پایید، متوجه تغییر حالت او بود. لحن پدری مهربان را از او دریغ نکرد و گفت:
    - دختر بابا دلش نمی خواد یه خورده با پدرش درد دل کنه؟
    الهه در چشمان مهربان پدر زل زد، لبخندش ناز دختر یکی یکدانه بود گفت:
    - چه عجب باباجون! یاد دخترت و درددلش افتادی
    - دیدی بابا! من که همیشه به یاد تو هستم... حیف که فرصت زیادی ندارم، تازه هر وقت که من خونه ام یا نیستی یا خوابی و الا چه چیزی بهتر و بالاتر از این که وقتم را با عزیز دلم بگذرونم .
    الهه سرباز چهارمش را دو خانه جلو برد و گفت:
    - از خودت، سروش ، آینده ات.
    - بابا!
    - نکنه خجالت می کشی
    - خجالت که نه. ولی شما انگار دنبال یه چیزی می گردی.
    امان دست پشت مهرها انداخت و بلافاصله آنها را جمع کرد. جعبه شطرنج را کناری گذاشت و گفت:
    - حق دارم نگران آینده تنها دخترم باشم، ندارم!؟
    - اتفاقی افتاده بابا؟
    - نه چه اتفاقی؟... من فقط یک دختر با کمالات جلوی چشمام می بینم که آرزومه هر چه زودتر تور سفید عروسی رو روی سرش بیندازه
    - زوده... هنوز زوده بابا
    - نمی خوام آرزو به دل از دنیا برم
    - دور از جون بابا! الهی صد سال زنده باشی
    - شاید یک سوم این که گفتی زنده بمونم اما برای همین قدر هم تضمینی نیست. مرگ هر لحظه در کمین آدمه... به من حق بده نگران آینده ات باشم... می خوام استقلال تو رو ببینم و این تنها یک خواهش معمولی نیست.
    - دستوره!
    - می خوام فکر کنی و حتی یقین کنی که دستوره.
    - همون که گفتم، زوده
    امان نگاه ملامت بارش را از الهه گرفت، برخاست و به سوی پنجره رفت. پرده را کنار کشید وایستاد. خیابان شلوغ بود زن و مردی که صدایشان را نمی شنید به جان هم افتاده بودند، یکی این بگو یکی او ن بگو، شاید زن و شوهر بودند سر مسئله ای پیش پا افتاده، مشاجره می کردند. عینک از چشم برداشت. بینی اش را لای دو انگشت ماساژ داد، باز عینک را به چشم گذاشت و با لحنی جدی تر گفت:
    - من دلیل قانع کننده می خوام
    خدایـــــــــا هرجا میریم و ظلمی میبینیــــــــم همه میگن نـگران نـباش خدا جای حــــق نشسته...!
    خدایــــــــا..... میشه از جای حق پاشی تا حــــق جای خودش بشینه....!




    قبل از اینکه اخـــــم کنی، کاملا مطمئــــــن شو که هیچ ســـــوژه ای برای لبـــــخند زدن وجود ندارد..


  9. #87
    همكار سابق
    k!m!a آواتار ها
    تاریخ عضویت
    May 2012
    محل سکونت
    ahwaz
    نوشته ها
    8,179
    پسندیده
    402
    مورد پسند : 2,907 بار در 2,026 پست
    حالت من : Mashghool
    الهه داشتن اختیارات و آزادی را بهانه کرد. اما امان بدنبال جواب قانع کننده بود. سر چرخاند وبا چشمهای براق شده انگشت نشانه رفت گفت:
    - شما از سروش می خوای هر چه زودتر بیاد خواستگاری
    - ولی بابا
    - ولی بی ولی... همین که گفتم.
    الهه برآشفته با دو دست صورت خود را پنهان ساخت. صدایی د رضمیر ذهنش زنگ خورد: "لعنتی ...لعنتی... یعنی چی شده؟ چرا بابا دیوونه شده؟". کلافه بود ولی بیشتر ترسیده نشان می داد تا غمگین. با رفتار غیرعادی او امان جلو آمد و پرسید:
    - مگه تو سروش رو دوست نداری؟
    الهه چرخ زد، روی مبل دو زانو نشست و رو به اما پرسید:
    - موضوع چیه بابا؟... شما هیچ وقت به این موضوغ کوچک ترین اشاره ای نکرده بودی و حالا به یکباره چنین تصمیمی گرفتی.
    امان خم شد، دستش را روی مبل تکیه گاه بدنش ساخت و در چشمان منتظر الهه خیره شد و گفت:
    - خیلی وقته که بهش فکر کردم، دنبال فرصت می گشتم... این چند روز را برای همین موضوع مرخصی گرفتم... هر روز یک نفر تو رو از من خواستگاری می کنه و من نمی دونم چطور دست به سرشون کنم دلم می خواد سروش تکلیفت رو روشن کنه
    - چه تکلیفی؟ تکلیف ما روشنه
    0 نه دخترم،هیچ چیز روشن نیست. همه چیز مثل شب سیاه و تاریکه... می خوام هر چه زودتر با سروش ملاقات کنم
    دهان الهه خشک شد و زبانش مثل چوب بی حرکت ماند، بالاخراه با هر جان کندنی بود گفت:
    - برای چی؟
    - این طوری نمیشه،سه چهار ساله بدون اینکه تو رو رسما نامزد کنه به بهونه ازدواج با تو ارتباط داره. می خوام تکلیف این رابطه و نوعش مشخص بشه.
    - ولی شما می دونی !سروش به خاطر پدرش ...
    حوصله امان سررفت عصبانی شد و تشر زد.
    - من این حرفها سرم نمیشه، یا سروش میاد خواستگاری یا ...
    جمله اش را تمام نکرد، قاطع بود. برافروخته از حس بدی که فکر می کرد با سرنوشت دردانه اش بازی می شود. خواست تا جدیت بیشتری نشان دهد اما با دیدن چهره مبهوت و اشکبار الهه پشیمان شد. الهه مستأصل و پریشان وسط هال ایستاد. تعادل نداشت. نفسش به شماره افتاده، فریاد زد:
    - یا چی ؟...یا چی پدر؟
    - اجازه میدم خواستگارهات بیان و تو مجبوری که یکی از اونها را انتخاب کنی.
    - نمی تونی مجبورم کنی
    - این حرف آخره
    الهه گریه کنان به اتاقش دوید. بالش پر را جلوی دهانش گرفت تا صدای هق هقش را کسی نشنود.
    خدایـــــــــا هرجا میریم و ظلمی میبینیــــــــم همه میگن نـگران نـباش خدا جای حــــق نشسته...!
    خدایــــــــا..... میشه از جای حق پاشی تا حــــق جای خودش بشینه....!




    قبل از اینکه اخـــــم کنی، کاملا مطمئــــــن شو که هیچ ســـــوژه ای برای لبـــــخند زدن وجود ندارد..


  10. #88
    همكار سابق
    k!m!a آواتار ها
    تاریخ عضویت
    May 2012
    محل سکونت
    ahwaz
    نوشته ها
    8,179
    پسندیده
    402
    مورد پسند : 2,907 بار در 2,026 پست
    حالت من : Mashghool
    زمستان چترسفید خود را گسترانیده بود. زن و مرد خود را در لباس های گرم پیچیده بودند و ترجیح میدادند بجز در موارد ضروری، در هوای گرم و مطبوع منزل روز خود را به پایان برسانند. تردد در کوچه و خیابان مشکل بود و یخبندان انسان و ماشین را وادار به احتیاط می نمود. روی زمین خیس و لغزنده،گاه پاهای پیرمردی یا کودکی سر می خورد و او نقش بر زمین می شد. لغزندگی خیابان اتومبیلها را بیش از عابرین پیاده درد سر می انداخت. در این میان، سردی هوا و عریانی فصل زمستان در محیط زندگی سیما کاملا مشهود بود.
    او بدون احساس خوشبختی به آشیانه سرد و بی عشقش راضی بود. اما گویی تقدیر نیز با او سر جنگ داشت و آن شب شوم را برایش رقم زد. شبی که پایه گذار رنجهای بی نهایت این فرشته کوچک شد. برفی شدید باریدن گرفته بود و تردد را در خیابانها مشکل می نمود و ترافیک سنگین در اثر وضعیت بد جوی بوجود آمده بود که باعث دیر رسیدن سروش به منزل گشت. سیما به شدت نگران منتظر بود. بی حوصله بافتنی اش را به گوشه ای پرتاب و شماره تلفن همراه سروش را گرفت اما ارتباط امکان پذیر نبود.
    صدای اپراتور تلفنی در جواب اعلام می کرد: "مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد".سیماعصبانی گوشی را به گوشه کاناپه پرتاب کرد و با پریشانی کنار پنجره ایستاد، طبقه سیزدهم به خیابانهای اطراف مشرف بود، تعدد چراغهای اتومبیل ها نشان از ترافیک کند و سنگین داشت، به خود دلداری داد:
    "می دونم سروش در ترافیک گیر کرده".
    اما فکر تصادف سروش دلشوره عجیبی بر جان او انداخته بود. اضطرابش دو ساعت به طول انجامید تا آنکه کلید داخل قفل چرخید و سروش در آستانه در ظاهر شد. سیما نفسی عمیق کشید و گفت:
    - داشته سکته می کردم
    - تقصیر من نبود، نمی دونی بیرون چه خبره!
    - آره می دونم، رادیو پیام هم گوش دادم ولی فکر نمی کردم پنج شش ساعت توی ترافیک بمونی.
    سروش پالتویش را به دست سیما داد و گفت:
    - خیلی گرسنمه
    - تا شما دست و صورتت رو بشوری، غذا رو کشیدم
    - بجنب که طاقت ندارم. سیما پالتو را آویزان کرد و به آشپزخانه رفت، میزی را که از قبل چیده بود چک کرد و غذا را در مایکروفر قرار داد. قنجان کریستال را از چای داغ پر کرد و روی میز گذاشت. سروش یکریز حرف زد. از هوای بیرون و اوضاع به هم ریخته آن گفت. مدتها بود که سیما او را چنین شاد و سرحال نیافته بود. خرسند از شادی او گفت:
    - کاشکی همیشه برف بیاد
    سروش با گفتن "چرا" تعجب خود را نشان داد
    و سیما در حسرت محبت گفت:
    - برای اینکه تو برام حرف بزنی... دوست دارم تو حرف بزنی و من نگاهت کنم.
    خدایـــــــــا هرجا میریم و ظلمی میبینیــــــــم همه میگن نـگران نـباش خدا جای حــــق نشسته...!
    خدایــــــــا..... میشه از جای حق پاشی تا حــــق جای خودش بشینه....!




    قبل از اینکه اخـــــم کنی، کاملا مطمئــــــن شو که هیچ ســـــوژه ای برای لبـــــخند زدن وجود ندارد..


  11. #89
    همكار سابق
    k!m!a آواتار ها
    تاریخ عضویت
    May 2012
    محل سکونت
    ahwaz
    نوشته ها
    8,179
    پسندیده
    402
    مورد پسند : 2,907 بار در 2,026 پست
    حالت من : Mashghool
    سروش بی اعتنا قنجان چای را برداشت در حالی که جرعه ای از آن را می نوشید، گفت:
    - به به... تو هوای به این سردی چای داغ می چسبه.
    چشمش به غذا افتاد، فنجانش را کناز گذاشت. کتلتی را به دندان گرفت و با ولع خورد،بعد بشقابش را از کتلت و سبزیجات پر کرد. اما زنگ تلفن همراهش فرصت خوردن را از او گرفت. نگاهش که به شماره افتاد، گفت:
    - تو شروع کن... الان بر می گردم
    و از آشپزخانه بیرون زد و به اتاقش دوید. فکر کرد الهه نگران رسیدن او به خانه بوده. روی تختخواب دو نفره شان ولو شد که سر سیما به بالش آن نرسیده بود. یکی دو تا از دکمه های بلوزش را باز کرد، ارتباط برقرار شد. یک کلام الهه پرسید: "چطوری؟"
    - از اول این زندگی مسخره ام به این خوبی نبودم، دیدنت انرژی تازه ای به من بخشیده، حس می کنم جون گرفتم... باورت نمیشه، از لحظه ای که جدا شدیم تازه چند دقیقه است رسیدم، ولی به هیچ وجهه احساس خستگی نمی کنم... دلیلش هم فقط می تونه یه چیزی باشه!... دیدن تو.
    - ولی من درست برعکس تو هستم
    سروش فکر کرد الهه هوایی شده است، گفت:
    - قرار شد فعلا صبر کنی
    الهه نم نم اشک می ریخت. سروش تازه متوجه گرفتگی صدای او شد از این رو با دل نگرانی پرسید:
    - گریه کردی! چیزی شده؟
    - بابا می خواد تو هر چه زودتر بیای خواستگاری... نمی دونم چرا! ولی خیلی عصبانی است.
    - چطور!؟... ولی می دونی این امکان نداره
    - بابا چه می دونه تو چه وضعیتی داری... اگه بهش بگم ازدواج کردی که همه چیز تموم میشه
    سروش به یاد سیما که مظلومانه در آشپزخانه انتظار او را می کشید وافتاد و گفت:
    - شاید بهتر باشه حقیقت رو به پدرت بگی!... الهه من در حال حاضر متأهلم و کاری دستم برنمیاد.
    - یعنی من برای تو مهم نیستم!
    - مهمی! خیلی مهمی. ولی من نمی خوام با خودخواهی خودم آینده تو رو خراب کنم
    - یادت باشده که تو خوشبخت نیستی. تو نمی تونی با سیما ادامه بدی ولی من می تونم صبر کنم به شرط اینکه کمکم کنی.
    - چکار می تونم بکنم؟
    خدایـــــــــا هرجا میریم و ظلمی میبینیــــــــم همه میگن نـگران نـباش خدا جای حــــق نشسته...!
    خدایــــــــا..... میشه از جای حق پاشی تا حــــق جای خودش بشینه....!




    قبل از اینکه اخـــــم کنی، کاملا مطمئــــــن شو که هیچ ســـــوژه ای برای لبـــــخند زدن وجود ندارد..


  12. #90
    همكار سابق
    k!m!a آواتار ها
    تاریخ عضویت
    May 2012
    محل سکونت
    ahwaz
    نوشته ها
    8,179
    پسندیده
    402
    مورد پسند : 2,907 بار در 2,026 پست
    حالت من : Mashghool
    - بابا رو ببین و باهاش حرف بزن
    - این کار درست نیست، اما تو می تونی به پدرت توضیح بدی که من دارم خانواده ام رو راضی می کنم
    - این حرفها تو کت بابا نمیره.
    - چه توقعی از من داری؟!
    - می میری یه نوک پا بیای خونه ما؟
    - ولی...
    - ولی نداره. می ترسی چه اتفاقی بیفته؟.... نمی گذارم کسی از این موضوع بویی ببره، نگران نباش
    - من نمی تونم الهه
    - به خاطر من!... فقط برای اینکه بابا فعلا دست از سرم برداره
    - ببینم چی میشه!
    ارتباط را قطع کرد و تاقباز روی زمین دراز شد، پا زد لبه تخت، چشم به ساعت دوخت، افکارش متمرکز نمی شد. خیالات و اوهام جلوی رویش به رقص درآمد. پدر که فریاد می کشیدو ملامت می کرد. مادر روی تخت بیمارستان در حالی که شوک نتیجه ای نمی بخشید. سیما زار و ملتمس گریه می کرد و الهه شمع محفل دیگری بود. دانه های سرد عرق صورتش را پوشاند.
    از سویی غذا سرد شده بود و کاملا از دهان افتاده بود. سیما در پی انتظاری بیهوده او را به نام خواند، وقتی جوابی نشنید. به اتاق او سرک کشید و یک بار دیگر او را به نام خواند، اما باز هم جوابی نشنید، از این رو جلو رفت. با تعجب به سروش که روی زمین ولو شده بود، نگاه کرد. سروش با رخوت به تاق اتاق خیره شده بود.مقابلش زانو زد و گفت:
    - نمی خوای شام بخوری ، غذا از دهن افتاد
    سروش چشمهایش را بست و گفت:
    - تنهام بگذار
    - ولی تو که شام نخوردی! انگار خیلی گرسنه ات بود
    صدای سروش خش دار شد.
    - نمی خورم... برو بیرون
    سیما به سماجت خود ادامه داد و گفت:
    - اتفاقی افتاده؟ چرا عرق کردی؟
    سروش از کوره در رفت، با دندان غروچه به او پرخاش کرد و گفت:
    - گفتم برو بیرون
    سیم بی توقع لب ورچید.
    - ولی... آخه...
    سروش در حالی که نیم خیز می شد چشمهایش را به سمت او براق کرد و گفت:
    - گفتم بر بیرون
    سیما عقب عقب بیرون رفت. بیشتر از دلگیر بودن، متعجب و نگران بود، کسل و دمق میز شام را جمع کرد. نمی دانست چه چیزی سروش را این طور ناگهانی به هم ریخته است. با دلشوره اینکه برای یکی از اعضای خانواده اش اتفاقی افتاده باشد، گوشی را برداشت. لحظه ای تأمل کافی بود تا بداند این وقت شب جایز نیست تا با فکر یک توهم خانواده اش را نگران سازد، از این رو گوشی را گذاشت. حال عجیبی داشت، خواب از چشمانش گریخته بود ترجیح داد در کاناپه بافتنی ببافد. شاید تاوقتی بیدار بود، احساس گرسنگی امان سروش را می برید و برای خوردن شام از اتاقش خارج می شد.
    شروع کردن به بافتن، نفهمید چه وقت چشمانش گرم شد و به خواب رفت. دم دمای صبح با احساس سرما مچاله شد ، پا جمع کرد توی شکمش گرم نشد چشم باز کرد.نخ کاموا دور انگشتش پیچیده و کلاف بافتنی اش روی زمین ولو شده بود. خواب آلوده دولا شد و وسایلش را جمع و در سبد مخصوصش ریخت. گردنش رابه چپ و راست چرخان، وقت اذان بود، برای وضو بلند شد. بعد از ادای نماز صبحانه مفصلی تدارک دید.
    خدایـــــــــا هرجا میریم و ظلمی میبینیــــــــم همه میگن نـگران نـباش خدا جای حــــق نشسته...!
    خدایــــــــا..... میشه از جای حق پاشی تا حــــق جای خودش بشینه....!




    قبل از اینکه اخـــــم کنی، کاملا مطمئــــــن شو که هیچ ســـــوژه ای برای لبـــــخند زدن وجود ندارد..


صفحه 9 از 19 نخستنخست ... 7891011 ... آخرینآخرین

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
طراحی توسط: مرجع حرفه ای ویبولتین
انجمن دانشجویان ایران در یک سال اخیر به وضعیت مقاله در ایران کمک شایانی کرده است.این انجمن هم اکنون به مرجع مقاله در ایران تبدیل شده است. از بودن در جمع صمیمی دانشجویان ایرانی لذت ببرید.
ارتباط با ما در مورد انجمن ارتباط با در مورد مارکت ورود به مدیریت انجمن ایمیل مدیریت انجمن : irdoc.net@gmail.com
تلفن همراه: 0933333333
تلفن ثابت: 00000000-0511

آیدی یاهو:
انتخاب كاربر برتر ماه انجمن دانشجويان ايران